1|شروع یک پایان

576 47 9
                                        


صدای کشیده شدن پای چپم روی سرامیک های براق و لغزنده ی کف سالن انتظار، صدای نامطلوبی ایجاد میکرد و ناخواسته نگاه ها رو به سمتم جلب میکرد.
چند نفری که اونجا حاضر بودن، ناخودآگاه توجهشون به سمت پای باندپیچی شده ی من میرفت و بعد از چندلحظه ی کوتاه نگاهشون رو از من سلب میکردن.
درسته! چوی یونجون بی سر و پا برای یه غریبه اهمیتی نداره.

منشی-چه کمکی از دستم بر میاد؟

صدای ظریف و زنانه ی منشی بود که از پشت یه پیشخوان منو مخاطب قرار داده بود.

-میخوام با وکیل چوی صحبت کنم

لبخند تصنعی ای زد-متاسفم زمان مناسبی نیومدید. فردا...

بین حرفش پریدم-دیدم که ماشینش تو پارکینگ بود پس همینجاست

منشی- درسته ولی ساعت کاریشون تموم...

کم طاقت تر از اونی بودم که منتظر تموم شدن حرفای اون منشی بمونم و از مسیری که اومده بودم با همون پای علیل برگشتم.
اگه آسانسور اختراع نشده بود احتمالا تا ساعتها باید دونه دونه پله های 23 طبقه رو یه لنگه پا طی میکردم.
منتظر موندن توی پارکینگ تا وقتی که بخواد سوار ماشینش بشه راحت تر از گوش دادن به حرفای اون منشی با موهای بلونده که بوی عطر شیرین میده.
همیشه از رایحه‌ی شیرین متنفر بودم!
یه گوشه کناری نشستم و انتظار اومدن کسی که منتظرش بودم رو کشیدم. اون اومد. خودش بود؟
قد بلند، با موهای حالت داده ی قهوه ای، چهره ی آسیایی و لباس هایی که به شدت اونو به کارش وصل میکرد! خودش بود.

-چوی سوبین؟

در حالی که دستش هنوز به در ماشین نرسیده بود به سمت منی که کنار صندوق عقب ماشین ایستاده بودم برگشت.
از اینکه یه هموطن میدید که اونو میشناخت و با زبون مادری باهاش صحبت میکرد کمی جا خورده بود.

-منشی بهم وقت ملاقات نداد. واسه همین اینجا منتظر موندم

سوبین-کی هستی؟

-ما همدیگه رو نمیشناسیم؛ اما... یه نقطه ی مشترک بینمون وجود داره

سوبین- از پرحرفی خوشم نمیاد پس سریع بگو چی میخوای بگی

-انتقام خواهرت. این چیزی نیست که میخوای؟

به وضوح رنگ نگاهش تغییر کرد. حتی مردمک چشماش به تنگ اومد و خشم لای پلک هاش شکوفا شد!

-من کمکت میکنم. منم مثل تو ام.

سوبین-از اینجا گورتو گم کن! اگه فکر کردی از من چیزی بهت میرسه کاملا در اشتباهی.

در ماشینشو باز کرد و خواست سوار بشه که بازوش رو گرفتم و دوباره خودمو مرکز توجهش قرار دادم.

-من پسرخونده ی تئودور کیم هستم.

اینبار بیشتر از قبل جا خورد!

سوبین-تو...

-من پسرخونده ی دشمن تو ام. شایدم بهتر باشه بگم من برده ای هستم که 15 سال اسیر تئودور بودم!

دستم که بازوشو گرفته بود رو محکم پس زد و تکون کوچیکی خورد.

سوبین-چرا اومدی اینجا؟ از من چی میخوای؟

-من فقط اومدم تا بهت کمک کنم. میدونم هدفت چیه. منم میخوام اون حرومزاده مجازات بشه...

سوبین-از کجا معلوم از طرف تئودور نیومده باشی؟

-سوبین شی!

با تمنا دستشو توی هردو دستم گرفتم و فشردم.

-من نمیتونم بهت ثابت کنم که دستم باهاش تو یه کاسه نیست اما قسم میخورم که اینطور نیست! من فقط یکی از قربانیای اون لعنتیم. وقتی درموردت فهمیدم فکر کردم که بالاخره یه راه نجات جلوم باز شده و میتونم بهت پناه بیارم! قسم میخورم که من فقط دنبال یه نجات دهنده بودم و جز تو کسی سره راهم قرار نگرفت. التماست میکنم...

نمیدونم کی و موقع ادا کردن کدوم کلمه بود که بغض چندین ساله ای که نگه داشته بودم تبدیل به اشک شد و شروع به ریزش کرد!

-التماس میکنم کمکم کن! هرچی که بخوای درموردش بهت میگم و هرچی لازم باشه رو برات پیدا میکنم.

پام سست شد و جلوش روی دو زانو افتادم! دلم برای خودم میسوخت که جلوی یه غریبه هم به این روز افتادم تا شاید حداقل اون نجاتم بده.

سوبین- از روی زمین بلند شو. فکر نمیکنم بتونی انقد واقعی دروغ بگی! سعی میکنم حرفاتو باور کنم.

سرمو بلند کردم و با چشمایی که تار شده بود به صورت جدی و نه چندان بی حسش نگاه کردم.
دستش رو به سمتم دراز کرد و این شبیه یه رویا بود!
یه نفر میخواست دستمو بگیره؟ این قراره پایان بدبختی من باشه؟

*********

سلام علیکم!
خوشحال میشم به داستانم اعتماد کنید واولین بوکم رو دنبال کنید✨
ووت و کامنت یادتون نره🫶🏻

no one | هیچکسStories to obsess over. Discover now