یه بوک پر از وانشات، از کاپل های بنگتن با ژانرهای مختلف!
سناریو ✔️
وانشات ✔️
مولتی شات ✔️
هر سناریو که بخواین به وانشات تبدیل میشه.
۲تا شرط داره:
1-ووتهاش زیاد باشن
2-درخواستاش بیشتر از 5 تا باشن
ولی جیمین بیشتر خودش رو از پنجره کوچیک به داخل آویزون میکرد و همزمان که دستاش رو به سمت غذاهای روی میز میبرد، چشماش دنبال چیز بهتری میگشتن. صاحب بوفه با ملاقه توی دستش، دوتا محکم پشت دستهای جیمین زد و گفت:
"گمشو عقب موش کثیف"
جیمین با درد دستاشو گرفت و عقب عقب رفت که پاش به لبه بلوار رسید و پاش پیچ خورد و تعادلش رو از دست داد. قبل اینکه با زمین برخورد کنه دستی دور کمرش پیچید و بالا کشیدش. جیمین خودشو جمع و جور کرد، عصبی شده بود هم از پیرمرد هم از پیچ خوردن پاش. دستی که کمکش کرده بود رو محکم گرفت، از روی کمرش جداش کرد. میخواست محکم بزنه زیرش که با دیدن ساعت طلایی رنگ مچ دست متوقف شد. دست رو محکم گرفت و بهش تکیه کرد. جونگکوک که دید پسرک توان ایستادن نداره، دست ازادش رو هم زیر بغلش زد تا نیوفته.
"من خوبم آقا...ببخشید"
"چیزی نیست بیا بریم روی اون نیمکت بشین"
جونگکوک جیمین رو سمت نیمکت برد بعد نشوندنش روی نیمکت براش آب و ساندویچ گرفت. بهش داد. جیمین با خجالت تشکری کرد و گفت:
"جبران میکنم"
جونگکوک لبخندی زد و گفت:
"نیازی نیست"
دستاش رو توی جیب کتش کرد و رفت. . . . جونگکوک وقتی به خونه میرسید طبق عادت همیشگیاش کتش رو اول آویزن میکرد، بعد کیف پول، گوشی و ساعتش رو روی میز میزاشت و یه دوش میگرفت. سمت حمام رفت. ولی وسط راه متوقف شد؛ چرخید و سمت میز رفت، ساعتش نبود. گوشیش رو برداشت و دوباره با خونسردی سمت حمام رفت. چون مطمئن بود اون ساعت دست هر مالخری برسه با دیدن امضاءی روش دو دستی اونو براش پس میفرسته. ولی ایندفعه فرق داشت.
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بعد یه مدت خیلی طولانی...های! بگین ببینم دلتون تنگ نشده بود؟😞 من که دلم تنگ شده بود^^ ووت و کامنت یادتون نره💋💫