کفشهایشان به طور نامرتبی در کنار درب ورودی، پیراهنهایشان جایی وسط سالن کوچک، کمربندهایشان در چهارچوب درب و شلوارهای جین هر کدام پایین تخت رها شده بودند. اتاق جمع و جور اما شلوغ پسرک بلوند که به واسطه کورسوی نور ماه که از لای پردهی ضخیم اتاق میتابید روشن شده بود، بعد از نیمه شب با پادرمیانی بوسههای عمیق و شلخته، شکسته و نقاط اتصالات تخت، گاهی به اعتراض نالهای سر میدادند.
بوی الکل و عطر ضعیف لوندر و یاس در رقابت با یکدیگر بینی دو پسر را قلقلک میدادند.
سر هر دو خالی از وجود هر تفکر و دوراندیشی، تنها دستور پیشروی صادر و جسمشان مشتاقتر پیروی میکرد.
گیسوان پریشان رنگ شب فلیکس به پیشانی بلندش چسبیده و قطرههای عرق، بدن گرگرفتهاش را متر میکرد.
مست از نوشیدنی تلخ چند دقیقه پیش و بوسههای عمیق اما با لطافت پسرک مقابلش، نوای نالههای ضعیفش را رها کرده و دستهایش را بیپروا بر روی بدن ظریف اما عضلانیاش میکشید.
بوسههای ملایم پسر بالای سرش بر پوست سفید گردنش مینشستند و هر دو سرخوش از برخوردهای نامنظم بدنهایشان، همسرایی نه چندان آهنگینی از نالههایشان به راه انداخته بودند. ضربههای عمیق پایین تنهاش در ورودی نبضدار پسرک مو مشکی جا میگرفتند و فلیکس با هر برخورد، خط جدیدی با هنرمندی ناخنهای کوتاهش بر روی کتف و کمر پسر میکشید.
با به اوج رسیدن پسرک بلوند، بدن داغ شدهی فلیکس پس از لرزش کوتاهی آرام گرفت و جسم هر دو بر روی لحاف سفید رنگ رها شد.
-اسمت... اسمت رو بهم بگو.
-جیسونگ، اسمم جیسونگه.
.
.
.
پیراهن کتان نیلی رنگی که صبح توسط مادرش اتو خورده بود را به تن کرده و لبههایش را در شلور پارچهای مشکی رنگ فرو برد.
دستهای آغشته به حالت دهندهاش را بین موهایش کشید، اما با صدای ضعیف عضو کوچک خانواده در ورودی اتاق، متوقف شد.
-صبح بخیر پنبه. چطور شدم؟
موجود کوچک صدای دیگری ایجاد کرد و جسم پشمیاش را به پاهایش مالید.
-لوس کردن دخترم رو باید به شب موکول کنیم، چون نمیخوام روز اول کاریم با موهای سفید یه گربه کوچولو حاضر شم.
بوسهای بر روی بینی صورتی رنگ پنبه کاشت و بعد از رصد کردن نهایی ظاهرش در آینهی قدی، اتاق را ترک کرد.
مسیر کوتاه منزل تا ایستگاه اتوبوس به سرعت طی شد و جیسونگ شادابتر از همیشه، به انتظار اولین خط ایستاد.
قبل از ورود به ساختمان بزرگ و مجلل کمپانی، کارت هویتش را به گردنش آویخت و بعد از نفس عمیقی، وارد درب شیشهای گردان شد.
با راهنمایی یکی از کارمندان، به سالن مد نظر رسید.
طبق گفتههای کارمند تیم ارتباطات، مدیر بخش تا لحظاتی دیگر میرسید و باید به انتظارش میایستاد.
زمان کوتاهی که انتظار سررسیدن مدیر بخش را میکشید، خیره به کارمندان پرتکاپو و جو پرانرژی تیم، آنها را تحسین کرده و برای شروع کارش مشتاقتر میشد.
-آقای هان؟
با صدای بمی که از پشت سرش به گوش رسید، به سرعت عقبگرد کرد و با دیدن صورت زیبا اما آشنایی که همخوانیای با صدای بمش نداشت، متوقف شد.
-اوه... صبح بخیر.
فلیکس سرتاپای پسر مقابلش را از نظر گذراند و در انتها با دیدن گونههای رنگ گرفته و مردمکهای قهوهای فراریاش، تکانی خورد و از کنارش عبور کرد.
-صبح بخیر.
بعد از فلیکس وارد اتاق شد و به آرامی درب را پشت سرش کیپ کرد.
فلیکس پوشههایی که بر روی میزش قرار گرفته بودند را جلو کشید و با جا گرفتن بر روی صندلی چرخدارش، اولین پوشه را باز کرد.
-من مدیر تیم طراحی، لی فلیکسم. رزومت رو دیدم. تا به حال توی تیم طراحی سایت نبودی، امیدوارم زود یاد بگیری.
جیسونگ دستپاچه از موقعیت پیش آمده و خجالت زده از خاطراتی که به ذهن خیانتکارش یورش میآوردند، تکانی خورد.
-خوشبختم. نگران نباشید، زود یاد میگیرم.
فلیکس میز مرتب شده را دور زد و بعد از برداشتن پوشهها، به سمت خروجی اتاق گام برداشت.
-خوبه.
قبل از پایین کشیدن دستگیرهی در، متوقف شد و عقبگرد کرد.
-امیدوارم چفت و بست دهنت محکم باشه هانجیسونگ.
با تکان خوردن آرام سر پسرک بلوند، مسیرش را پیش گرفت و بعد از نشان دادن میز کار جیسونگ، از پسر جدا و از سالن خارج شد.
اعتماد بهنفسی که از بدو بیدار شدن در وجودش میخروشید و انرژی که برای روز اول کاریاش ذخیره کرده، تنها در کمتر از ۱۰ دقیقه نیست شده بود. بزرگترها حق داشتند؛ الکل علاوه بر اینکه مغز را زائل میکرد، آینده را هم به خطر میانداخت.
.
.
.
ESTÁS LEYENDO
Noémie
RomanceOneShot Genre : Romance , Smut Couple : Jilix Channel : SKZCloudyFictionn
