0

130 16 1
                                        


به گریه‌اش ادامه داد.
آب دهانش را قورت داد،
ناله‌ای کرد،
سرفه‌ای زد،
دماغش را بالا کشید و‌ دوباره گریه کرد.
معلوم بود بدنش درد نمیکند. دردی دیگر داشت... درد این زندگی لعنتی ‌پر از سرما، گرسنگی و کثافت. این ‌زندگی نکبتی که برای هیچ کس اهمیت نداشت... و برای هیچ کس مهم‌ نبود ما مرده‌ایم یا زنده. زندگی‌ای که ما در آن حتی یک اسم نداشتیم. شماره‌ای نداشتیم... کمی گوشت بودیم که به مقداری استخوان ‌چسبیده، در انتظار این که غذایی گیرش بیاید... یا نه،
بخوابد...
یا نه،
زنده بماند...
یا نه.


- از متن کتابِ "آسفالتی‌ها" / تاد استراسر / ترجمهٔ ناصر زاهدی

UnderWorld | L.SWhere stories live. Discover now