میدونی تدی بر...میانه روی تو همه چیز هوشمندانه ترین کاره چون باعث میشه غیرقابل پیش بینی به نظر بیای.
مثل لحظه گرگ و میش که مرز بین روشنایی و تاریکیه، توی اون لحظه تو هیچوقت نمیتونی به قطعیت بگی که
کاملا روزه یا کاملا شبه. یا مثل برزخ...مرز باریک بین مرگ و زندگی، جایی که نه گذشته و نه آینده ی هیچکس
رو نمیتونی حدس بزنی، جایی که نمیتونی برچسب خوب یا بد بودن به کسی بزنی،دقیقا مثل جایی که من الان
هستم. یا بهتره بگم جایی که ما هستیم، هردوتامون..
»جئون جونگکوک«
------------------------
|تهیونگ|
بالاخره زمان انتظارم تموم شد. بالاخره میتونم اونجوری که دوست دارم زندگی کنم. بالاخره میتونم از طریق حرفه
ام پول دربیارم. و میشه گفت هشتاد درصدشو باید مدیون جیمین باشم که با پدرم حرف زد. کاری که خودم
هیچوقت نتونستم انجام بدم. درواقع نمیخواستم که انجام بدم. من و اون هیچ وجه اشتراکی نداریم واقعا هیچی.
-تهیونگاااا بیااا همه منتظر توایممم!
با صدای جیمین به خودم اومدم و به سمتشون دویدم.
+اومدمممم
امروز یونگی و جیمین رو خبر کردم تا برای افتتاحیه گالری نقاشیم جشن بگیریم.
میدونم که از فردا که گالریمو افتتاح کنم، قراره سرم حسابی شلوغ بشه و ممکنه تا مدت ها وقت نکنم باهاشون
وقت بگذرونم.
وقتی به میزی که اون دوتا نشسته بودن رسیدم فکرای منفی رو کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم امروزو فقط خوش
بگذرونم غافل از اینکه این ها آخرین دفعاتیه که میتونم از ته دلم بخندم و با دوستام با خیال راحت به گردش
برم و آیس پک شکلاتی بخورم.
یونگی: خب تهیونگ بهش فک کردی چطوری میخوای نقاشیاتو بفروشی؟
+هوم اره به لطف بابای جیمین یه سری مشتری کله گنده گیرم اومده که فردا قراره به گالریم سر بزنن.
-خیلی عالیه. میدونم که مثل همیشه بهترین خودتو نشون میدی. تبلیغ چی؟ تبلیغ انجام دادی؟
