totally part 1

11 0 0
                                        

"آستین لباسش رو پایین تر کشید ... طوری که تا روی انگشتاش رو پوشوند و نگاهش روی قسمت های مختلف میز جابه جا میشد . روی همون میز ...
شاید هیچ وقت فکر نمیکرد باز بشینه اینجا ! شایدم منتظر لحظه ای بود که دوباره توی این اتاق پیداش بشه و باز بشینه و باز دقایقی رو سپری کنه که حرف ها جاشونو با سکوت عوض کرده بودن. نمیدونست ... هیچ کس نمیدونست ! آینده مال من یا تو نیست ! "

بودن دوباره توی اون اتاق ...
حس مزخرفی بم میداد ...
گذشته رو با هر نفسم وارد ذهن و روحم میکرد ...
و منم بش اجازه میدادم ...
مشکلم همینجاس....
مرور کردن گذشته و اشتباهاتمو دوس دارم....

با هر تکونی که میخورد صندلی صدای جیر جیر میداد ...
و مثل همیشه یه روز دیگه ام توی سکوت توی اون اتاق گذشت و نمیدونم اصلا چرا این دکتر سعی داره بام حرف بزنه
این عجیبه ...

به ساعتش نگا میکنه و از رو صندلی بلند میشه ...

" ممنونم برا امروز "

" بازم صحبت نکردی ... "

"چیزی نیس که بخوایم راجبش حرف بزنیم ... "

"تو نباید فرار کنی ... "

" من از چیزی فرار نمیکنم .... "

کوله پشتیشو برداشت و خیلی سریع قدم برمیداشت سمت در ....

با خوردن باد به صورتش نفسشو که ساعتی بود پشت اون میز حبس کرده بود و داد بیرون ...

وقتی به این فک میکنم واقعا خونه ای نیس که برم بم اسیب میزنه ...

واقعا کجا باید برم ؟ ...

میتونی حس کنی ؟ ... اروم نفس میکشم ؟
میتونی کمکم کنی؟
میتونی اروم اسممو زمزمه کنی و منو اروم برای چیزی که داره وجودمو میخوره فدا کنی؟

من خودم ... خودمو فدا کردم ...
تمام ادما فقط رد شدن ...
و من اینجا جسممو در اغوش گرفتم تا بدن سردمو گرم نگه دارم ...

تا به خودم اومدم جلوی مغازه ی کتاب فروشی جیکوب بودم ...
از شیشه به داخل نگا کردم ...

جیک مثل همیشه داشت با گوشیش ور میرفت ....
درو باز کردم و صدای زنگایی که بالای در زده بودن مثل ابی که روی اتیش ریخته باشن روی روح اشفتم نشست و برای یه ثانیه همه چیز ساکت شد ....

" پاریس؟ ..."

" پارییس؟ "

میاد جلوشو دستاشو میزاره روی بازو هاش ...

" اوه .... جیک"

" تو ... تو خوبی؟"

"اره ... میشه بیام تو ؟ "

" شوخیت گرفته؟؟؟؟ "

از جلوی در میره کنار تا بیاد تو ...

وقتی وارد مغازه شد رفت سمت قفسه ای که حداقل کتاباشو دو بار خونده بود ... و بازم رفت سراغ همون کتاب
"WHERE IS MY PEACE?"

برداشت و صفحه ی اولشو باز کرد ...

" مهم نیس الان کجایی و چقدر دورت تاریکیه ... من نورو برای تو توی این کتاب قرار دادم ... پیداش کن !" ...
دستشو رو صفحه ی کتاب کشید و اروم لبخند زد ...

" پاریس؟ .. قهوه میخوری؟ "

" نه دارم میرم :) ... دیر وقته توعم داشتی اماده میشدی ببندی ..."

" بازم همون کتاب؟؟؟ یه ماهه هر هفته میای و این کتاب و میخونی و باز میاریش و باز میبریش ..."
میخنده ...

" همممم " دستاشو میبره پشتشو رو نوک پاهاش وایمیسته و سعی میکنه لبخندش واقعی به نظر بیاد

...شایدم واقعی بود ... فقط به خودش تلقین میکرد
شاید من واقعا هیچ مشکلی ندارم ... شاید اینا همش یه تصوره .... تصور از اینکه یکی داره توی وجودم ... توی عمیق ترین قسمتش برام یه داستان مینویسه که مجبورم بخونمش ...
مجبورم بش عمل کنم ... شاید اونقدر این تصور واقعی که باورش کردم ...
باور کردم ...
باور کردم...
باور کردم ...
تو کی هستی؟ ...

" پاریس ... میخوای .... میخوای امشب بیای پیش ما؟ ... حس میکنم زیاد حالت خوب نیس !"

سرشو تکون میده و چن بار پلک میزنه ...
" نه نه ... من داشتم میرفتم .... *،همینجوری که سریع نزدیک در میشد برمیگرده* بازم ممنونم برا کتاب " ...

همه ی مردم با عجله میرفتن دنبال کارشون
نیویورک .
خوشحالم کسی منو نمیبینه ...
نزدیک پارک شده بودم ... خیلی خلوت شده بود

STOP THINKINGWhere stories live. Discover now