Vanilla pudding

1.1K 136 10
                                        

می‌تونست رایحه غلیظ پسر رو از پشت در حس کنه. لبخندی به بوی لیمویی که می‌دونست از همسرش میاد زد و با کلید در خونه رو باز کرد. همونطور که کیسه پر از پودینگ رو روی میز آشپزخونه می‌ذاشت امگاش رو صدا زد.

"لیمو کوچولو کجایی؟!"

بعد از اون بلافاصله صدای قدم های مینهو که همزمان با غر زدن به سمتش می‌اومد رو شنید.

"مگه نگفتم به من نگو کوچولو!؟"

مینهو همونطور که اخم بانمکی روی صورتش شکل گرفته بود کیسه پودینگ‌ها رو به سمت خودش کشید با دقت شروع به بررسیشون کرد.

"خب کوچولویی دیگه!"

پسر همونطور که در پودینگ وانیلی رو باز میکرد نگاه تهدیدآمیزی بهش انداخت و یک بار دیگه به چان ثابت کرد تغییر هورمون ها چقدر میتونه تاثیر گذار باشه!
"یادته همین کوچولو که میگی یه بار تورو فرستاد بیمارستان عزیزم؟"

"اوه، معلومه که یادمه! امگای عزیزم بعد اینکه فهمید من جفتشم تمام فنونی که توی ورزش های مختلف بلد بود رو روم پیاده کرد چون فکر می‌کرد یه بچه مثبتم!"

"چرا انقد راجب این موضوع خوشحال به نظر میای چان!؟"

"چون بهت ثابت کردم مثبت نیستم! نتیجه شم الان توی شکمته!"

چان جوری این جمله رو با بیگناهی و معصومیت گفت که مینهو شک کرد اون آلفای اصیلی که توی تخت ظاهر میشه همون کریستوفر بنگ چانه!

"هی، نه! منظورم اینه که اصلا... اصلا من خسته ام میرم دراز بکشم؛ کمرم سنگینه!"
خودش هم می‌دونست فقط یک ماهه که حامله‌ست و بچه شون هنوز وزن خاصی نداره اما به روی خودش نیاورد و بعد اینکه از جلوی چشم‌های چان که تحسین درش خونده می‌شد رد شد تا به پذیرایی برسه، روی کاناپه نشست و پاهای لختش رو دراز کرد.
مینهو از موقعی که به قول خودش "لوبیا" سر و کله‌ش پیدا شده بود به شدت به گرما حساس بود پس فقط یه تیشرت بلند میپوشید و رون هایی که چان عاشق چنگ زدن بهشون بود رو آرادانه به نمایش می‌ذاشت.

چان بعد از پوشیدن لباس خونه پیش پسر رفت و کنارش نشست. نگاهی به روی میز جلوی کاناپه انداخت و با تعجب به ده تا بسته خالی پودینگ های وانیلی اشاره کرد.

"لیمو... همه اینارو از صبح تو خوردی؟!"

مینهو چشم هاش رو از تلوزیون که درامای آبکی پخش میکرد گرفت و به چشم های چان داد. خودش هم متعجب بود چرا انقد هوس پودینگ میکنه!
لبخند خجالت زده کوچیکی زد و گفت.

"آره... از وقتی لوبیا اومده خیلی می‌خورم، می‌ترسم دیگه نتونم برقصم..."

چان با دیدن چشم های مینهو که انگار قبار خیلی کمی از ناراحتی روشون رو گرفته بود حس بدی پیدا کرد. با اینکه
منظورش این نبود اما شاید نباید همچین سوالی می‌پرسید!
دست هاش رو از هم باز کرد و به پاهاش اشاره کرد. درسته مینهو خیلی وقتا جدی برخورد می‌کرد اما هنوز هم یه امگا نیازمند توجه از آلفاش بود، پس با کمال میل به سمت چان رفت و روی پاهاش نشست.

"منظورم این نبود مینهو! فقط می‌خواستم بگم میتونم راجب رایحه‌ی لوبیا یه حدس هایی بزنم!"

چشم های مینهو با تعجب گرد شد.

"یعنی میگی رایحه اش قراره پودینگی باشه!!!!؟؟؟؟"

آلفا همونطور که دستش رو روی پهلوی های امگا می‌ذاشت تکخندی زد.

"پودینگ نه؛ ولی فکر کنم وانیل باشه. اگه دقت کنی تو فقط داری اونایی که طعم وانیل دارن رو می‌خوری. از مامانم شنیدم موقعی که من رو باردار بوده همش دلش میخواسته که خوراکی های نعنایی بخوره!"

مینهو هوم شگفت زده ای کرد.

"رایحه ما دوتا خنکه ولی وانیل گرمه... دوسش دارم!"

بعد سرش رو روی شونه مرد گذاشت و خودش رو بیشتر بهش چسبوند. بعد از چند لحظه با لحن مرددی الفا رو صدا زد.
"چانی..."

مرد همونطور که کمر مینهو رو ماساژ می‌داد سری تکون داد تا مینهو ادامه بده.
"می‌گم یادته می‌گفتی کیک لیمویی دوست داری؟ یا اینکه نوشیدنی مورد علاقت لیموناده؟"

"اره عزیزم یادمه!"

"خب به نظرت اگه توی اون خوراکی‌ها اِسانس وانیل قاطی کنی بد مزه نمیشن؟!"

چان با تعجب سر مینهو که روی شونش بود رو کج کرد و با عقب بردن صورت خودش به چشم های درخشان پسر نگاه کرد؛ متوجه نمیشد مشکل از کجاست!

"منظورت چیه مینهو؟!"

مینهو نفسش رو بیرون داد و به آرومی حرفش رو ادامه داد.

"وقتی لوبیا پنج یا شیش ماهه بشه قراره رایحش رو نشون بده و خب...می‌دونی بوش قراره با فورمون های من قاطی بشه..."

نمی‌دونست باید ادامه بده یا نه، شاید حرفش خیلی احمقانه به نظر برسه!

"هی... می‌تونی بهم بگی مینهو."

"اگه اون طوری که می‌گی رایحه لوبیا وانیلی باشه اون موقع هرموقع فورمون پخش می‌کنم لیمو و وانیل باهم قاطی میشن... منظورم اینه که تو همیشه میگی رایحه منو دوست داری اما نکنه وقتی ترکیب بشن بدت بیاد یا بوی بدی بگیرم؟!"

بعد با همون چشمای براق که حالا معصومیت خاصی توشون دیده
میشد منتظر جواب چان موند. اما آلفا دلش از شیرین بودن اون نگاه مینهو و حرفاش ضعف رفته بود، امگاش توی وضعیت آسیب پذیری قرار داشت پس باید مطمعنش میکرد.
"لیموی من... مهم نیست رایحه‌ت با چی همراه باشه من بازم قراره دوسش داشته باشم، اینو یادت نره که اولویت من
تویی!"

مینهو نفس راحتی کشید و برای عوض کردن جو دوباره شروع به غر زدن کرد تا یه بار دیگه چان رو مطمعن کنه عاشق آدم درستی شده.

"اصلا چرا بهم نمیگی لیمو کوچولو؟! "

"خودت گفتی دیگه اینجوری صدات نکنم!"

"می‌دونم ولی تو بکن... چند ماه دیگه قراره به اندازه‌ای گرد بشم که اگه بخوای هم نتونی پس الان همینجوری صدام کن."

LemonadeHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora