شکوفه های نیمه شب

679 47 12
                                        

ساعت ۲:۴۷ بامداد رو نشون میداد.

بارون سیل‌آسا پنجره‌های گالری "آرته نویر" رو می‌شکست.

قطرات آب با صدای مکرر روی بوم‌های چند میلیون دلاری

می‌کوبیدن، رنگ‌های آبی پروس و قرمز دانه اناری رو با هم ترکیب می کرد و رودخانه‌های کوچکی از رنگ آلوده به خون روی کف مرمر سیاه جاری می‌کردند.

جسد زن جوان توی مرکز گالری روی زمین مرمر افتاده بود،توی حالتی که انگار مشغول نقاشیه. دست راستش به جلو دراز شده بود و انگشت اشاره‌اش توی حوضچه ای از رنگ قرمزخشک شده‌ای فرو رفته بود که روی زمین نوشته بود:
"اون میاد".

خون تازه هنوز از زخم گردنش می‌چکید و با آب باران ترکیب می شد، و جونگ کوک و همکارانش می تونستن بوی آهن گندیده که فضای گالری رو پر کرده بود, حس کنن.

جونگ‌کوک با احتیاط به جسد زن نزدیک شد. کفش‌های چرمی‌اش روی کف خیس گالری صدا می دادن  و زیر کفش‌هاش چسبناک بودن ولی نه از بارون، از خونی که هنوز کاملاً خشک نشده بود.

کنار سر زنی که حالا بی جون بود، زانو زد و با دستکش آبی لاتکس، گردنش رو بررسی کرد.

دو سوراخ کوچک، به فاصله دقیق ۴ سانتی‌متر از هم.
مثل جای نیش مار... ولی جونگ‌کوک می‌دونست این کار یه آدمه.
آدم یا حداقل چیزی که روزگاری انسان بوده.

مرد سفید پوشی که از پزشکی قانونی بود, توضیح داد:

"دمای بدن ۳۴ درجه ست در حالی که محیط ۱۶ درجه‌ست. انگار سوخت و ساز بدنش تا دقایقی پیش فعال بوده."

جیمین از پشت با سری پایین درحالی که دست‌کش های لاتکس رو دست می‌کرد، نزدیک شد. کت بارانی بلندش بوی چای یاس می‌داد، بویی که با صحنه جنایت همخونی نداشت. بدون کلمه‌ای، گوشی قربانی رو برداشت و صفحه اش رو روشن کرد.

"عجیب نیست؟"
جیمین صفحه گوشی رو به جونگ‌کوک نشون داد
و با اخمی که مهمون ابروهاش شده بود به مرد رو به روش خیره شد.

"هیچ رمزی نداره، اما..."

جونگ‌کوک اجازه نداد حرف جیمین تموم بشه و با حرکتی سریع گوشی رو از دستش گرفت. انگشت هاش روی صفحه لمسی لغزیدن در حالی که یکی یکی برنامه‌ها رو بررسی می‌کرد, پیام ها, تماس ها و هر برنامه ای که اخیرا ازش استفاده شده بود ولی هیچی پیدا نکرد.

آخرین گزینه فقط گالری مونده بود که هیچ امیدی نداشت چیزی بتونه پیدا کنه...

با لمس آیکون، لیستی از تصاویر ظاهر شد  که همه کاملاً یکسان ولی با تاریخ متفاوت بودن. عکسی از خودش که ناخواسته هفته پیش از مقابل گالری رد می‌شد.

همون لباس، همون زاویه، همون لحظه. اما با تاریخ امروز... ساعت ۰۰:۰۱

"این... غیرممکنه."

SERIAL KILLER Where stories live. Discover now