chapter one

31 3 2
                                        

آسمان داشت پاییزی میشد میان انبوه درختان باغِ خانه اش راه می‌رفت سیگاری در بین انگشتانش گرفته بود و گاهی از آن کام عمیقی می‌گرفت و دود غلیظش راه میهمان ریه های گرد گرفته اش میکرد ،

به خاطر نداشت کی و چگونه و چه کسی او را به دنیا آورده بود سال ها بود از پدر مادر خود خبر نداشت ، شاید از هنگامی که چشمانش را باز کرده بود .

کودکی خود را در پرورشگاهی گذرانده بود و وقتی به سن 18 سالگی رسید، مجبور به مستقل بودن شده بود و اینک صاحب این قصر بود ، قصری از جنس دیوار های دلتنگی و حصاری های از جنس تکبر!

از حال و هوای دل او بگویم ، دلی از جنس سنگ و دیواری همچون دیوار های یک دژ بزرگ.

نم نمک باران شروع شد قطره های باران بر تن و صورت خسته او میزد بغض چندین ساله اش را قورت داد. دیگر باران به اوج خود رسیده بود ، از لباسش قطره های آب چکه میکرد ؛ تصمیم گرفت به داخل خانه خود بگردد مسیر برگشت را پیش گرفت چند قدم دور نشده بود که ناگهان صدای افتادن چیزی و بعد صدای آه و ناله ای از روی درد بلند شد دست به کمر خود برد و دسته کولت را گرفت و نزدیک صدا رفت یونگی چشمانش را کمی کوچک تر کرد تا در آن تاریکی تشخیص دهد چه موجودی به خود اجازه ورود داده ، اما چیزی تشخیص نداد پس کمی قدم هایش را بلند کرد نزدیک و نزدیک تر شد تا به جسم نحیفی رسید جسمی که در آن گِل و لای به خود می‌پیچید .

تفنگ خود را بر شقیقه پسرک فشار داد و گفت

- کی هستی تو

پسرک نا آشنا با مِن مِن و بریده بریده و لرزان گفت

+ آقا لطفا کمکم کن اونا دنبالم هستن لطفا

یونکی متحیر به پسری که چشمانش از ترس سوسو میزد نگاه کرد

- دست از پا خطا کنی میفرستم اون دنیا

اما پسرک چشم و گوشش و را بسته بود و زیر لب تکرار می‌کرد

+ لطفاً کمک کن اونا میکشن من و اونا میکشن منو.

صدا آن ور دیوار نشان از صادق بودن پسرک بود یونگی با سر اشاره کرد که از جای خود بلند شود

- بدون سر و صدا همراهم بیا

غریبه های آن سوی دیوار بلند فریاد میزدن که هر سوراخی را دنبال آن پسرک بگردند تن لرزان پسرک از زمین با زحمت زیاد بلند شد و قدم های سُستش را آرام برداشت چندی طول نکشید که به زمین سقوط کرد و صدای بلندی ایجاد شد ؛

مردان آن سوی دیوار بلند فریاد زدن

: اون توی این خونس آروم برید داخل و اون موش رو بیرون بکشید

یونگی پسرک خیره سر را به پشت خود هدایت کردن

مردان سیاه پوش مانند مور و ملخ به داخل خانه سرازیر شده بودند .

حال یونگی و پسرک در محاصره آن ها بودند یک نفر به چندین نفر!



امیدوارم از خوندش لذت ببرید منتظر پارت بعدی باشید
تا ببینم چه بلایی سر این کاپل میاد

Lover or Loser Stories to obsess over. Discover now