قسمت اول
از دید آنجلا
اون برمی گرده.
سرعتمو بیشتر کردم و مدام زیر لب تکرار می کردم
_ اون برمیگرده،اون برمیگرده، اون برمیگرده،اون برمیگرده.
به ایستگاه رسیدم و با نگرانی به درش کوبیدم.
_ تروخدا باز کنید.این در لعنتی رو تو رو خدا باز کنید.
دستام درد گرفته بودن و قرمز شده بودم اما بازم به در کوبیدم.
_ لعنتیا بازش کنید!
در با شتاب باز شد و آقای مک فی با عصبانیت بهم خیره شد.
وقتی منو دید نگاهش عوض شد و گفت
_ آنجلا!برگرد خونه!
با وحشت سر تکون دادم.
_ نه!نه!زین نیومده؟اون قرار بود امروز برگرده!
پیرمرد عبوس روبروم با ترحم گفت
_ بس کن آنجلا!برگرد خونه!زین دیگه برنمی گرده!
اشک جلوی چشممو گرفته بود.داد زدم
_ به من دروغ نگو!اون قول داده بود.اون گفت برمی گرده!اون_
_ آنجلا!
صدای آشنا باعث شد سریع به پشتم نگاه کنم.
_ ناتانیل!بهشون بگو زین برمیگرده!
ناتانیل و چند نفر دیگه بالا سر ی سنگ ایستاده بود.
_ این چیه؟
اشکامو پاک کردم و از ناتانیل پرسیدم.نگاهشو ازم دزدید.با عجله به سمت سنگ رفتم و برفایی که روش نشسته بودنو کنار زدم.
این ی سنگ قبره!
تاریخ مرگش دو سال پیشه.برفا رو بیش تر کنار زدم تا اسمشو ببینم.
دنیا ایستاد.صدای ضربان قلبمو می شنیدم.
خودمو به عقب پرت کردم.
شروع کردم به جیغ زدن.بلند و بلند و بلند تر.
اون قبر زینه!
_ آ..لا!..آن..لا ...آنجلاااااااااا!
صدای فریاد ی نفر باعث شد با وحشت چشمامو باز کنم.به دور و برم نگاه کردم و ی نفس عمیق کشیدم.من خونم.
_ خوبی؟
زین با نگرانی منو تو بغل خودش گرفته بود.
_ زین؟
اون موهامو از توی صورت عرق کردم کنار زد.
_ آره آنجی!آره!
ی نفس عمیق کشیدم و محکم بغلش کردم.خیلی محکم.
_ هی آنجی!داری خفم می کنی!
زین با صداش که به خاطر فشارهای من گرفته شده بود گفت.ی خنده ی لرزون کردم و خودمو از بغلش بیرون کشیدم و به صورت جذابش نگاه کردم.
چشمای کاراملیش،پوست شفافش،لبای صورتیش،ته ریشش،موهای شلختش.
_ بازم کابوس دیدی؟
اون با ناراحتی بهم نگاه کرد.
_ چیز مهمی نیست زین.
_ بهم دروغ نگو.اگه مهم نبود تو توی خواب مدام جیغ نمی زدی!
زین با عصبانیت جوابمو داد.
لبمو گاز گرفتم و به دستم خیره شدم.
_ زین،تو نمی فهمی!
دستشو آروم زیر چونم گذاشت.
_ آنجی،بهم بگو.
احساس کردم ی قطره اشک روی گونم چکید.زین قبل از اینکه اشکم بیفته،پاکش کرد.
_ تو رم می برن.امروز نه فردا!فردا نه سال دیگه.اونا تو رم می برن.
چشمای کاراملی زین پر از عذاب وجدان و ناراحتی شد.
_ آنجی!من برمیگر_
دستمو روی لبش گذاشتم.
_ نه!اینو بهم نگو!تو خوابمم بهم همینو گفتی ولی برنگشتی!
دستمو توی دستش کرفت
_ آنجلا اون فقط ی کابوس بود!من تنهات نمی ذارم.ما بهم قول دادیم.یادت نمیاد؟
_ دوست دارم داداش بزرگه!
زین ی لبخند زد و گفت
_ منم دوست دارم خواهر کوچیکه!...حالا برو حموم چون بوی گه میدی!
قبل از اینکه بتونم بزنمش از روی تخت پا شد و بهم زبون درازی کرد.
_ احمق!
داد زدم و دمپاییمو سمتش پرت کردم.ولی اون جاخالی داد و دمپاییم به دیوار خورد.
_ احمق تر!
اینو گفت و صدای خنده ی هر دومون خونه رو پر کرد.
'''''''''''
موهامو از پشت جمع کردم و دم اسبی بستمشون و سنجاق سینه ی ارغوانی که مادرم بهم داده بود رو به لباسم وصل کردم.به خودم توی آیینه نگاه کردم.ی دختر لاغر با موهای بلند قهوه ای و چشمای آبی پرنگ.همه میگن من به مادرم رفتم و زین به پدرم.ی تیکه از موهامو از توی کش درآوردم و گذاشتم توی صورتم آزاد باشه.
با حس کردن دستی که به باسنم ضربه زد از جا پریدم.
_ زین!
برادر عوضیم ی نیشخند بزرگ زده بود و بهم خیره شده بود.سرمو گرفتم و تعادلمو از دست دادم.زین به سرعت جلو اومد و منو بغل کرد تا نیفتم.
_ آنجلا!آنجلا!
آروم به صورتم می زد و صداش از نگرانی می لرزید.
خیلی سریع خودمو از بغلش بیرون کشیدم و محکم به باسنش زدم و فرار کردم و از خونه بیرون رفتم.
_ تو این کارو نکردی!
شنیدم از تو خونه با ناباوری داد زد.
_ حالا کی احمقه؟
با خنده گفتم ولی خندم با جیغم قطع شد چون زین از خونه با سرعت اومد بیرون و به سمت من دوید منم تمام تلاش خودمو کردم تا از دستش فرار کنم اما باید اعتراف کنم اون خیلی سریع تر و قوی تره.منو بلند کرد و روی کولش انداخت.
_ زیییییییین!منو بذار زمین!
اون ی دونه محکم به باسنم زد و گفت
_ اعترافاتتو بگو!
عوضی!
_ هرگز!
اون چرخید و من بلند جیغ زدم.
_ باشه!باشه!تو بهترین و زیباترین و قوی ترین و مهربون ترین و باهوش ترین داداش بزرگه ی دنیایی!
بلند خندید و منو زمین گذاشت.باسنمو گرفتم و قبل از اینکه با تمام سرعتم بدوم گفتم
_ تو ی گوریل زشتی!
و به سمت گاری دویدم و جلو نشستم.زین چشماشو تو حدقه به شوخی چرخوند و اومد و کنارم نشست.
_ دختره ی پررو!
طنابی که به گردن اسبا وصل بود رو گرفت و کشید.خندیدم و بهش زبون درازی کردم.
KAMU SEDANG MEMBACA
Never Let Me Go
Fiksi Penggemarاون مثل اقیانوس بود،همیشه ی قسمتشو مخفی می کرد. میگن دورانی که ما توش زندگی می کنیم نفرین شدس!فقر مثل طاعون همه جا پخش شده،تجار مدام به دهکده ها حمله می کنن و هر کسی توانایی مقاومت کردن نداشته باشه می دزدن و به عنوان برده توی شهرهای اصلی میفروشن.و ش...
