با راهنمایی یکی از خدمه ی کلاب وارد اتاق مدیریت شد.
معامله ی امشبش اهمیت زیادی داشت و چون فضای کلاب و سر و صدای زیاد را از کاسه ی صبر و تحمل خود دور میدید ، تشخیص داده بود تا صحبت ها در این اتاق صورت گیرد.
سر چرخواند و به فضای اتاق نگاهی انداخت ؛ بوی چوب گردو ، طرح های سلطنتی و حس و حال اتاق ، نشان میداد که رئیس این اتاق حتی بدون اینکه حضور پیدا کند ، برتری و ریاست خود را به چشم و گوش رقیبش مینشاند.
کمی بیشتر نگاه کرد و بالاخره؛ چشمش به قاب روی دیوار افتاد...
این هم بخشی از دکور اتاق بود؟ نقشی از یک الهه؟پس بالهای او کجای این طرح جای گرفته بود؟
چشمانش از چه بود؟زمرد یا یاقوت؟الماس؟یا شاید هم تکه ای از جهانی به دور از جهان آنها...
پوستش ساخت کدام محصول فرا زمینی بود؟رنگش را از سفیدیِ برف به ارث برده بود آیا؟
این هم اثری برای نشان دادن قدرت بود؟ یکی از آلات قدرت نمایی رئیس این اتاق و مالک این کلاب؟ هر چه که بود ، طرح و نقش این الهه، بیشتر از شکوه و عظمت آدم ها و ملک و مالک این بنا و ساختار به چشمش آمده بود.
به چشمش؟ نه!
به چشم دلش آمده بود .
میخواست دست بَرَد به درون تار و پود قاب و چهره ی آن فرشته ی بی بال را در دو دست خود بگیرد ؛ لمس کند نرمیِ ابری که به چشم میدید را ؛ میخواست نرمی آن را به چشمِ خاطرش بسپارد .
به روی صندلی مقابل آن اثر غیر زمینی نشست و با آتش زدن نخی از مالبروی قرمز رنگش به شعله ی تخیلات مغزش قدرت بخشید.
او یک پسر بود مگرنه؟
پسری که دلبری در ذاتش بود؟پسری که لب هایش برای بوسه چیدن تورا صدا میزدند ، نوایی آرام و شیرین.
به قطع که لب هایش میتواند شیرین تر از عسل هم باشد.
از چشم هایش گفت؟ آری گفته بود ، اما کم گفته بود.
شاید میتوانست صدها نقش از چشمان پسر بکشد ، وقتی شهوت وجودش را فرا میگرفت چگونه به کهکشان چشمانش سرایت میکرد؟ نمایش دلبری هایش در شیشه ی شکستنی چشمش چگونه خواهد بود؟اصلا اگر میخو-
چه مرگش شده بود؟!درباره یک نقاشی رویا بافی میکرد؟
مغزش را به چه طلسمی باخته بود؟به جادوی چشمان پسر؟
به وسوسه بوسیدن لبهایش؟
به چیزی که ... چیزی که اصلا وجودی نداشت؟
سیگارش در جا سیگاریِ روی میز خاموش کرد و به دود برخواسته از آتش خاموش شده ی ذوقش خیره شد.
خواست از جایش برخیزد تا جویا شود طرف معامله اش کی می آید و این انتظار را پایان میدهد ولی بی خبر و اختیار در اتاق گشوده شد و صدایی دل نواز در گوش هایش طنین انداخت.
-ارباب اینجایید؟
سر برگرداند و دیدش...
همان الهه بود... به راستی همان الهه بود، یا ذهن مسموم شده اش به زیبایی پسر کلاف خیال بافی به دست گرفته بود؟
YOU ARE READING
The Goddess
Romanceآیا دل باختن به الهه ی درون قاب آرزوها ، منطقی بود؟ خودش هم نمیدانست ...
