مقدمه ای که مقدمه نیست:
چند وقتی بود که توی فکر نوشتن یک داستان ملو درام بودم
جرقه این داستان هم با شنیدن یک آهنگ ایرانی به اسم پیانو توی سرم شکل گرفت و اول قرار بود که فقط یک وانشات باشه اما بعد از اون تصمیم گرفتم که به شخصیت های این داستان فرصت بیشتری برای ابراز احساساتشون بدم...
شاید هم در اصل قصدم فرصت به خودم بود
نوشتن از غم و شادی که وجودم رو پر کرده بود و نیاز داشتم به شکلی ابرازشون کنم اما به جز نوشتن راهی رو برای بیان کردنشون بلد نبودم.
نمیدونم که اصلا تواناییش رو دارم یا نه و اصلا میتونم احساسات زیادی که همراه با دو شخصیت اصلی داستان هست رو به درستی به بقیه انتقال بدم؟
گاهی فکر میکنم اونقدر توی بیان احساسات ناشی عمل میکنم که شاید اصلا چیزی احساس نشه
اما تلاشم رو میکنم که احساستتون رو با خودم همراه کنم و فرصتی به خودم بدم تا حرف های نگفتم رو به جای به زبون آوردن به قلم بیارم.
داستان پنج بخش اصلی داره:
"الهام بخش"
"آبی تیره"
"یوفوریا(سرخوشی)"
"بلو یوفوریا(سرخوشی آبی)"
"اوتیکوپا(احساس آسایش غم انگیزی که وقتی در یک محیط خاکستری هستی بهت دست میده)"
و احتمالا یک بخش فرعی:
″لِوانتِر(باد شدید شرقی در منطقه مدیترانه)[Levanter]″
هر بخش برای دوره ای از زندگی و شکل گیری احساسات مختلف بین شخصیت های اصلی و سیری نه کند و نه سریع داره...
نکته مهم دیگه اینکه، داستان دقیقا فضای کره ای نداره و با اینکه سعی کردم از مکان ها و اسامی کره ای استفاده کنم اما بازم ممکنه که حال و هوای غربی داشته باشه.
من رو از نظراتتون غافل نکنید و ممنونم که قصد همراهی من رو کردید.
═══════◈◉◈═══════
مقدمه ای که اینبار مقدمه است:
Jimin POV:
از وقتی که میتونم خاطرات رو توی ذهنم دسته بندی کنم رد پایی خاصی از اون حضور داره، انگار که تمام خاطراتم پیوند عمیقی خوردن با وجود اون و هر لحظه ای که نشونی ازش توی مغزم حکاکی نشده باشه از ذهن پر مشغله من پاک شده و به دست عمق رودخانه افکار بی هدفم سپرده شده تا به جایی دور برن
به دوری جایی که اون هست...
یادمه درست اواخر شب، روی همین صندلی آبی رنگ کافه ای که اون زمان متعلق به هردوی ما بود نشسته بود و من داشتم با آرامشی که از وجودش بهم منتقل میشد براش شیر قهوه مورد علاقش رو درست میکردم.
طبق عادت، من قهوه تلخم و اون شیر قهوه درست شده توسط من رو توی کافه میخورد و بعد از اینکه کافه کوچیکمون توی تقاطع اصلی خیابون رو میبستیم، همونطور که دستش رو دور شونه ام حلقه میکرد سمت خونه مشترکمون، توی خیابون قدم میزدیم
و مهم نبود که وسط تابستون باشه یا اوایل زمستون، ما به اینطور بودن عادت داشتیم.
اما اون شب همه چیز فرق داشت، همین که از در کافه داخل اومد و روی صندلی نشست، تمام اتمسفر آروم کافه تبدیل به یک فضای متشنج شد
و همون لحظه بود که فهمیدم چیزی درست نیست...
اون شب رفت... برای همیشه
برای همیشه به من، خاطراتمون... کافه و خونه دوست داشتنیمون پشت کرد و رفت
هیچوقت سرزنشش نمیکنم. حتی زمانی که قبل از خواب افکارم از اون پر میشه هم دلیلی برای سرزنش کردنش پیدا نمیکنم و همیشه بدون هیچ تردیدی برای رها کردنم بهش حق میدم
اون دلایل خودش رو داشت و من هم بهش قول داده بودم که هروقت نیاز به رفتن داشت مانعش نشم.
اون قرار نیست توی ذهن من تغییری بکنه، همیشه به درخشندگی رنگ آبی تیره میمونه، اون برای همیشه توی ذهن من شیرین ترین پارادوکس تلخ دنیاست
اون سرخوشیِ آبیِ
میپرسید چرا؟ آبی رنگ غمه، رنگ اون و یوفوریا بخشی از وجودش که متعلق به من بود، سرخوشی بی حد و مرزی که از وجود غم زده اش به من انتقال پیدا میکرد...
و این داستان من نیست و شاید حتی داستان اون هم نباشه
شاید فقط قصه ای که عشق رو نقل میکنه... از اون عشق هایی که پایانشون به خود ما بستگی داره
از همون عشق های کلیشه ای داستان ها
همراه با چاشنی های غم و شادی، دوری و جدایی...
═══════◈◉◈═══════
⋆اگه مقدمه به ۱۰ تا ووت و ۵ تا کامنت برسه پارت بعد رو خیلی زود آپ میکنم.
⋆ورژن دوم فیک هم ویکوک که میتونید توی کارا پیداش کنید ولی ورژن اصلی یونمین.
⋆اگه دوست داشتید میتونید چنل روزانه نویسی من رو توی تلگرام دنبال کنید Heliotropea@
⋆چنل آهنگ های فیک: BlueEuphoriaSong@
خیلی دوستون دارم و مرسی که میخواید دوباره همراهم باشید🖤🤍
YOU ARE READING
Blue Euphoria🍂☕[YoonMin ver]
Fanfictionʚ Fanfiction Ongoing ɞ ꒰ Couple: YoonMin ꒱ ꒰ Genre: Romance, Smut, Angst, Dram, Melo Dram ꒱ شاید اگه یک روز ازم بپرسن چی بیشتر از همه آزارت میده، نتونم از بین افکارم چیزی رو انتخاب کنم... احتمالا زندگی برام نوعی آزار و شکنجه محسوب میشه. چطوری میشه ا...
![Blue Euphoria🍂☕[YoonMin ver]](https://img.wattpad.com/cover/313946595-64-k613858.jpg)