We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

Sounds

22 2 6
                                        

قسمت اول: صداها

تهیونگ از خونه‌های ساکت خوشش می‌اومد.

نه اینکه عاشق سکوت باشه یا از آدم‌ها متنفر باشه. فقط حوصله‌ی سر و صدا نداشت. مخصوصاً وقتی خسته بود.

و الان واقعاً خسته بود.

چند ساعت رانندگی کرده بود تا به اینجا برسه و تمام مسیر هم فقط به یه چیز فکر کرده بود:

چند روز می‌مونم، وسایل رو جمع می‌کنم و برمی‌گردم.

همین.

نه قرار بود خاطرات قدیمی رو مرور کنه، نه دنبال چیزی بگرده و نه قرار بود بفهمه مادربزرگش چرا خونه رو برای اون گذاشته.

راستش، حتی اونقدرا هم براش مهم نبود.

تهیونگ ماشین رو جلوی خانه پارک کرد و چند ثانیه پشت فرمون موند.

خونه از چیزی که یادش می‌اومد بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.

ساختمون دو طبقه بود، با دیوارهای روشن، پنجره‌های بزرگ و حیاطی که به خاطر باران چند روز اخیر خیس و گل‌آلود شده بود. ظاهرش اصلاً شبیه خونه‌های قدیمی و ترسناک فیلم‌ها نبود.

اتفاقاً خیلی هم معمولی بود.

شاید کمی بیش از حد معمولی.

تهیونگ از ماشین پیاده شد و صندوق عقب رو باز کرد.

دو تا چمدون داشت.

یکی برای لباس‌ها.

یکی هم برای وسایلی که قرار بود از خونه بردارد.

مادربزرگش سه هفته قبل فوت کرده بود و از اون موقع، همه‌ی کارهای خونه افتاده بود روی دوش تهیونگ.

البته کسی مجبورش نکرده بود.

خودش گفته بود انجامش میده.

فقط چون نمی‌خواست یه نفر دیگه رو درگیر کنه.

تهیونگ چمدون‌ها رو تا جلوی در برد و کلید رو از جیبش بیرون اورد.

قفل یکم گیر داشت.

یه بار چرخوند.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

بار دوم یکم محکم‌تر چرخوند.

در باز شد.

تهیونگ وارد خونه شد.

همون لحظه بوی آشنایی به مشامش خورد.

بوی قهوه.

مادربزرگش همیشه قهوه درست می‌کرد. حتی وقتی کسی قرار نبود به خونه بیاد.

تهیونگ چند ثانیه کنار در ایستاد.

بعد خیلی ساده گفت:

«هنوزم بوی قهوه می‌ده.»

صدای خودش توی خونه پیچید و بعد آروم محو شد.

تهیونگ چمدونش رو کنار دیوار گذاشت.

הגעתם לסוף הפרקים שפורסמו.

⏰ עידכון אחרון: Jul 20 ⏰

הוסיפו את הסיפור זה לספרייה שלכם כדי לקבל התראות על פרקים חדשים!

Room No. 13Stories to obsess over. Discover now