A whole ass bakery

98 1 2
                                        

روزی روزگاری در مدرسه ای دو میدل ایج با هم اشنا شدند. اسمی یکی جواد و دیگری علیرضا بود. علیرضا. آقای جواد عادت داشت در فری تایم به علیرضا بگوید "بابایی"
Pov: alireza
نخستین دیدار ما در جشن دانش آموز بود. شلوار کار تنگش دو سیاره های خیره‌شدنیش را به خوبی شو آف می‌کرد و من هرگز آنقدر به قرآن مجید دعا نکرده بودم که یک صندلی باشم. در حین رقص اتفاقی دستم خورد به سیاره هایش تا حالا چیزی به این زیبایی و نرمی ندیده بودم (لترلی مثل کص بود). جواد که حیرت زده شده بود، جوری نگاهم کرد انگار میخواد بهم بدهد. آهم را در گلویم خفه کردم و با صدایی گرفته از حشریت زمزمه کردم: «نظرت در مورد یک جلسه سنگین چیست؟»
جواد یکی از ابروهایش را بالا برد و‌ لبخندی پر از شیطنت زد، و درحالی که کمر باریکش را در هوا تکان می‌داد از زیر چشم نگاهی به من کرد. «فکر نکنم بتونی در حد سنگین تحمل کنی، جناب علیرضا.» با لحجه بریتیش و صدای بمش در گوشم دوباره زمزمه کرد «مطمئنی میتونی منو هندل کنی؟»
در جواب، ابرو هایم را بالا بردم و با یک ریشخند دستم را روی کمرش گذاشتم، جوری که مدیر متوجه نشود. بعد از چند ثانیه squeez کردن و کامل حس کردن دو هنوانه اش، درگوشش ارام و با صدای هاسکی و سارکستیک گفتم «اوه، عزیزم. تویی که باید نگران جا شدن من باشی، چون شاید فلجت کنم.» ولی او بی امتنا به هشدار من، سریع دستم را کشید و به سرعت مرا به سمت دفتر خود برد. قبل از اینکه حتی متوجه شوم، در اتاق قفل شده بود. تنها کاری که توانستم بکنم یک خنده heartfelt بود. روی صندلی آفیس نشستم و شروع به صحبت با لحن کسکشی کردم.
«همونطور که توی جشن برایم تکان تکان می‌دادی اینجا هم بده، میخوام ببینم curve هایت را.»
جواد،با خنده کوچکی بر لبانش به علیرضا نگاه کرد و بوسی هوایی فرستاد. پس از آن، به روی میز خم شد و دست هایش را به دو طرف ران هایم تکیه داد. «باید براش تلاش کنی، بابایی.» او با لحنی قررری زمزمه کرد.

ادامه دارد...و

Something in those pantsWhere stories live. Discover now