We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

↝𝐏𝐚𝐫𝐭 1「 𝐀 𝐏𝐞𝐫𝐬𝐨𝐧 」

1.2K 114 29
                                        

لیوان سرامیکی مشکی رنگشو از قهوه پر کرد و قاشقی از شکر رو داخلش ریخت، به سمت اتاقش رفت.. خونه باز هم ساکت بود... از پنجره به هوای برفی بیرون و بازرسا خیره شد و جرعه ای از قهوه شیرین شدش رو نوشید، به اتفاق شب پیش فکر کرد..

last night:
با تموم توان و سرعتش در حال دویدن بود و هر از گاهی نگاهی به عقب می انداخت..
باید می دوید و خودشو از اون مخصمه نجات میداد..
باید برای سرمایه‌ش میدوید..
برای مادر و پدرش...
برای زندگیش...
و برای اینکه نفهمن اون دقیقا کیه..!
دو تا بازرس گردن کلفت پیداش کرده بودن و سعی میکردن گیرش بندازن....
اولین بار بود که بدون بادیگارد بیرون اومده بود و دشمنای زیادش به فکر زهر چشم گرفتن ازش افتاده بودن...
فکر نمیکرد که پسر بزرگترین سرمایه دار کره بودن زیادم سخت باشه...
همچنان تو پارکینگ بزرگ ساختمون در حال دویدن بود...
ماشین های زیادی پارک شده بودن...
و ماه در حال رفتن به زیر ابر ها بود...
آیا میتونست فرار کنه؟...
سر یه پیچ از سمت راست و پشت یه ماشین مشکی دستی اومد و اونو به سمت خودش کشید... و سریعا دستشو روی دهنش گذاشت تا کسی صدای نفس نفس زدن هاشو نشنوه...
جه هیون نگاهی به پسر نحیفی که توی بغل اون گیر افتاده بود انداخت.. موهای مشکی، ژاکت مشکی و هندزفری مشکی داشت...
و البته چشماش برق میزد!
در همون لحظه افرادی که دنبال جه هیون بودن با سرعت از کنارشون عبور کردن و اونها رو ندیدن...

