بیست و ششم آذر، ۱۴۰۱

3 1 1
                                        

باران به غمزده ترین شکل ممکن بر سر سربه‌زیرم فرود می امد و به تنهایی در جاده مرگ قدم بر می داشتم.
همان جاده ای که روزی گفتی تا ابد مرا از راهی شدن بهش بیمه میکنی، حتی به لبهای زیبات متوصل می شی و زخم های همچو گل جوانه زده ام را می بوسی. با جوانه هایی که از زخم هایم روییده صحبت میکنی و براشون از عشقت میگفتی، میگفتی و گریه میکردی؛ با همان چشمهای ابی زیبات، دریا را جاری میکردی زیر اون جوانه ها و از بد رفتاری چرخه روزگار نچرخیده ات می گفتی.
از حس های متفاوتت صحبت می کردی، از شادی از هیجان، از غم. میگفتی عشق خطرناکه و بعضی وقتها ادم رو به جنون میکشونه. بعد رو به من میکردی و بدون ذره ای ترحم که هیچوقت در حقم نداشتی، همان لبخندت را میزدی و با همان لحن خجالت زده اما پرویت میگفتی از تو میگفتماا. عشق کسی مثل توعه که ادمو از مرگ نجات میده و به جنون میکشونه.
به غمگین ترین شکل ممکن چنباتمه زدم گوشه اتاق بهم ریخته و فرسوده ام و بی توجه به کتابهایی که تنها همدمانم محسوب می شوند، مینویسم. مینویسم از بارون درحال سقوط از چشمهای دختری که روزی دخترانگی هایش را می پرستیدم. می نویسم عاجزانه و با اگاهی از اینکه ته داستان این پسر بچه‌ی قصه گو به کدام قبرستانی ختم می شود. زبانم جانی ندارد برای صحبت و التماس و لبانم شوقی به گشایش لبخند ندارد. چشمهای زیبای خندانم دیگر انچنان جسور و خندان به نظر نمی رسد و ارزو میکردم کاش گل بنفشت بودم تا حداقل روزمرگی های تکراری ات را بشنوم. که لاقل شانه ای برای طوفان اشکهایت باشم. و لاقل برای اخرین بار بگویم که زیبایی هایت را میپرستیدم؛ حتی بیشتر از خدا بهت ایمان داشتم و بارها خودم را بخاطر کم بوسیدنت سرزنش کردم.
از دیگر حسرت هایم هم این است، اقیانوس اغوشت را شنا نکردم، نه حداقل انطور که باید! لبخندت را ننوشیدم، نه به اندازه ای که سیراب شم. و در طوفان چشمهایت اسیر نشدم! نه ان مدلی که ارزویش را داشتم. تمام گله گی من را در اغوشت پناه بده بت پرستیدنی زیبایم. و مرا در طوفان چشمهایت اسیر نکن؛ نه حالا که دیگر شکسته ام و به مقصدم، ته جاده رسیدم!
#rib

جاده مرگStories to obsess over. Discover now