شاهزاده دنیایِ مردگان

28 4 0
                                        

The world is wrong
By : Hediye
_____

"نباید هیچکس از بیمار بودن و دو رگه بودن ولیعهد ایتالیا با خبر شه ! نه تا زمانی که به عنوان پادشاه این کشور انتخاب نشده.. تمام تمرکزتون رو روی این ماجرا بذارید ! همه چیز باید تا لحظه تاج گذاری و حتی بعد از اون مخفی بمونه"

با بی تفاوتی ایستاده بود و از لای در نگاه میکرد . هر چند ، شاید آنقدر ها هم بی تفاوت نبود . فقط وانمود میکرد که حرفهایشان اهمیتی ندارد ... وانمود میکرد که نمیداند این پنهان شدنش از دید همه برای چیست . وانمود میکرد ولیعهد منزوی و جدی احمقی است که بی پرسیدن علت سیاست های احمقانه پدرش تمامشان را قبول میکند . 
اما میدانست ، و حتی احمق نبود . که ای کاش بود !

با شنیدن صدای محافظ شخصی اش که حالا پشت سرش ایستاده بود ، به عقب برگشت . چشمان او خالی و تنها بود و چشمان محافظ جوان و فهمیده اش ، سرشار از درد و ترحمی که برای او بود .

"چیشده اونیو؟"

آرام نپرسید . اهمیتی نداشت که صدایش توسط افراد حاضر در اتاق شنیده شود .

نگاه خیره اش چهره نگران محافظ را کنکاش کرد ، انگار برای گفتن حرفش مردد بود .

"میتونی بهم بگی"

و صدای محافظ را شنید

"عالیجناب بارها بهتون گفته بودم که شما نباید به اینجا بیاید"

زهر خندی زد و باز روی پاشنه پا به سمت درب نیمه باز چرخید . اما با فردی که میان در ایستاده بود مواجه شد . دستهایش را مقابل سینه اش قفل کرد و نگاه بی خیال و جدی اش را حفظ کرد . صدای مرد بلند قد و قاتلی که محافظ پدرش به نظر میرسید بلند شد

"ولیعهد ... فکر کنم بدونید که عالیجناب شدیدا با فال گوش ایستادن مخالفن . بهتره به اتاقتون برگردید "

کیبوم تکانی نخورد . فقط کنج لبش به سردی بالا رفت

"درسته . برای دیدن عالیجناب اومده بودم ... اما انگار ایشون سخت مشغول تلاش و برنامه ریزی برای اینده کشورن . "

کنایه اش آنقدری تیز و واضح بود که مرد بفهمد ، و حتی صدایش آنقدر بلند بود که پدرش بشنود . پیش از آنکه صدای مرد بلند شود ، به او پشت کرد و با زمزمه کردن"بیا بریم اونیو" به راه افتاد .

اور کت سفید بلند و شلوار سفیدی به تن داشت که با زنجیر ها و زیور آلات طلایی تزئین شده بودند . موهای بلند سفیدش تا شانه اش میرسید و گاهی آن هارا جایی بالای سرش میبست و اکثرا روی شانه اش رها بود . شکستگی ابروی زیبایی داشت که به جدیت چهره معصومش می افزود . اندامش لاغر بود ،انقدری که شبیه سایر پسران جوان دربار عضلانی و درشت هیکل نبود . و پدرش به
خاطر بیماری اش ، دیگر او را به انجام تمرینات سخت وادار نمیکرد . او رها شده بود ... مثل وسیله خرابی که هیچ چاره ای جز استفاده از آن نداری ، از او استفاده میکردند و در عین حال ، از وجودش نفرت داشتند .

the world is wrong Where stories live. Discover now