chapter 39

693 90 35
                                        

داستان از نگاه لیدیا
_اما هری خودت میدونی اگه من همه چی رو به لوک بگم، زین اون عکسا رو همه جا پخش میکنه...

_هیچ چیزی بدتر از دروغ نیست لیدیا،ماه همیشه پشت ابر نمیمونه،تو به من دروغ گفتی و این رابطه رو با یه دروغ شروع کردی و میخواستی تا کی اینو ازم پنهون کنی؟؟

_هری من متاسفم...
_نمیدونم میتونم ببخشمت یا نه، تو به من دروغ گفتی و زندگی اون دختر بدبخت رو زیرورو کردی،زین بعد این حتما ازت یه چیز دیگه میخواد...تا کی میخوای برده دستوراتش باشی؟

_حق با توعه هری،اما تو این دنیا هیچ چیز برام بیشتر از تو ارزش نداشت...
هری یه نفس عمیق کشید و گفت:
_فردا تو دانشگاه باید همه چیزو به لوک بگی،تو میدونی با این کارت زندگی چند نفرو بهم زدی؟
سرمو به نشونه تاکید تکون دادم.
_خوبه.من میرم بخوابم شب بخیر.
_من امشب بهتره برم خونه خودم،شب بخیر.
......
صبح روز بعد
داستان از نگاه لوک
تو تمام مدت کلاس چشمام به جای استاد روی سوفیا کلیک کرده بود اما طوری رفتار میکردم که انگاری نمیبینمش و هربار اون برمیگشت تا منو ببینه من صورتمو جدی میکردم و طوری وانمود میکردم که انگاری دارم به مذخرفات استاد گوش میدم و یه جای دیگه رو نگاه میکردم.

بعد از اینکه کلاس آخر هم تموم شد،سوفیا با عجله از کلاس رفت و من مشغول جمع کردن وسایلم بودم که لیدیا از کلاس بغلی اومد و کنار صندلی من وایساد.

_چی میخوای؟
_لوک،باید با هم حرف بزنیم...مهمه.
......
لیدیا داشت یه سری مذخرفات میگفت و من توجه نمیکردم اما وقتی اسم سوفیا اومد و اینکه همه اینا یه بازی بود من تیز شدم و چشمامو رو صورت لیدیا دوختم.

یقه پیرهن لیدیا رو گرفتم و به دیوار تکیه دادمش و تو صورتش داد زدم:

_چی؟تو چجور آدمی هستی؟اینم یه بازی دیگست؟بازم دروغ؟نکنه سوفیا بهت گفته تا امروز بهم بگی که حرفای دیروزت دروغه؟
_قسم میخورم که مجبور شدم، از طرف من از سوفیا معذرت خواهی کن...باور کن نمیخواستم این کارو کنم...من فقط...من فقط...مجبور شده بودم...زین مجبورم کرده بود...سوفیا هرگز خونه زین نرفت،اون تمام شب پیش من و هری بود...سوفیا دیشب رفت خونه هری و با هری صحبت کرد و اون مجبورم کرد که بهت حقیقت رو بگم...من از دیشب تا حالا اصلا سوفیا رو ندیدم و باهاش حرف نزدم، قسم میخورم...باور کن که سوفیا راست میگه...

یعنی همه اینا یه بازی بود؟چیزی که آرزوشو میکردم؟؟ که همه ی اینا دروغ باشه؟

بدون توجه به لیدیا و حرفاش سریع از کلاس و دانشگاه بیرون رفتم و حرفای سوفیا که میگفت اونا دروغ میگن توی سرم اکو شد و من هر لحظه بیشتر از قبل مطمئن میشدم که حق با سوفیاست...

حتی اگه یه درصد هم احتمال داشته باشه که سوفیا راست بگه،من میخوام اون یه درصد رو صد درصد تصور کنم و خودم رو مجبور کنم که باورش کنم...

over than love(L.H & Z.M)Where stories live. Discover now