اون روز رو خوب یادمه. به وضوح به خاطر میارمش. تقریبا چند ساعت از رسیدنم به حاشیه ی رودخونه میگذشت. اون سالها، عادت داشتم که آخر هفته ها رو در دل طبیعت بگذرونم.
اون روز هم رفته بودم به حاشیه ی رودخونه. زمستون سردی بود و برف شروع کرده بود به باریدن.
نزدیک رودخونه، یه چادر محکم و نسبتا کوچیک برپا کرده بودم. کنارش یه آتیش گرم و جانانه راه انداخته بودم و چند تا سیب زمینی توش انداخته بودم تا کبابی بشه. هنوز میتونم صدای قل قل آب درون کتری کهنه ای که رو خاکستر آتیش گذاشته بودم تا جوش بیاد رو بشنوم.
همه جا بی نهایت آروم و زیبا بود. بلند شدم رفتم سمت رودخونه. جایی که قلاب ماهیگیریم رو به یه سنگ بزرگ تکیه داده بودم و منتظر بودم تا بتونم قزل آلای تازه صید کنم.
مه رقیقی روی رودخونه رو پوشونده بود. زیپ کاپشنم رو بالاتر کشیدم و نگاهم رو به اطراف دادم. اولش فکر کردم اشتباه می بینم. سایه ی محوی از فاصله ی نسبتا زیاد در حال نزدیک شدن بود. وحشت کردم که نکنه خرس باشه.
بین بی حرکت موندن و فرار کردن مردد بودم. سایه در حال نزدیکتر شدن بود. کم کم از لا به لای مه می تونستم تشخیصش بدم. یه آدم بود. یه مرد. با قد بلند و شونه های افتاده. به نظرم به سختی راه میرفت. حتی میتونم قسم بخورم که دیدم دو یا سه بار افتاد توی آب و بلند شد.
به خودم اومدم و برای کمک کردن بهش، به سمتش رفتم. وقتی به اندازه ی کافی نزدیکش شدم، مکث کردم. از این فاصله، بهتر می تونستم ببینمش. موهای بلندش تا روی شونه هاش می رسیدن و ریشهاش هم تا گردنش رو پوشونده بودن. لباس عجیبی به تن داشت که بی شباهت به زره جنگی نبود.
متوجه من شد. ایستاد و بهم نگاه کرد. بدون هیچ حرفی. به آرومی گفتم:
+ سلام. حالت خوبه؟
جوابی نداد و فقط نگاهم کرد. از گوشه ی چشم متوجه شدم که با دست راستش، پهلوش رو محکم نگه داشته. پرسیدم:
+ آسیب دیدی؟ به کمک نیاز داری؟ من جعبه ی کمکهای اولیه با خودم دارم!
همچنان سکوت کرده بود. با خودم فکر کردم شاید ناشنواست. شایدم دیوونه ای، چیزی باشه! حالت نگاهش بین حیرت و پرسش بود. قبل از اینکه بتونم چیز دیگه ای بگم، پرسید:
- تو... تو میتونی منو ببینی؟
+ نه نمی تونم. من دارم کاملا شانسی با فضای خالی حرف میزنم!
- عجیبه!
+ بذار کمکت کنم. تو صدمه دیدی.
- صدمه ندیدم. من صدمه نمی بینم!
+ باشه ابر قهرمان! هر جور که تو بخوای.
شونه ای بالا انداختم و برگشتم. صدای شلپ شلپ راه رفتنش رو توی آب می شنیدم. برگشتم و از بالای شونه نگاهش کردم. خیلی تمایلی نداشتم که خودم رو قاطی دردسرهای یه آدم غریبه کنم. مخصوصا کسی که خودش ادعا میکرد نیازی به کمک نداره. اما از طرفی هم نمی تونستم بی تفاوت باشم. واضح بود که درد داره.
چند قدم دیگه راه رفت. بالاخره طاقت نیاورد و دو زانو، توی آب افتاد. برگشتم پیشش و زانو زدم. اهمیتی ندادم که شلوارم کاملا خیس شده و ممکنه سرمای بدی بخورم.
دست راستش که روی پهلوش بود رو گرفتم و گفتم:
+ بذار یه نگاهی بندازم.
ESTÁS LEYENDO
Fallen Angel
Fanfictionفرشته ای که دیگه فرشته نیست. فرشته ای که همیشه به انسانها کمک کرده، نیازمند کمک یک انسان میشه. چه سرنوشتی می تونه در انتطار یک فرشته ی سقوط کرده باشه؟