~از زبان جه هیون:
بعد از اینکه دور تر شدن نگاهی به اون پسر کردم... لبخند کوتاهی بهش زدم...
چشمهای عجیبی داشت.. و یه زخم نسبتا عمیق کنار چشم راستش...
با اینکه تقریبا زیر موهاش پنهان شده بود اما..
با دیدن چشماش حسی شبیه به تسخیر شدن بهم دست داد...
دستمو به سمتش دراز کردم... زیاد آدم برون گرایی نیستم اما چرا با کسی که جونمو نجات داد سرد باشم؟
_سلام!.. من... جانگ جه هیون هستم... ازت.. خیلی ممنونم..
چشماش نمیزاشتن درست صحبت کنم و همینطور نمیتونستم با اون حالت نفس نفس زدنم راحت حرف بزنم...
دستمو گرفت و جواب داد:
+سلام... اممم... من لی ته یونگ ام... تشکر نکن.. تنها کاری بود که میتونستم برات انجام بدم... فقط (*کیف مشکیش رو از روی زمین برداشت و به کولش زد) فکر کردم یه بیگناهی که الکی افتادن دنبالت!... و شایدم، نکنه دزدی؟..
_نه نه!.. من دزد نیستم، چند تا شرخر افتاده بودن دنبالم...
+عاها... خب فک کنم به اندازه کافی دیرم شده... باید برم.. از دیدنت خوشحال شدم جه هیون!
از کنارم رد شد... هنوزم هنگ بودم... احساس میکردم الانه که مغزمو از دست بدم!
برگشتمو با صداش کردم:
_لی ته یونگ! میخوای برسونمت؟
+راهم نزدیکه، میتونم پیاده برم...
_لطفا بزار برسونمت... اینم تنها کاریه که میتونم برای جبران محبتت انجام بدم!
قبول کرد و با هم به سمت ماشینم که چند متر اونطرف تر پارک بود حرکت کردیم..
قفل ماشین بوگاتی مشکیمو زدم و زیر چشمی نگاهی به ته یونگ کردم... زیاد تعجب نکرده بود فقط پرسید:
+این ماشین توعه؟
_آره.. چطور مگه؟
+خوشگله..‌ فکر نمیکردم با اوضاع این روزا پولدارا زیاد بیان بیرون...
و درو باز کرد و سوار شد...
سوار ماشین شدم و در همون لحظه زنگ گوشیم به صدا در اومد..
بازم اون دختره لعنتی!..:
_الو....
_نه نمیخوام حالتو بپرسم!.. چرا زنگ زدی؟
_بهت ربطی نداره که الان کجام یا حالم خوبه یا نه!
_خودتم میدونی من قرار نیست-...
حس عجیبی باعث شد ادامه حرفمو نگم... نمیدونم اون حس چی بود ولی هر لحظه نسبت به ته یونگ شدید تر میشد.‌..
گوشی رو قطع کردم.. نیم نگاهی به ته یونگ انداختم که هندزفری هاشو تو گوشش گذاشته بود و درحالی که دستشو به لبه پنجره تکیه داده بود به رو به رو نگاه میکرد..
از پارکینگ که خارج شدیم ازش پرسیدم:
_میشه بهم بگی کجا باید برم؟
+هومم.. این چاراهو که رد کردی بپیچ چپ و بد مستقیم برو...
_اوکی...
بعد از چند ثانیه پرسیدم:
_تو هم... اون برقو توی چشمات داری... مثل من... تو یه دایورسی؟( Diverse ، به معنی منشعب، متمایز)
+به خاطر همینه که از دست اون آدما نجاتت دادم!
_اما تو از کجا فهمیدی؟...
+توی فروشگاه دیدمت...وقتی اینقدر بی ملاحظه ای باید حداقل یکیو بیاری که ازت مراقبت کنه... میدونی که اگه گیرت بندازن دیگه کسی نیست که نجاتت بده... فک کنم آدم مهمی باشی!...
_تقریبا... خودت چی؟.. چرا اینقد راحت بیرون میری؟
+میتونم فرار کنم..
تا رسیدن به خونش حرفی نزدیم...
جلوی در خونه ته یونگ توقف کردم و منتظر بودم که پیاده شه، اما بعد از چند لحظه متوجه شدم که خوابش برده... حتما زیادی خسته بوده.. سرش به سمت من متمایل شده بود..
یه پسر میتونه اینقدر خوشگل و ظریف باشه؟...
نمیدونم چی شد که به سرم زد ببوسمش..
ینی واقعا دوستش دارم؟..
صورتمو جلو بردم.. اما بعد از چند لحظه متوقف شدم...
به جای لباش به آرومی لبهام گونه هاشو لمس کرد... عقب رفتم...
دارم دیوونه میشم!..
از حسم مطمعن ام!
آروم بیدارش کردم.. وقتی پیاده شد پرسیدم:
_میتونیم بازم همدیگه رو ببینیم؟..
+هوم... شاید!
_فردا شب ساعت ۷ میام دنبالت بریم یه جای خوب و خوش بگذرونیم.. نظرت چیه؟
+فکر خوبیه.. فردا شب ساعت هفت دم در منتظرم!
از هم خداحافظی کردیم.. ته یونگ بعد از بستن در ماشین به سمت خونش حرکت کرد،
نایستادم تا رفتنشو کامل تماشا کنم.‌، ممکن بود همه چیو بفهمه!...
به سمت خونه حرکت کردم، نفهمیدم چطور مسیر خونه اینقدر کوتاه شد...
خدای من!... ساعت دوازده و رب نصف شبه!..
درو برام باز کردن، سمت اتاقم رفتمو لباسامو عوض کردم..
از راه پله پایین رفتمو به میز نگاه کردم..
اوه! تا الان منتظرم موندن.. اگه کشته نشم واقعا میفهمم که شانس بهم رسیده موقع تقسیم کردن!
مادرم شروع به صحبت کرد :
+جه هیون! ما هنوزم منتظرتیم پسرم! خیلی برای شام دیر کردی..
_متاسفم مادر... کاری داشتم..
+نباید اینقدر دیر کنی... خودتم میدونی باید قبل از ۱۰ خونه میبودی...
_من بچه نیستم مامان!.. دیگه ۲۴ سالمه...
پدرم چیزی نمیگفت.. مادرمم هوفی کشیدو ساکت شد..
با یه فکر بهم ریخته شروع به خوردن شام کردم...

present:
~راوی:
صدای در اتاق جه هیون رو از فکر در آورد.‌.
_بیا تو..
"ارباب جوان پدرتون میخوان شما رو ببینن.."
_الان میام..
کاپ قهوه شو روی میزش گذاشت و همچنان که دستش توی جیب شلوارش بود به سمت اتاق پدرش حرکت کرد..
*صدای در*
_بیا تو جه هیون!
در رو باز کرد و وارد اتاق بزرگ پدرش شد...
_بشین پسرم... باید باهات صحبت کنم، موضوع مهمیه...

______________________

- خب ریدرای عزیزم:]
- بالاخره عاپ شد!
- ووت یادتون نره☆
- و همینطور منتظر نظراتتونم♡

「 GALECTIC EYES 」Stories to obsess over. Discover now