I'm a Bad brother

67 9 4
                                        

#part_1

*Damon*

خیلی آروم رفتم پشتش صدای تپش قلبش حالمو بد تر میکرد . صدای نفسمو شنید برگشت ولی قایم شدم . ترسیده بود ، اینو از تپش قلبش متوجه شدم . خب منم وقتی آدمیزاد بودم میترسیدم . ولی حقشه باید مجازات شه .
سریع رفتم جلوش . یه هین بلند کشید .
من : هی اینجا چیکار می‌کنی این موقع شب اونم تنها ؟ اون : اوه من خب چیزه اوم راستش اومده بودم آم ... آهان اومده بودم با دوستم کار داشتم . با تعجب نگاش کردمو گفتم : خونه دوستت اینجاس؟ جواب داد : آره خوب می‌دونی یکم عجیبه . من یه پوزخند زدم و گفتم : پس از طرف منم از خدا براش طلب آمرزش کن . با تعجب گف چی میگی . با همون فیس جواب دادم : دختر خانم اینجا پر از قبره و هیچ خونه ای اینجا وجود نداره هیچ خونه ای حتی نگهبان هم خونش دور تر از اینجاس تو از این قبرستون چیزی نشنیدی نمیدونی که خیلی خطرناکع؟
پوفی کشیدو گف : خب چیکار کنم . بهش نزدیک شدم تو چشماش نگاه کردم و گفتم : تکون نمیخوری هیچ صدایی هم از خودت در نمیاری تا من کارم تموم شه . حرفمو تکرار کرد: تکون نمی‌خورم هیچ صدایی از خودم در نمیارم تا کارت تموم شه . خوبه . نزدیک گردنش شدم ، اوممم چه بوی خوبی میده . بدون هیچ معطلی دندونامو تو گردنش کردم و شروع کردم خوردن خونش . بیشتر خونشو خوردم . جونی براش نمونده بود . ولش کردم . دوباره تو چشماش نگاه کردمو گفتم : دوست پسر داری؟ مطی جواب داد : بله . خوبه ادامه دادم : خوب هرکی ازت پرسید گردنت چی شده میگی با دوست پسرم قرار داشتم بعد اون گردنمو خورد اینجوری شد . سرشو به نشونه فهمیدم تکون داد . ادامه دادم: منو یادت نمیاد هیچوقت . با تعجب نگام کرد و گفت : من شمارو میشناسم آقا؟ با لبخند نگاش کردم و گفتم : نه فقط داشتم راه میرفتم خوردم به شما راستی خانم جوان گردنتون چی شده ؟ دست زد به گردنشو گفت : اوم میدونی دوست پسرم اینکارو کرده گردنمو خورده! سری تکون دادم و گفتم شب بخیر خانم جوان . و از اونجا رفتم . شب خوبی بود ، امیدوارم ماریان هم غذا خورده باشه

Lovely Life❣💫Stories to obsess over. Discover now