صدای قدم های آرومش تویه راهرو نیمه تاریک میپیچید سیگار توی دستاش با آتش میرقصید و دود مثل یک ملودی پرواز میکرد
اروم خودشو رویه کاناپه جلو پنجره انداخت و به منظره رو به روش خیره موند
لویی معلق بود همه چیزی که حس میکرد هیچی بود
همه خاطراتش خاکستری بود و خیلی وقت بود که دیگه نمی دونست چی میخواد
تویه اینه نگاه میکرد خیلی با پسر شاد قبلا متفاوت بود پوزخندی به خودش زد
اون همه اینارو مدیون یه نفر بود ینفر تو گذشته کسی که حالا خاطراتش کم کم داشت محو میشد
مردی با کت شلوار مشکی وارد شد ، لویی منتظر نگاهش کرد مرد گفت
"پدرتون میخواد برای قرارداد امشب با آقای سالیبا حضور داشته باشید"
لویی با سر تایید کرد
تمام تلاششو میکرد کر رسمی باشه مثل چیزی که همیشه ازش توقع داشتن چون بهش ثابت شد خودش اشتباه میکنه انتخاباش تصمیماش رفتارش و علایقش همش اشتباهه
دقیقا همون موقع بود که لباسای رنگی و راه راه جاشونو به کت و شلوارای بیروح دادن
اونموقع بود که خودشو فراموش کرد و تو عمیق ترین گودال جهان روحشو پیشکش خاک ...
برای خودش یه ریتم قدیمی رو زمزمه میکرد ورویه پارچه سرد لباس دست کشید
صدای شلیک برای لحظه ای در گوشش پیچید و نفسش را گرفت
بی معطلی به سمت اتاق پدرش دوید پله هارو چند تا چندتا پایین میپرید و یه اشتباه کوچک کافی بود که سقوط کنه
خودش رو به پشت در رساند لحظه ای برای باز کردن در تردید کرد اما باشنیدن صدایی تردید را کنار گذاشت و در حالی که دستش راروی اسلحه کمری اش گذاشته بود دستگیره در را بی صدا چرخاند
با صحنه ای که دید نفس کشیدن را از یاد برد پدرش غرق در خون رویه زمین افتاده بود پسر با گیجی به اطراف نگاه انداخت
موهای بلندی را از پشت میز پدرش دید اسلحه اش را به سمت او گرفت و خواست شلیک کند اما در همین لحظه ان فرد سرش را بالا اورد و لویی چهره ای را دید که سالها کابوس شب هایش شده بود همه چیز برایش گنگ ونامفهوم بود
ان پسر بدون توجه به لویی درحال دزدیدن مدارک و فلش از کشو های میز پدرش بود لویی باید شلیک میکرد میدانست اما توانش را نداشت
اسلحه از دستانش سر خرد و سکوت را شکست پسر خیلی سریع متوجه لویی شد و نگاهش خیلی سریع سمت او چرخید
صدای ناقوص وحشیانه در سر لویی زنگ میزد توانایی درکش را گرفته بود چشم هایش را بین پدرش و ان چشم های اشنا با نگاه نا آشنا چرخاند قطره اشک رنجوری به ارامی روی گونه اش سر خورد پسر پشت میز نگاه جا خورده و سریعی به لویی انداخت
لویی بی صدا نامش را زمزمه کرد انگار تصویر رو به رویش برایش غیر قابل باور بود
-ه... ه...هری
پسر چشم سبز که نگاه عجیب و غریبه ای نثارش کرد انگار این اولین بار بود که چنین اسمی راشنیده خیلی سریع خودش را از پنجره بیرون انداخت و فرار کرد
ضعف بر لویی غلبه کرد رویه زانوهایش افتاد نفس منقطعی کشید به پدرش نگاه کرد زمان ایستاده بود
عرق سرد روی پوستش نشست صدای نا مفهوم و پردردی از میان لب هایش خارج شد
خود را ارام ارام به سمت پدرش کشید و به رز قرمزی که رویه پیشانی اش جا خشک کرده بود زل زد سر پدرش را در آغوش گرفت به چهره بیروح او خیر ماند صدای شلیک از بیرون عمارت بگوش میرسید صدای پا و فریاد تویه راهرو میپیچید
پسر بی دفاع تر از همیشه به تماشای واقعی ترین کابوسش نشسته بود د حالی که ارزو میکرد ای کاش این هم یک توهم باشد
________
خب بلاخره اپش کردم
هیچ ایده ای ندارم کسی قراره این داستانو بخونه یا نه
کاملا دلیه
![Garbled [L.S]](https://img.wattpad.com/cover/372753972-64-k578811.jpg)