باران پیوسته و با صدای بلند به پنجره های شیشهای کوبیده میشد. هوا بوی کهنگی میداد و بوی رطوبت شدید کاغذ های کاهی و داغیِ بخاری نفتی توی اون فضای کوچک حبس شده بود.
قطرات آب از تابلوی رنگ و رو رفتهای که نوشتهی"Tipografia Park" به سختی هنوز روی اون دیده میشد چکه میکرد و رد باریکی روی شیشه به جا میگذاشت
صدای زنگ کوچک نصب شده بالای درب مغازه بلند شد و فردی با قد متوسط و کاپشن مشکی رنگ در چهارچوب در ظاهر شد.
-صبح بخیر اقا
پیرمرد لاغر اندام سرش رو بالا آورد و از بالای شیشه های کوچک عینک نزدیک بینش به پسر نگاه کرد
-صبح بخیر مرد جوان
پیرمرد دوباره مشغول انجام کارش شد. این روز ها افراد زیادی برای در امان موندن از باران بی هدف وارد مغازه های مختلف میشدند.
-پدرم این نامه ها رو دادند براشون چاپ کنید
پیرمرد با قدم های ضعیف به پشت پردهی قرمز رنگ انتهای مغازه رفت و با چند ابزار بسیار ظریف برگشت
-ماشین تایپم خراب شده پسر. به پدرت بگو چند روزی نمیتونم کار کنم
پسر جوان با لبخند، خوشحال از اینکه امروز مجبور نبود مثل بقیه روز ها فضای گرم و خفقان اور اون چاپخانه رو تحمل کنه بلند شد و به سمت در چوبی که چند دقیقه قبل از طریق اون وارد مغازه شده بود رفت و بازش کرد
قبل از خروج تعظیم کرد تا با پیرمرد خداحافظی کنه
-ببخشید!
پسر به پشت سرش نگاه کرد و با مرد بلند قدی روبرو شد
مرد کمی با مکث به اون نگاه کرد و پسر به سرعت از جلوی در کنار رفت تا مرد وارد چاپخانه بشه
مرد که بنظر میرسید حدود سی سال سن داشته باشه به آرومی با کمی خم کردن سرش تشکر کرد
-صبح بخیر موسیو پارک
پیرمرد بخاطرگوش های سنگینش صدای مرد رو نشنید و بدون واکنش سخت مشغول تعمیر ماشین تایپ قدیمیاش بود اما پسری که کنار درب ایستاده بود به شدت مجذوب صدای بم و ملایم اون مرد شده بود و با چشم تمام حرکاتش رو دنبال میکرد
مرد چترش رو کنار درب قرار داد و با فلاکس کوچکی که همراه داشت شات کوچکی قهوه پر کرد و اون رو روی میز، جایی در معرض دید پیرمرد قرار داد تا اون رو متوجه حضورش کنه
-اوه صبح بخیر موسیو
پیرمرد از روی صندلیش بلند شد و به احترام مرد تعظیم کوتاهی کرد
پسر متعجب از شدت احترامی که پیرمرد با وجود چندین دهه بزرگتر بودن از اون مرد برای اون قائل بود همچنان به اون دو خیره بود
مرد دست پیرمردی که "پارک" خطاب شده بود رو گرفت و اجازه نداد تعظیم کنه و بعد از اینکه کمک کرد پیرمرد بشینه با دست به قهوه اشاره کرد تا قبل از سرد شدن اون رو بنوشه
-در رو ببند پسر جون زمین رو خیس کردی
پسر با شنیدن صدای پیرمرد به سرعت از جلوی درب کنار رفت و اون رو بست اما از جاش تکون نخورد
هنوز مشغول تماشای رفتار اون مرد بود
YOU ARE READING
MARBLE | VKook
Romance"مرمر" برخی پنجرهها را باید همیشه نیمهباز گذاشت. شاید نسیمی بوزد، یا نگاهی بگذرد، یا شاید، مجسمهای از تو ساخته شود... بیآنکه بخواهی.
