مقدمه:
جونگین اخرین نگاهشو به فردی که روبروش، رو صندلی مقابلش خوابیده بود، انداخت. به کیفش چنگ زد و بعد از جاش بلند شد و با قدم های بلندش از قطار خارج شد. جایی کنار تابلوی ایستگاه قطار، برادرش سوهو منتظرش بود.
سوهو با لبخند دستی به شونه اش کوبید و یکی از چمدون هاشو ازش گرفت تا کمکی بهش کرده باشه.
-سفرت چطور بود؟
جونگین در حالی که ذهنش به سفری که با قطار به اینجا داشت کشیده میشد، تو افکارش غرق شده، نیشخندی زد: سفرم؟ خیلی هیجان انگیز بود!
-فلش بک-جونگین
من تقریبا قطار رو از دست داده بودم هرچند خوشبختانه ماشینی که گرفته بودم اخرین لحظه به ایستگاه رسید و نجاتم داد. وقتی با عجله خودم رو به واگنی که رزرو کرده بودم رسوندم، سخت نفس نفس میزدم.در کوپه رو که باز کردم، دیدم که فقط یه نفر داخل کوپه روی یکی از صندلیا نشسته بود، اروم ازش پرسیدم.
- این صندلی خالیه؟
وقتی جوابی نشنیدم، کمی با دقت بیشتری از نزدیک نگاهش کردم و متوجه شدم اون شخص عمیقا خواب بود. با عینک صورتی نقره ای که چشماش رو پوشونده بود و گوش گیرهایی که روی گوشش بود. ساکم رو گوشهای گذاشتم.کتم رو دراوردم و صندلی بغل پنجره رو انتخاب کردم و جلوی همون شخص نشستم، یک دختر جوون بود، البته که از روی ظاهرش قضاوت کردم، سوییشرت بزرگی تنش کرده بود و بالش گردنی صورتی دور گردنش داشت و یه کلاه بچگونهی پشمی صورتی هم روی سرش بود.
راحت نشستم و لب تابمو باز کردم تا دیت عزیزم رو با گیم مورد علاقهام شروع کنم و باز برای ساعتی تا به مقصد برسم توی دنیای هیجان انگیزش غرق بشم. هرچند وسط بازیم حواسم بود که نگاهی به دختر بندازم تا مطمئن شم با صدای بازی کردنم اذیتش نمیکنم.
اون عمیقا بخواب رفته بود و ایپدی بین دستش داشت و گوش هاش با گوش گیر پوشیده شده بود. هرچند نور کوپه مدتی میشد که روی حالت شب قراره گرفته بود چشمام روی پاهاش لغزید که با جین تنگ مشکی چسبونی پوشیده شده بود، رون های گوشتی و زانوی ضریف و ساق پای توپری داشت کـ... یهو متوجه ایپیدش شدم که کم کم داشت از روی پاش میفتاد برای همین ناخوداگاه خم شدم و گرفتمش. ایپدش رو روی صندلی کناریش گذاشتم و صرفا از روی کنجکاوی پوست سفیدش که توی چشمم میزد دستش رو لمس کردم، دستاش مخملی و نرم بود، بیشتر حس گرمی، شبیه یه بچه ی کیوت تپلی عروسکی بهم میداد.
دوباره سر بازیم برگشتم ولی نمیتونستم درست تمرکز کنم چون چشمام داشت روی همون شخص میچرخید. خیلی خوب میشد اگه چشماشو میدیدم اما حقیقتا بهش نیازی نداشتم چون چشمام روی چیزی میچرخید که توی کل زندگیم ندیده بودم، یک جفت لب خاص و وسوسه کننده و زیبا سکسی و..کلمات دیگه ای نداشتم که توصیفش کنم..
YOU ARE READING
"Uncle Guardians in Charge"[Ongoing]
Romance•¬کاپل: کایسو •¬ژانر: رمنس | اسمات | فلاف | زندگی روزمره خلاصه: جونگین توی نگاه اول عاشق اون لبای بوسیدنی شده بود و خب بوسیده بودشون این تقصیر جونگین نبود که عشق تو نگاه اول اونجوری سراغش اومده بود فقط قرار نبود اون کسی که بوسیده بود و فکر میکرد د...
!["Uncle Guardians in Charge"[Ongoing]](https://img.wattpad.com/cover/372935489-64-k803239.jpg)