Chpter 1 : Let's begin Darling!

22 3 1
                                        



تا حالا شده از یه خواب طولانی بیدار شی و بلافاصله بیفتی وسط یه کابوس دیگه؟

مطمئننا این چیزی نیست که هر آدمی دلش بخواد.

و گبی براون هم از این قضیه مستثنا نبود.

بدون شک علاقه ای نداشت وقتی با سردرد وحشتناکی-که یه هدیه ی ناقابل از اثرات سگ مستی شب قبل بود-چشماش رو باز میکنه،ملودی عجیب غریب و چندش آوری گوش هاش رو نوازش بده.

لحن زمزمه وار و سرگرم پسرونه ای رو نزدیک خودش بشنوه و حتی با وجود درد ضعیفی که توی بدنش و دستای بسته شده ش حس میکرد،نتونه جلوی خودش رو برای اعتراف به اینکه که صدا چقدر بنظرش تحسین برانگیزه بگیره.

تن صدای بم و سرخوش پسر روی نت های بلند اهنگ ظریف تر میشد و این لطافت بیشتری به لحن خوندنش میداد.

هر چند دقیقه یکبار،ریتم خوندنش قطع میشد و انگار داشت با یک نفر دیگه گپ میزد.صدای نفر دوم انقدر آروم بود که گبی فقط از جوابایی ک پسر میداد میتونست مطمئن باشه توی اون اتاق،غیر از خودشون،شخص سومی هم هست.

درکنارش،اوای لزجی،شبیه قطعه کردن گوشت،باعث شد زودتر پلکاش رو از هم فاصله بده و نگاه ترسیده ش رو به اولین جایی که توجهش رو جلب میکنه بندازه.

"اوه،بیدارت کردم؟"

موزیک قطع شد و هدف صدا این بار حالا سمت خودش بود.

گردنش رو صاف کرد و با همین حرکت کوچیک تونست صدای خورد شدن قلنجش رو از چند ناحیه بشنوه.

هیکل عضلانی و بلندی رو دید که پشت به اون،جلوی یک میز مستطیلی ایستاده بود.طره های قهوه ای و بلند موهای پسر اجازه نمیداد صورتش کامل دیده بشه.

ارن یگر؟ امکان نداشت اشتباه گرفته باشه.

"صبح بخیر توکا کوچولو."

حالا که گردنش کاملا سمت دختر چرخیده بود، گبی راحت تر میتونست لبخند گرم و زمرد های براق مقابلش رو انالیز کنه.

چند ثانیه در سکوت بهم خیره موندن و وقتی جیغ بنفش و وحشت زده ی دختر اتاق کوچیک و تاریک و توی خودش حل کرد،لبخند ارن هنوزم سر جاش بود.

انگار قرار نبود هیچوقت پاک بشه.

انگار که برای مدت طولانی ای روی صورتش حک شده بود؛خواسته یا ناخواسته.

به میز کثیف پشت سرش تکیه داد و نگاه علاقمندش رو روی طعمه ی در حال دست پا زدنش نگه داشت،حتی وقتی دختر محتویات خالی معده ش رو برمیگردوند به خودش اجازه نداد روش ازش بگیره.

ارن به این نوع نگاه عادت داشت.اون حالت منزجر و متنفر بهش میگفت هیچکس به جز خودش از اینکه اولین صحنه ی صبحش،تصویر قطعه قطعه شدن بدن یک انسان باشه چندان راضی نیست.

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Apr 30, 2024 ⏰

¡Añade esta historia a tu Biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

Say HELLO to HELLHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora