درود، حالتون چطوره؟!🤭
امیدوارم خوب باشید.
من بعد از چهار سال برگشتم؛ با یه منِ جدید، با یه داستان جدید و با کلی حرف که انگار هنوز گوشهی این خونه جا مونده.
شاید اینجا بعد از این همه مدت، یکم برام خاک خورده و سرد به نظر بیاد... شایدم دارم یکم اغراق میکنم، اما خب، چهار سال زمان کمی نیست.
راستش دلم برای جوِ قبلنا تنگ شده بود؛ برای اون روزا، برای نوشتن، برای خوندن و بیشتر از همه، برای شما.
بعد از مدتها دوری، دوباره برگشتم به خونهی خودم؛ وان دایرکشن.:))
و این بار، با یه فیکشن.
یه شروع تازه، با آدمهای آشنا و قصهای که امیدوارم بتونه دوباره منو کنار شما نگه داره.
خوشحال میشم دوباره از همون خانوادهای که سالها پیش پیششون احساس راحتی میکردم، استقبالم کنید. :)
این بار قراره با داستانی همراهتون باشم که بوی عشق، خیانت، دروغ، خون و غرور میده.
پس فعلاً شما رو باهاش تنها میذارم...
Zayn.
و اگه دوست داشتید، میتونید توی چنلم هم پیدام کنید:
https://t.me/thereisdarkparadise
و چنل اختصاصی فالینگ: https://t.me/itszaynland
YOU ARE READING
Falling [L.H/Z.L]
Fanfictionـ تاحالا شده با خودت فکر کنی چجوری مثل یه تیکه آشغال ولم کردی؟! + من فکر نمیکردم تو بهم حسی داشته باشی، من فقط خواستم از این جهنم فرار کنم ـ آره، ولی برنگشتی پشت سرت نگاه کنی تا منم ببینی.
![Falling [L.H/Z.L]](https://img.wattpad.com/cover/416907432-64-k963115.jpg)