This Love-Taylor Swift
چشامو باز کردم و به دور و برم نگاه کردم،همه جا تاریک تاریک بود،دست و پام بسته بودن
-میا
همون لحظه که داشتم سعی میکردم بفهمم کجا هستم یاد میا افتادم که آخرین بار وقتی اون مردای سیاه پوش داشتن دستامو میبستن اونم کنارم بود،
همیشه اینجوری میشه
هر موقعی بخوام خوش بگذرونم همینطوری میشه
همه چیز بهم میریزه
این قرار بود یه شب خوب باشه،قرار بود حداقل تولدم برام خوش بگذره...
همه چیز خوب بود تا وقتی که میا خواست منو به خونه برسونه و منم قبول کردم
و الانم که همینجاییم
با صدای نفسایی که بهم نزدیکتر میشدن به خودم اومدم،سرمو بالا گرفتم
صدای باز شدن چیزیو شنیدم و بعد همه جا روشن شد
چراغ مهتابی بین منو میا روشن شده بود
وقتی برگشتم روبروم یه مرده قد بلندی و دیدم،رنگ پوستش مثل آسیایی ها بود
ولی رنگ چشاش دقیقا برعکس رنگ تنش روشنتر بود،
دوره ی سیاهی چشمش یه حلقه ی عجیب سبز رنگی بود،دوره ی اونم یه حلقه ی بزرگ آبی رنگ...انگار چشاش جنگی میون اقیانوس و جنگل بود
اونم مثل من سکوتو ترجیح میداد ، وقتی خواستم این سکوت نا خوشایند و بشکونم و تا دهنمو باز کردم بگم که کی هست و با ما چیکار داره،
دستشو رو موهام کشید،از ترس انگار وجودم تو یه کوزه ی داغ میسوخت
از خودم بیشتر برای میا میترسیدم
اگه اون چیزیش شده باشه؟
دستشو از روی موهام برداشت و به طرف میا رفت
-تو و دوست خوشگلت تلافی سالهایی که تو عذاب گذروندم و میدین
اینو اروم تو گوش میا گفت و نیشخند زد...
-یعنی...یعنی میا بهت چیکار کرده؟
بدنم مثل یخی بود که میون دیواره های اتشی ذوب میشد
این حرفا بدون اینکه حتی یبارم فکر کنم از دهنم بیرون پریدن
منتظر جواب بودم ولی در واقع نمیخواستم جوابشو بشنوم
میترسیدم،میترسیدم میا یکاری کرده باشه که دیگه تلافی ای نداشته باشه...
YOU ARE READING
Won't you stay till the am!
Fanfictionمیا نه اینبار دیگه نه دیگه نمیذارم این اتفاق بیوفته دنبالش دویدم و بازوشو گرفتم...
