-مباشر کیم، شاهزاده شمارو صدا زدن.
خدمتکار درحالی که با احترام خم شده بود اطلاع داد و بعد از اتاق مباشرِ سلطنتی بیرون رفت.
نگاهی به ساعتش انداخت و بعداز برداشتن ایپدش اتاقش رو به مقصد طبقات بالاتر عمارت ترک کرد. ساعت هشت صبح بود و از همین الان کارهای جیمین به عنوان شاهزاده شروع شده بود، حتی امروز برای اینکه شاهزاده به برنامههاش برسه، ساعت 6صبح ورزشش رو انجام داده بود. امروزش به نسبت بقیهی روزها حتی شلوغ تر بود. پس باید خودش رو برای رفتن به جاهای مختلف همراه شاهزاده اماده میکرد.
تقهای به در زد، وقتی اجازهی ورود صادر شد داخل رفت. دررو بست و بیصدا گوشهای ایستاد و به زمین خیره شد. شاهزاده پشت بهش، روبه اینهای بزرگ ایستاده بود و چند خدمتکار در تکاپوی استایل و لباسهای جیمین بودن. سکوتی سهمگین حاکم بود و تنها تحرک خدمتکارها بود که صدا ایجاد میکرد. چشمهاش رو به اهستگی بالا اورد و مشغول نگاه کردن به شاهزاده شد. هنوز فقط شلوارِ سفیدی تنش بود و کمر برهنهش در معرض دید بود. کم کم تپشهای قلبش نامنظم شد و کنترل نگاهش سخت. موجی از گرما از بدنش گذر کرد و مردمکهاش لابهلای موهای بلندِ شاهزاده گم شد. لباسهای زیبایی که تک تک بر تن شاهزاده مینشست حالش رو دگرگون میکرد. ایپد رو به بدنش فشرد و با انگشت دست دیگه، عینکش رو روی بینیش تنظیم کرد.
وقتی نگاهش به اینه افتاد، قلبش لحظهای از حرکت ایستاد. شاهزاده با اخم باریکی نگاهش میکرد. برای پنهان کردن نگاههای خیرهش تعظیمی به شاهزاده کرد و دیگه تا تمام شدن کارِ خدمتکارها جرئت نکرد نگاهش رو از پارکتهای کرمی رنگ اتاق بگیره. میدونست خیره شدن طولانی مدت به افراد سلطنتی بیاحترامی به حساب میومد، ولی نمیتونست جلوی ناخوداگاهش رو بگیره. و شاهزاده، از خیره شدن و زیر نگاه بقیه بودن، بیزار بود.
وقتی اتاق از حضور خدمتکارها خالی شد، قدم برداشت و در دوقدمی شاهزاده ایستاد. جیمین همچنان جلوی اینه بود و از مرتب بودن لباس ها و موهاش مطمئن میشد.
-برنامهی امروز چیه مباشر؟
زبانی به لبهاش کشید و با روشن کردن ایپد نگاهش رو از کفشهای جیمین گرفت:مقصد اول فشنشو اختصاصی لباسهای سطلنتی. با فاصله نیمساعت افترپارتی شروع میشه.
طبق عادت با انگشت وسطش عینکش رو عقب فرستاد و با بیان ملاقات بعدی، فشار انگشتهاش به دور وسیله، بیشتر شد: قرارِ ناهار با دختر دوم پادشاهی چین، شاهزاده فِی. بعداز ظهر کلاس شمشیرزنی شروع میشه. برای عصر اسبسواری دارین و غروب، اخرین برنامهتون....
شاهزاده اخمی کرد، بلاخره سمتش چرخید و حرفش رو قطع کرد: بعداز اسبسواری هیچ برنامهای نداشتم.
سرش رو کمی خم کرد و در ارامش توضیح داد: صبح وقتی مشغول ورزش بودین خبر اوردن پادشاه قرارِ شامی با خانواده سلطنتی ژاپن تدارک دیدن.
YOU ARE READING
Prince | OneShot
Fanfictionحتی دیگه یادش نمیاومد کی برای خودش قدم برداشته. از روزی که به یاد داشت برای مباشر شدن اموزش دیده بود و وقتی بهش رسیده بود، تمام فکر و ذکرش عملی کردن تک تک برنامهها، با بینقصی بود. و همراهی کردن قدم به قدم شاهزاده، یکی از مهمترین قانونها بود. ب...
