home

5 0 0
                                        

باد کمی پنجره را باز کرد و پرده به رقص درآمد
نور آفتاب گرم صبح کف اتاق نشست،هوای اتاق مقاومتی در برابر تغییر،نکرد و تازه تر شد
چشمانش سیر از خواب شب گذشته بیدار شد
بلند شد و تختش را ترک کرد
پیراهنش را از روی دسته صندلی برداشت و به تنش کشید
پنجره را کامل باز کرد و با بستن پرده به رقصش پایان داد
راه آشپزخانه را گرفت،به دنبال قهوه رفت سمت کابینت کنار گاز
قهوه ساز آماده شدن قهوه ی اونو توی سکوت مرگبار خانه با بوق ممتد چند ثانیه ای اعلام کرد
-لعنتی، همه ی این فنجونا رو تنهایی کثیف کردم ینی؟ اون کاپ؟ ینی هنوز دارمش؟
به سمت کمد وسایل قدیمیش رفت ،بعد از مدتی تلاش بلخره پیداش کرد
یک کاپ کوچک که عکس بچه ای ۸/۹ ساله که با کلاه قیفی قرمز رنگ تولد میخندید با تکه نخ کنفی پوسیده ای به دسته اش آویزان بود
پیرمرد با دیدن عکس لحظه ای در خودش فرو رفت
از همان روزی که این لحظه ثبت شده بود تا امروز که پیرمرد چند سالی بود از مرز شصت سالگی گذشته بود جلوی چشمانش گذشت
دوباره همه جا ساکت شد...
-قهوه!!
قهوه گرم بود ولی داغ نه
پیرمرد قهوه را توی کاپ عزیزش ریخت و رفت بیرون از خانه
رادیوی کوچکش را روشن کرد، روی صندلی پوسیده چوبی لمیده نشست و سیگاری روی لبش شروع به سوختن کرد...

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Feb 07, 2022 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

70Where stories live. Discover now