صدای موزیک ملایمی فضای تالار عروسی رو پر کرده بود، تقریبا تموم زوجهای حاضر تو مهمونی وسط سالن در کنار عروس و داماد در حال رقصیدن تو آغوش همدیگه بودن؛ اما سونگمین، مینهو و جیسونگ ترجیح داده بودن روی صندلیهاشون بشینن و تماشاگر باشن.
"ببینم شما دوتا با هم قرار میزارین؟"
مینهو و سونگمین نگاهی شوکه بهم انداختن و هر دو همزمان به سمت جیسونگ که در حال نوشیدن بود برگشتن؛ جیسونگ واقعا حق داشت. اون انقدر این مدت از دایرهی ارتباطشون فاصله داشت که متوجه اینکه بین مینهو و سونگمین چی میگذره نشه.
"آه...خب."
جیسونگ بعد از تکخندی به صندلیش تکیه زد.
"نگران نباش، قرار نیست قضاوتت کنم مینهو...بعد از مرگ لیا هم تو نیاز به همدم داشتی هم دخترت کسی رو میخواست که مراقبش باشه."
مینهو لبخند تلخی به لب نشوند و سرشو پایین انداخت. جیسونگ برادرزادهی لیا بود، تا وقتی لیا زنده بود رابطهی صمیمیای با هم داشتن و بخاطر اختلاف سنی پایینشون بیش از هر چیزی اونا شبیه به خواهر و برادر بودن.
"هی سونگمین...نمیتونی برای منم یه دوستپسر یا شوهر جور کنی؟"
جیسونگ برای اینکه جو ساکت و معذبکنندهی بینشون رو از بین ببره رو به سونگمین که تا اون لحظه ساکت با لیوانش بازی میکرد انداخت.
"دوستپسر؟ عام خب..."
"جیسونگ اون که بنگاه ازدواج نیست."
پسر چشمی تو حدقه چرخوند.
"شما یه دقیقه بشین سر جات دارم با خودش حرف میزنم."
"راستش...یکی از دوستام تو آمریکا هست که ملیتش در اصل کرهایه ولی اونجا به دنیا اومده، مدتی میشه تنهاست. اسمش هم...فلیکسه."
جیسونگ ابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد.
"اسمش که جذاب و خاصه."
سونگمین که انگار تازه داشت با جیسونگ احساس راحتی بیشتری میکرد لبخند کشیدهای به لب نشوند و کمی روی میز خم شد، گوشیش رو روشن کرد و در حالی که تلاش میکرد تا داخل گالریش عکسای فلیکس رو پیدا کنه، جواب داد.
"خودشم جذابه، بزار عکساشو نشونت بدم."
جیسونگ هم به تبعیت از سونگمین روی میز خم شد و نگاهی به گوشی پسر انداخت، با دیدن عکسای پسری با موهای بور و تقریبا بلند تا زیر گوشاش، صورت سفید و کک و مکی نیشش تا بنا گوشش باز شد.
"وای پسر...فرشتهای چیزیه؟"
مینهو که تا اون لحظه سعی میکرد کنجکاویش رو نشون نده، بالاخره تسلیم شد و در حالی که سعی میکرد دزدکی نگاهی به گوشی سونگمین بندازه لب زد.
YOU ARE READING
The little matchmaker
Romance˓˓ دلال عشقِ کوچولو ˒˒ ژانر: انگست، رمنس، درام کاپل: مینمین خلاصه: "چرا؟ چرا تو جای اون نمردی؟ اینجوری...اینجوری شرایط آسونتر میشد، اگه تو میمردی میتونستم با خیال راحت برات اشک بریزم، کمی برات دلتنگی کنم، خاطرههای شیرینی که ته مزهی تلخی میدادو...
