در آغوشش گرفت بلکه گرمای وجودش را حس کند اما چیزی جز سرمایی بی انتها بند بند وجودش را فرا نگرفت
وقتی ساعت 7 صبح از پنجره بیرون را نگاه می کردم، منظره مقابل چشمانم را باور نمیکردم دانه های زیبای برف زمین را بغل کرده بود حتی نمی دانستم چگونه از خانه بیرون رفتم، چند سالی می شد که برف نباریده بود، آخرین باری که برف بارید رو کامل یادم نیست، اما فکر کردن به آن به دلایلی حس عجیبی به من می دهد...
با این حال، فقط یک چیز را می توانم بگویم که به وضوح به یاد دارم،سردی!
احساس سردی عجیبی در درون دارم، خوشحالم، اما در عین حال احساس می کنم قراره گریه کنم..
خودم را جمع و جور کردم و شروع کردم به قدم زدن میان گوله های در هم فرورفته ی برف ، هوا خیلی تاریک شده بود، الان باید بروم خانه، اما انگار قبل از اینکه متوجه شوم پاهایم مرا به جایی می برد، فکر می کنم چیزی از دست داده ام من به دنبال آن هستم، اما احساس می کنم نمی توانم آن را پیدا کنم،آن چیست؟
من دنبال چه هستم؟
در حالی که داخل سرم جنگ است، بین تاریکی شب و سفیدی برف چیزی توجهم را جلب می کند، اما چون هوا تاریک است، نمی توانم آن را ببینم، نور گوشی را به سمت آن طرف میگیرم و آرام آرام نزدیک می شوم.
چیزی را که دیدم باورم نمی شود فریاد زدم و گوشی را به زمین انداختم، دستانم شروع به لرزیدن کرد، می خواهم از آنجا فرار کنم، اما نمی توانم، این خون کیست!
انگار می شناسمش، می خواهم بروم پیشش، او همان چیزی است که دنبالش می گردم، سفیدی برف درخون سرخ او گم شده....
:دینگ! دینگ!
ساعت 7 صبح است، باید بروم سر کار، اما امروز فراموش کردم باید زودتر بروم و ساعت را زودتر کوک نکردم.
لعنتی دیر کردم
YOU ARE READING
Red snow
Mystery / Thrillerدر آغوشش گرفت بلکه گرمای وجودش را حس کند اما چیزی جز سردی بند بند وجودش را لمس نکرد دختری که در سرمای مطلق دنبال گرمای گمشده اش میگرده اما چیزی جز تاریکی روبه رویش نیست
