part 40

68 18 20
                                        

شبیه به غرق شدن تو دریایی عمیق داخل چاله‌ای تاریک کشیده شده بود، انگار هیچ انتهایی وجود نداشت، نفس کشیدن معنا نمی‌داد و حواسی مثل شنیدن و دیدن کارایی نداشتن.

مطمئن نبود چشماش بسته‌اس یا باز، بویی حس نمی‌کرد و سوزش مچ دستش ناپدید شده بود. تو هوا معلق بود، حسی گنگ شبیه به گم‌ شدن داشت، تو دنیایی که نمیدونست کجاست و و حتی چیه!

هاله‌ی نوری چشماش رو زد، مطمئن شد که پلکاش باز هستن! نور بدون اینکه عجله‌ای داشته باشه کم کم بهش نزدیک میشد و در نهایت اونقدر نزدیک شد که دیگه اثری از تاریکی و سیاهی باقی نمونه، پلکی زد تا چشماش به اون نور زننده عادت کنه، صدایی به گوشاش رسید.

صدایی که توی اون سکوت مطلق شبیه به زمزمه‌ای بغل گوشش شنیده میشد.

"باید برگردی...مینهو و دخترم هنوز بهت نیاز دارن."

صدایی آشنا که تشخیصش اونقدرا هم سخت به نظر نمی‌رسید، صدای نرمی که متعلق به لیا بود. اما نمیتونست چهره‌اش رو ببینه، انگار اون نور شبیه به سپری دورش رو فرا گرفته بود.

پلک دوباره‌ای زد، نور به ثانیه‌ای ناپدید شده بود، دوباره اون حس گم شدن تلخ به سمتش برگشت. کجا بود؟ چه اتفاقی داشت میفتاد؟‌ این یه رویا بود یا یه کابوس؟ چیزی تو سینه‌اش تیر کشید، ریتم نفس‌هاش داشت برمی‌گشت، شاید هم تازه متوجه نفس کشیدنش شده بود.

اون دریای تاریک انگار داشت پسش میزد و به سمت بالا میکشوندش‌، به جایی که ازش سقوط کرده بود، دنیایی که بهش تعلق داشت.

با نفس عمیقی چشم باز کرد، نور سفید چشمش رو زد، پلکی زد و نگاه گیجش رو به اطراف چرخوند، احساس سنگینی تو بدنش می‌کرد، چشماش کمی تار می‌دید و بوی مواد ضدعفونی کننده زیر دماغش می‌زد.

صدای ضعیف بوق دستگاهی تو فضا می‌پیچید، سِرمی به دستش وصل بود و پایین‌تر روی قسمت مچ دستش هم باند پیچی شده بود. بزاقشو از گلوی خشکش پایین فرستاد، احساس تشنگی زیادی میکرد.

چشماش که به نور عادت کردن، زمانی که بالاخره کمی از گیجی دراومد صدای آروم نفس‌هایی رو شنید. سر چرخوند و مینهو رو دید. کنارش روی صندلی نشسته بود، سرش رو روی دستاش لبه‌ی تخت قرار داده بود و تو خوابی عمیق به سر می‌برد. چهره‌اش آروم به نظر می‌رسید اما موهاش بهم ریخته بود، لباس‌های مهمونی به جز کتش هنوز تنش بود، کراوتش شل دور گردنش به جا مونده و دکمه‌های یقه‌اش باز بود.

انگشتاش رو به سختی تکون داد تا به انگشتای پسر برسه، لبخندی با لمس گرمای دست پسر به لب نشوند. واقعی به نظر می‌رسید، رویا نبود، مینهو همینجا درست کنارش داشت نفس می‌کشید.

ابروهای پسر با حس قلقلک چیزی رو انگشتاش تو هم رفت، سونگمین تکخند آرومی زد. نمی‌خواست بیدارش کنه ولی نیاز داشت تا چشماش رو ببینه، چشمایی که زندگی رو به جونش برمی‌گردوند.

 The little matchmaker Stories to obsess over. Discover now