Part1 🗣️

2K 176 25
                                        

قسمت اول

- جونگکوک انقدر نگران نباش مطمئنم از خونه م خوشت میاد.

اون با تلخی جواب داد:

-آدمای کور از همه جا خوششون میاد جیمین شی.

با این جمله جیمین رو ساکت کرد و توی سکوت سرشو به شیشه ی ماشین تکیه داد.

علاقه ی به صحبت نداشت برای همین روی تکون های ماشین تمرکز کرد، بیشتر اوقات همین کارو می کرد یادش نمی اومد از کی شاید حتی قبل از این که کور بشه هم این کارو میکرد تا منظره بیرون رو تماشا بکنه اما الان برحسب عادت بود چون قطعا نمی تونست بیرون رو تماشا کنه.

از آخرین باری که چیزی دیده بود خیلی وقته که گذشته، انقدر گذشته که دیگه داشت فکر می کرد دنیا از همون اول همین قدر سیاه تاریک بوده.

حتی یادش نمی اومد دنیا چه شکلی بود و تصور تار و محوی درمورد اطرافش داشت که از سالها پیش دچار کلی تغییر شده بودن ...هوممم حدودا دو سال پیش بود که این اتفاق براش افتاده بود...

تاریکی رو می گم، شاید شما به اسم دیگه ای صداش بزنید اسمی شبیه به نابینایی یا همون کوری .

خب بهتره بگیم که جونگکوک دو سال پیش بود که کور شد البته نه کاملا، دکترها میگن که میشه با یه عمل تخصصی درستش کرد و بینایی شو بهش برگردوند اما مشکل این بود که جونگکوک نمی فهمید برای چی باید درستش می کرد.

آره ، آره دیدن خوبه و جیمین تا حالا سیصد بار همه دلایلی که شما برای دیدن به ذهنتون اومده رو براش توضیح داده، اینکه چقدر خوب میشه که دیگه کور نباشه و میتونه دنیا رو ببینه دنیای زیبا پر از رنگین کمون و دریا ، آسمون آبی و حتی شب‌های پر ستاره اینکه باز می تونه بدوه، سوار دوچرخه بشه و باد رو روی صورتش حس کنه، از بلندی ها بالا بره و به تنهایی از خیابون رد بشه شاید حتی ادامه تحصیل بده و خیلی چیزهای دیگه اما با همه ی اینا کوکی بازم نمی فهمید چرا باید این ریسک رو می کرد و دوباره می دید.

اون فقط از بینایی اینو به یاد داشت که از وقتی چشم هاشو به زندگی باز کرد، چیزی جز کثیفی ندیده بود دنیا اونقدراهم که جیمین می گفت زیبا نبود.

از وقتی به یاد داشت خانواده اش داشت سخت کار می کرد و احمقانه امید داشتن تا بتونن از دست فقر خلاص بشن و خودشونو بالا بکشن و بالاخره با کلی تلاش تونستن به سئول بیان و رستوران خودشون رو باز کنن و کسب و کار خودشون رو باز کنن اما زندگی انقدرا هم مهربون نبود خیلی زود ورشکست شدن و تموم خانواده زیر بار بدهی های تموم نشدنی فرو رفت پس پدر و مادرش تصمیم گرفتن بچه هاشون رو به گردش غیر قابل بازگشتی ببرن که اسم درستش خودکشی خانوادگی بود پدرش از قصد ماشین رو سمت دره برد و حدس بزن چی شد.

درسته خواهر بزرگترش و پدرو مادرش همه کنار اون مردن و تنها کسی که از اون ماشین زنده بیرون اومد جونگکوک بود البته بدون چشماش ... چشم های جونگکوک همین الانشم زیادی دیده بودن حالا برای چی دوباره باید بازشون می کرد؟

voiceWhere stories live. Discover now