هائو با دیدن دستاش که به خونِ عزیزترین آدم زندگیش آغشته شده بود، دیگه نتونست تحمل کنه. سرش رو پایین انداخت و شونههاش شروع کردن به لرزیدن. هانبین شوکه دستاش رو روی صورت پسر مقابلش گذاشت و سرش رو بلند کرد. با دیدن اشکاش حتی شوکهتر هم شد.
-داری گریه میکنی؟
هائو سعی کرد دوباره سرش رو پایین بندازه اما هانبین اجازه نداد و فشار دستاش رو روی صورتش بیشتر کرد: هی منو ببین! منو ببین هائو!
پسر بزرگتر سرش رو بلند کرد و به چشمای هانبین نگاه کرد.
-همش تقصیر منه! اگه... اگه همون روزی که پاتو توی اون عمارت لعنتشده گذاشتی جلوت رو میگرفتم... اگه همون روز از خودم دورت میکردم، اینطوری نمیشد! اونوقت هیچکدوم این اتفاقات نمیفتاد!
هانبین لبخند پربغضی زد و با انگشتای شستش اشک روی گونههای پسر رو پاک کرد: این حرفو نزن. اونجوری منم هیچوقت نمیتونستم همچین حس قشنگی رو تجربه کنم!
هائو فینی کرد و با تمسخر به اطرافش اشاره کرد: به اینهمه درد و فلاکت میگی "قشنگ"؟
هانبین دست راستش رو از روی گونهش برداشت و روی قلب پسر گریون مقابلش گذاشت: نه! به این میگم "قشنگ".
_______________________________________________________
سلام~
من رهام، و این اولین فیکشن هائوبین منه.
امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و کلی باهاش خوش بگذرونید.
نظر و ووت هم یادتون نره حیحی 3>>>
YOU ARE READING
Einar
Fanfiction"- اینا همش تقصیر توعه. - منظورت چیه؟ - از وقتی وارد زندگیم شدی، همهچی عوض شده. ترسام، تروماهام، نگرانیام، همشون برگشتن. احساساتم دارن بازیم میدن. و تو؟ حتی عین خیالتم نیست که چه بلایی سرم آوردی!" 𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑹𝒂𝑯𝒂 𝑪𝒖𝒑𝒍𝒆𝒔: 𝑯𝒂𝒐𝑩𝒊𝒏, �...
