تنها صدایی که به گوش میرسید صدای نفس نفس زدن های بلند پسرک بود و هفت نفر حاضر در سالن، در حال تماشای آن دو بودند
دیگر توانی نداشت، دیگر حتی توانی برای زدن یک مشت را هم نداشت
اما این استادش بود که همچنان منتظر زدن پنج مشت دیگر از طرف او بود: یالا پسر، میدونی اگه نیاز باشه تا فردا صبحم همینجا نِگهت میدارم تا پونزده تا مشت درست درمون بهم تحویل بدی
تهیونگ گفت و منتظر به شاگردش که تنها یک شلوارک کوتاه مشکی به تن داشت خیره شد
شاید بگویید پانزده تا مشت است دیگر، مگر میخواهد کوه را جابه جا کند؟.. اما زدن پانزده مشت که قرار است کیم تهیونگ ان را تایید کند، از جابه جا کردن یک کوه هم سخت تر و تاقت فرسا تر است
جانگ کوک: لطفا هه استاد کیم.. دیگه هه، نمیتونم...
قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین میشد اما همچنان مشت هایش را رو به روی صورتش نگه داشته بود
استاد نام با ارنج ضربه ی ارامی به پهلوی استاد جانگ زد و جوری که فقط او بشنود لب زد:دست گذاشت رو نقطه ی جوش تهیونگ
هوسوک که منتظر واکنش وحشتناکی از طرف تهیونگ بود، سری به نشانه ی مثبت تکان داد
عرق پیشانیش را با ساعد دستش پاک کرد و با صدای دورگه ای غرید: چی بلغور کردی؟
جانگ کوک همان طور که سعی در کنترل صدایش داشت تا نلرزد گفت: هیچی استاد.. ب..بریم ادامه ی تمرین
تهیونگ لبخندی -که بی شباهت به پوزخند نبود- زد و بعد از شمارش اعداد -یک دو سه- جلو رفت، و مشتی قدرتمند به سمت جانگ کوک پرتاب کرد
خم شد تا مشت استادش صورتش را خورد نکند، به سرعت به حالت اول برگشت و گارد گرفت، و بعد از لحظه ای، مشتی به سینه ی عضلانی استادش زد
البته که او یک میلی متر هم تکان نخورد، اما موفق شده بود مشت به قول استادش درست و درمانی بزند
"هوم" کشداری زیر لب کشید و همزمان سر تکان داد، و بدون معطلی هر دو مشتش را به کار گرفت و از دو طرف به سمت پسرک ضربه میزد
او هم تنها عقب عقب میرفت تا وقتی که به طناب های رینگ -که نشانه از تمام شدن محوته بود- برخورد کرد، با ترس نگاهی به پشت سرس انداخت، و برگشتش مصادف با برخورد مشتی به گونه اش بود، مشتی نسبتا محکم که باعث پاره شدگی کوچکی از لب زیری اش شد
اما او نمیتوانست به اتفاقاتی که برای بدنش می افتد فکر کند، ان هم وقتی با استاد کیم تمرین میکرد، و او حاضر بود برای لمس شدن بدنش از طرف استاد کیم، حتی ضربات محکمی مثل این را متحمل شود، و برای لمس کردن بدن عضلانی او، مشت های بیجانش را به سمت او بفرستد، شاید میتوان گفت؛ لمسی ضربتی..؟
دست هایش را مشت کرد و سمت استادش -که منتظر حرکتی از او بود- یورش برد، هر مشتی که میزد دفاع میشد و این برایش عذاب اور بود، مشت محکمی به صورت خوش فرم استادش زد که باعث پرت شدن حواسش شد، پس فرصت را غنیمت شمرد و مشتی به شکم و دیگری را پهلوی استادش زد، و بعد کمی عقب رفت و به استادش خیره شد،
تهیونگ سرش و را بلند کرد و تک خندی زد: یکی دیگه مونده؟
دوباره همان سکوت سالن را فرا گرفت، اما این بار بخاطر تسلیم شدن جانگ کوک نبود، او دوباره مات استادش شده بود
بدن برنزه و عضلانی استادش، که قطره های عرق از او سر میخوردند و سر تا سر بدنش را لمس میکردند، موهای مشکی رنگ خوش حالتش که حال به خاطر خیس شدن از عرق، به پیشانی بلندش چسبیده بودند و بالا پایین شدن قفسه ی سینه اش که به دلیل نیم ساعت تمرین الانشان بود، پاها و دست های کشیده و استخانی اش که حال منتظر حرکتی از او بودند تا به سمتش بیایند و او را مورد اسابت قرار دهند،
همه ی اینها او را به مرز جنون نزدیک تر میکرد
با مشتی که به شکمش برخورد کرد به عقب پرت شد و به خودش امد
به استادش چشم دوخت و به سختی دوباره گارد گرفت،
تهیونگ: حواست به من باشه جئون!
