لبخند کوچیکی زد وقتی حس کرد دستهای هری دور کمرش حلقه شدن و تکیهش رو به هری داد.
بهترین بخش روزهاش، وقتایی بود که با هری حرف میزد، مخصوصا وقتی هری میومد پیشش. هری کاملا بهش حس یه مکان امن رو میداد که حتی وسط سختترین و اضطرابآورترین روزها هم امن و آرومه، باعث میشد لویی حس کنه خونهست؛ با تک تک حرکتها، رفتارش و حرفهاش این حس رو به لویی منتقل میکرد.
"چطوری دارلینگ؟" آروم گفت و رشتۀ افکار لویی رو قطع کرد، هرچند اون حس 'خونه بودن' با شنیدن صداش بیشتر هم میشد.
"خوب." دستهاش رو روی دستهای هری گذاشت و هری به آرومی بوسۀ کوچیکی روی فاصلۀ بین گردن و شونهش گذاشت. "دلم برات تنگ شده بود."
"منم لاو." پشت گوشش رو بوسید و لویی خندید. "داشتم فکر میکردم که شاید بتونیم برای یه قرار، بریم پیک نیک؟ البته عصر قراره با پسرا بریم بیرون، ولی میخواستم ببینم اگه وقت داری و میخوای، یکم پیشت باشم."
"اوهوم، چرا نخوام؟ البته پیک نیک رو نه، خستهم." آروم خندید. "راستی، برات دسته گل درست کردم."
"واقعا؟"
"آره." دست هری رو به آرومی نوازش کرد. "میخواستم برات بیارمش ولی دیگه خودت اومدی." آروم خندید و لبخند کوچیکی زد وقتی خندۀ هری رو شنید.
"مرسی..." صورتش رو توی موهای لویی فرو کرد و لویی لبخند کوچیکی زد.
"من که میدونم قرمز شدی، در هر حال هم نمیتونم ببینمت، چرا صورتتو قایم میکنی دارلینگ؟" هری خندید و کمر لویی رو نوازش کرد.
"فقط عادتمه."
"خیلی احمقی."
"میخوای بگی این دلیلی نیست که دوستم داری لاو؟"
"چرا، یکی از دلایل بینهایتیه که دوستت دارم." توی آغوش هری چرخید تا بهش نگاه کنه و هری بوسۀ کوچیکی روی نوک بینیش گذاشت.
و اینکه همزمان کلی دلیل برای دوست داشتن هری داشت ولی نمیتونست یه دلیل رو هم به یکی بگه، براش گیج کننده میشد؛ پس فقط میگفت دلایلش بینهایتن، چون واقعا هستن.
"میذاری برم دسته گلت رو بیارم؟" آروم گفت، چون داشت توی یه دریای گیج کننده از احساساتش غرق میشد و این سکوت کمکی بهش نمیکرد.
"اوهوم." بوسۀ آرومی روی موهای لویی گذاشت قبل از اینکه حلقۀ دستهاش رو از دور کمرش باز کنه.
YOU ARE READING
Sunflower
Fanfiction"و آخر روز، هر مشغله ذهنی و هر فکری که توی ذهنم باشه برمیگرده به تک تک ستارههایی که با هم نوشتیمشون و کل چیزهایی که از زحل تا مریخ دیدیم؛ دوست داشتنت تا ماه و زحل. انگار که تا الان دیده باشم ستارهها به شکلی باشن که من میخوام، و من نمیتونم صورت...
