صدای داد و فریاد هایی که به گوشش میرسید زیادی واقعی بودن.
خون، همه جا پر خون بود.
و بوی اهن با چندین رایحه ی مختلف قاطی شده بود و این بیشتر باعث میشد دل امگای کوچک پیچ بخوره و بخواد همه چیزهایی که خورده بود رو بالا بیاره.
پسر قاتل مادرش هم اونجا بود و با حالت بی حس و سردی مگاش میکذد و توجهی به امگایی که یه شلوارک کوچیک پوشیده و فقط داره لبه ی پیرهنش رو از ترس چنگ میندازه نمیکرد.
انگار چند وقته منتظر بود همین صحنه رو ببینه و دلش اروم بشه.
از خواب پرید.
دوباره همون خواب رو دیده بود.
همون خوابی که اون شب نحس اتفاق افتاد.
و حالا؟
توی خونه ی پسر قاتل مادرش زندگی میکرد.
باهاش روی یه تخت میخوابید، باهاش غذا میخورد و حتی توسط همون الفای قاتل مارک شده بود.
پیش از اندازه از نظرش مسخره میومد.
-"اگه قراره همینجوری ماتم زده روی تخت بشینی و به در و دیوار نگاه کنی من برم، همین الان هم دیرم شده!"
با شنیدن صدای سرد و عصبی ای، انگار متوجه ماجرا شده باشه و مثل برق گرفته ها از جا پاشد و سمت WC ای که ته راهرو بود رفت.
و صبحونه؟
اکثرا صبحونه رو توی ارامش و بدون عجله کردن میخورد.
اما الان فقط به خوردن دوتا توت فرنگی همراه با نوتلا فندقی که ترکیب موردعلاقش بود بسنده کرد و مثل همیشه سوار ماشین شد که حرف های تکراری هیونجین توی گوشش پیچید.
-"به آلفاها نزدیک نمیشی، الفایی بهت چیزی گفت میای و به خودم میگی و اینکه زیاد با اون دوستت جیسونگ نمیگردی..ازش خوشم نمیاد"
-"اینارو بیشتر از هزاربار بهم گفتی هوانگ"
اما هیونجین بی اهمیت گفت:
-"چشمتو نشنیدم امگای سرکش!"
-"چشم!"
و هیونجین با گرفتن جواب دلخواهش استارت ماشین رو زد و سمت دانشگاه امگای لیمویی رفت.
توی راه بودن که با به یاد اوردن چیزی سریع لب زد:
-"و اینکه شب دیر میام و همینطور که میدونی..."
اما فلیکس نذاشت حرف هیونجین کامل بشه و با پریدن به وسط حرف اون الفای مغرور با چشم غره گفت:
-"بله میدونم جناب هوانگ همه جای خونه دوربینه حتی حموم پس نمیتونم الفایی به خونه بیارم، این بار هشتمه که اینو میگی"
پوزخندی زد و گفت:
-"از اونجایی که گوشت کمی سنگینه گفتمشاید حرفم نیاز به تکرار شدن داشته باشه!"
و اینبار فلیکس چشم غره ای رفت و قبل از اینکه دوباره مثل چند ماه پیش بحث رو انقدر کش بده که اخرسر برسه به زیر هیونجین رفتن، بحث رو متوقف کرد.
ووت و کامنت از یاد نرود.
با حس نکردن چیزی پشت سرش چشم هاش گشاد شد و بدون فکر کردن گفت:
-"کوله پشتیم موند توی..."
اما با دیدن کوله پشتی خاکستری ای که روی صندلی شاگرد بود حرفشو نصفه ول کرد و دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد.
با رسیدن به جلوی دانشگاه شلوغ و پر جمعیت سریع پیاده شد و هیونجین در سمت خودش رو باز کرد و کیف امگارو توی دستش گرفت تا به خودش بده.
اما با دیدن همون الفای شرابی که چندروز پیش امگاش رو بدون هیچ دلیلی از پشت بغل کرده بود، اخمی کرد و با گرفتن یقه ی امگا ی لیمویی اون رو سریع سمت خودش کشوند و لب هاشون رو بهم متصل کرد.
هرچند هیچ عشق و محبتی وجود نداشت؛ فقط از سر یه مالکیت سادیسم گونه.
و با عقب بردن سرش به چهره ی اخمی فلیکس نگاه کرد.
-"توی عوضی جلوی کل دانشگاه بوسیدیم، اونم کاری که از انجام دادنش متنفری"
-"میدونم ولی یکی باید به اون الفای شرابی یادآوری میکرد که این جوجه ی طلایی صاحاب داره نه؟ برگردم و ببینم فقط یکوچولو از رایحش روی تنت نشسته شب کاری میکنم که بیان و جنازت رو از زیرم جمع کنن فهمیدی؟"
و با تکون خوردن سر امگا کیف خاکستریش رو بهش داد و درو بست و بدون گفتن چیزی استارت زد و سمت شرکت رفت.
نیم ساعت دیر کرده بود و رسما گند خورده بود تو کل برنامه هاش!
با رفتن فرشته عذاب الهیش اروم نفس عمیقی کشید و سعی کرد بی اهمیت باشه و سمت کلاس بره.
هرچند نگاه های همکلاسی الفاش این اجازه رو بههش نمیداد، ساده بود.. فقط باید سمت هیچ آلفایی نمیرفت!
آخرین باری که هیونجین لباس هاش رو بو کشید و دید که رایحه ی یه الفای دیگه رو میده سوراخش دو روز داشت خونریزی میکرد.
و خب قطعا نمیخواست دوباره زیر اون الفای دیوونه و سادیسمی بره و جوری زیرش به فاک بره که دیگه نتونه راه بره!
🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋
به طرز عجیبی توی دلم خوره افتاده بود که فیک امگاورسم که حذف شده بود رو دوباره بنویسم.
و خب انتظار حمایت دارم دوستان.
اینم بگم قرار نیست همه چی مثل همون فیک اولم باشه.
YOU ARE READING
Rebellious Omega
Non-Fiction«خون، همه جا پر خون بود. و بوی اهن با چندین رایحه ی مختلف قاطی شده بود و این بیشتر باعث میشد دل امگای کوچک پیچ بخوره و بخواد همه چیزهایی که خورده بود رو بالا بیاره.» این داستان اونا بود، مالکیتی از حس تنفر، حرف هایی به تلخی زهر و سکوتی به بلندی یک...
