"Suffocation"

65 11 36
                                        

- فقط چهل و پنج دقیقه برای پاسخ دادن وقت دارید. راس ساعت، برگه‌هاتون رو می‌گیرم.

در حالی که بین ردیف صندلی‌ دانشجو‌ها قدم می‌زد و برگه‌های امتحان رو روی میزشون می‌گذاشت، اعلام کرد.

این آخرین کلاس امروزش بود. خسته از ساعات زیادی که روی پاهاش ایستاد بود، دم عمیقی گرفت و آخرین برگه رو هم به دانشجوش تحویل داد.

- این امتحان برام مهمه. پس تلاشتون رو بکنید و از همه دانشتون استفاده کنید.

صدای محکمش، ما بین صدای قدم‌هاش که به پارکت کوبیده می‌شد، به گوش‌ دانشجو‌هایی رسید که با چهره‌هایی درهم و متفکر، به سوالات رو‌به‌روشون خیره بودن.

با نشستن روی صندلی، گره کراواتش رو شل کرد و نگاهش رو به دختر و پسر‌های جوونی داد که بعضی‌ با سرعت کاغذ مقابلشون رو سیاه می‌کردن و بعضی‌ هر از چند گاهی با شک و تردید، مدادشون رو به طرف ورق می‌بردن و بعضی...

با اخم‌های درهم کشیده، سرش رو کج کرد تا ردیف آخر کلاس رو بهتر ببینه. جایی که پسر مو مشکی، با بیخیالی سرش رو روی میز گذاشته و با چشم‌هایی بسته، آب نبات چوبی قرمز رنگش رو می‌مکید.

نفس خسته‌ای کشید و پلک‌هاش رو روی هم گذاشت. باید باهاش چیکار می‌کرد؟
سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و با چشم‌های بسته، گلوش رو صاف کرد.

- هر کس که برگه‌اش رو سفید بده، مجبوره دوباره این واحد رو برداره.

مقابل چشم‌های باریک شده تهیونگ، سر پسر مو مشکی به کندی بالا اومد. خیره توی چشم‌های شاکی استادش، ابرویی بالا انداخت و مک محکمی از آب نباتش زد.

تهیونگ فقط پشت چشمی برای پسر نازک کرد و نگاهش رو چشم‌های درشت و پر از حرف پسر دانشجو گرفت.

بیست دقیقه‌ای از مهلتی که به دانشجو‌ها داده بود می‌گذشت. سکوت حاکم بر فضای کلاس، با صدای تهویه قدیمی، شکسته می‌شد. مرد استاد، با آستین‌هایی بالا زده، میون ردیف صندلی‌ها می‌گشت و هر از گاهی به سوالات دانشجو‌ها پاسخ می‌داد.
به ردیف آخر که رسید، خیره به پسری که انگار تهدید دقایقی قبلش رو خیلی جدی نگرفته بود، به سمتش قدم برداشت. انگشت اشاره‌اش رو به آرومی لا‌به‌لای تار مو‌های پخش شده روی میز کشید و پچ‌پچ‌وار اسم پسر رو صدا زد.

- جونگ‌کوک؟

سر پسر دانشجو، به کندی دفعه قبل بالا اومد.

- بله استاد؟

در حالی که آب‌نبات کز کرده گوشت لپش رو، از دهنش بیرون می‌کشید، جواب داد و نگاهش رو از پایین به مردی که بالای سرش ایستاده بود، داد.

- نمی‌خوای امتحان بدی؟

لبخند کوچکی گوشه لب‌های پسر جا خوش کرد که از دید تهیونگ دور نموند.

"Suffocation" One Shot Donde viven las historias. Descúbrelo ahora