part 22

501 65 18
                                        

د.ا.ن الینا
تقریبا نیم ساعت میگذشت که بهوش اومدم،خسته شدم!
باید سریع تر یه خونه پیدا کنم!
حتما از فردا میرم دنبال خونه!
از رو تخت بلند شدم(همونجا بتمرگ:|)
رفتم حموم،زود اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم،خیلی گشنم شده!
یه عطسه کردم،سریع رو لباسم،ژاکتمو پوشیدم و رفتم طبقه پایین،
"لیام؟"داد زدم ولی کسی جواب نداد،
"لیییام؟نایل؟"دوباره کسی جواب نداد،شاید رفتن بیرون!
طبقه پایین تاریک تاریک بود،از کنار دیوار دنبال کلید برق گشتم،چراغو روشت کردم،وا؟اینا کجان؟
رفتم سمت یخچال،یکم سیب زمینی و گوشت اونجا بود،برداشتم و هر دوشو سرخ کردم و نشستم رو صندلی و شروع کردم به خوردن،
رو قلبم یه سوزشی احساس کردم ولی بدون توجه به غدآ خوردن ادامه دادم،ظرفارو شستم ولی هنوز لیام نیومده بود،من اصلا از لیام نپرسیدم که دوست دختر داره یا نه؟نکنه من اینجا مزاحمم؟(تو نگران خودت باش:/)
رفتم جلو تلویزیون نشستمو روشنش کردم،
داشت یه مامانو بچرو نشون میداد،آخی! یه نفس عمیق کشیدمو سعی کردم بغضمو قورت بدم،
از رو مبل بلند شدمو رفتم سمت چمدونم،عکسی که داخلش بودو برداشتم
این اولین عکسی بود که تو سونوگرافی ازش گرفتن!
آخی بچم!بدون اختیار اشک از چشمام میریخت،اون روزی که زین فهمید باردارم،
کلی بغلم کرد و هی اسمای مختلف میگفت و میگفت که اتاقشو چجوری درست کنیم،داشتم هق هق میکردم،این حق من نبود!
صدای زنگ در اومد،با فکر اینکه لیامه رفتم سمت در و بازش کردم،با تعجب بهش نگاه کردم،میخواستم درو ببندم که با دستش درو نگه داشت و گفت"یه لحظه به حرفام گوش بده!حالم خوب نیست،شرایط خوبی ندارم الینا!"
یه خنده عصبی کردمو گفتم"هری؟تو دیوونه ای!نکنه حال من خوبه؟نکنه شرایطم خوبه،؟هری برو،از این بدترش نکن"اینو گفتمو اون بهم نگاه کرد،
"تقصیر من نبود،تقصیر من نبود الینا!"
"هری تو باعث شدی،بچمو بکشم!هری چرا؟؟چرا آخه؟"
"چون من عاشقتم!"
با تعجب نگاش کردم،دوباره اون سوزشو رو قلبم حس کردم،دوباره بدون توجه بهش گفتم"هری،من تورو دوس ندارم!ولی یکی بود که برای تو میمرد،تو بهش بی توجه بودی،!"
هری با تعجب نگام کرد و گفت"کی؟"
"ویولت"اینو گفتمو درو بستم،اون داد زد"تو داری دروغ میگی!دلیل دیگه ای برای پس زدن من نداری بخاطر همین داری اینو میگی!"
منم با بغضی که داستم داد زدم"از هر کی که میخوای بپرس،همه این موضوع رو فهمیده بودن جز خودت"
اینو گفتمو دویدم طبقه بالا!چرا لیام نمیاد؟
رفتم تو تختم و شروع کردم به گریه کردن!
چشامو باز کردمو آفتاب مستقیم خورد تو چشمام،از رو تخت بلند شدمو رفتم طبقه پایین،لیام رو مبل نشسته بود،وقتی منو دید اومد سمتم و کمک کرد که بشینم پرسیدم"کجا بودی!دیشب؟"
"اممم،رفته بودم قدم بزنم!"
چسامو ریز کردمو گفتم"چهار ساعت رفتی قدم بزنی؟"
یه خنده عصبی کردو به تلویزیون خیره شد،
رفت سمت آشپزخونه یهو داد زد"الینا این چیه؟"
رفتم پیشش،اون عکس سونو گرافیم بود،با ناراحتی نگام کرد و سریع عکسو ازش گرفتمو رفتم که بزارمش تو چمدون...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام عشقولیا!
این قسمت افتضاح بود،نمیدونم چطور داستانو میخونید؟ وقتی انقد بده،خخخ
ولی لایک و کامنت یادتون نره،آها این سوالو باید همه جواب بدن
اینکه دوس دارین داستان خوب تموم بشه یه بد؟؛)
جوابشو میدونما ولی باید بگید،
همین دیگه مرسی از همایتتون

labour(zayn malik)Where stories live. Discover now