دکتر برینگهام!!
من کسی رو نکشتم!!!
متوجه اید؟؟؟؟
من فقط امانتی هاشونو پس دادم,چیزهایی که مال من نبودن و جز دارایی خودشون به حساب می اومدن.. دردها تمام ترس هاشون توده و رگه های خشک شده بدبختی هیچ کدوم مال من نبودن مال خودشون بودن ,ولی انگار اونا تحملش رو نداشتن!!!
درداشون یه ذره سنگین بود!!!
برای همین تک به تک ازبین میرفتن!!!
ترس هر کس مال خودشه,بیماری مال خودشه,درد , بدبختی همه ی اینا مثل املاک شخصی ان!!!
متوجه هستید؟؟؟؟
من کسی رو نکشتم!!!
من
من
فقط میخام برگردم خونه!!!
دکتر برینگهام؟؟؟؟
کی میتونم برم خونه ی خودم؟؟؟
........
این از اولین قسمت حالا ببینیم خدا چی میخاد!!!
این یه سری نوشته های یه ذهن بیماره که کاملا برای خودمه و فن فیک نیست و پلیسی هست ...
خواهشا با نظراتون خیر کیفم کنید!