「لعنتی انقد حواسم به توعه نمیتونم مبارزه کنم!」
در دل گفت و سمت استادش جَهید
اما این تهیونگ بود که به راحتی از ضربات پسرک فرار میکرد
نیشخندی مهمون لب هایش کرد و مشت دیگری نثار سینه ی پسرک کرد که پسرک به عقب پرت شد و دست ش را روی سینه اش نهاد
「هیسی」 زیر لب کشید و سرش را بلند کرد، یک پایش را عقب تر از ان یکی پایش قرار داد، دو مشت نسبتا کوچکش هم رو به روی صورتش ساکن شدند، و حال مصمم تر برای زدن اخرین مشت به استادش بود
سمت استادش حمله ور شد و مشت های پیاپیش را سمت استادش پرتاب میکرد، البته از اینکه دفاع میشدند نگذریم،
خم شد و جا خالی داد و بعد، به سرعت بلند شد و مشت محکمی را به سینه ی استادش زد
حالا رو به روی هم ایستاده بودند و به یکدیگر می نگریستند، قلب هایشان محکم در سینه میکوبید و آن دو، سخت در تلاش برای بلعیدن هوا بودند، تا اینکه سکوت عذاب اور سالن با تشویق بچه ها شکست
تک خندی کرد: سی و شیش دقیقه، واسه پونزده تا مشت، خوب بود.. اما عالی نبود جئون
سمت طناب های دور رینگ رفت و کمی انها را به پایین سوق داد، سپس از رینگ بیرون پرید و بطری ابی برداشت، درش را باز کرد و ارام به لبهای تشنه اش رساند و بطری را به سمت حلقش کج کرد، و ابی که به داخل دهانش هجوم میبرد را بلعید
و در این مدت، پسرک تنها به استاد ش نگاه میکرد و ناراحت از اینکه نتوانسته بود او رو راضی کند از رینگ بیرون امد،
بچه های باشگاه سمتش امدند و دو وو بعد از پاک کردن رد خون کنار لب پسرک بطری ابی به دستش داد: بخور جون بگیری بچه.. کارت واسه دومین مبارزه با استاد عالی بود!
دو وو، شاگرد اول باشگاه بود و وقتی او میگفت عالی بود، یعنی حتما عالی بوده است
پسرک اب باقی مانده در دهانش را قورت داد و با شگفتی گفت: واقعا هیونگ؟
فیلیکس چند بار کف دستش را به کمر پسرک کوبید: معلومه.. دمت گرم بچه!
یکی از لپ هایش را از هوا پر، و اعتراض کرد: یااا.. من بچه نیستم بیست و دو سالمه!
دو وو: خاب منم بیست و شیش سالمه.. که چی؟!
و صدای خنده های هر پنج نفر حاضر در جمع بالا رفت، و این جانگ کوک بود که با بی حسی به انها نگاه میکرد
هوسوک و نامجون به جمعشان پیوستند و نامجون تیشرت پسرک را تحویلش داد: بپوش سرما نخوری
تیشرت شیری رنگ را از استادش گرفت و تشکر ارامی کرد، یقه ی لباس را از سرش رد کرد و بعد دستانش از استین ها گذر کردند و حال ، لباس به تن عرق کرده اش چسبیده بود
مین بوک: اوووو.. چه سکسی شدی بچه!
هوسوک پس گردنی محکمی به او زد: اینجا باشگاهه ، جای اینجور حرفا نیست!
دستش را روی پشت گردنش به حرکت در اورد تا از دردش کم شود و با لحن لوسی اعتراض کرد: عههه.. استاد جانگ یکم پایه باش.. خوب راست میگم دیگه.. جانگ کوک اگه دوست پسر میخای من هستم
فیلیکس: اوخی عزیزم.. تو سینگل به گور میری اینجوری دنبال دوست پسر نگرد.. بعدم از کجا معلوم جانگ کوک "گی" باشه؟
وسط حرفشان پرید و با صدای بلندی گفت: بسه دیگه!.. بحث و تموم کنین.. من میرم لباس عوض کنم برم خونه.. شماها ام برین، همین الانش اضافه تر موندین تو باشگاه
تهیونگ که تا الان خیره به جانگ کوک و بدن خوش فرمش بود.. با حس پیچ خوردن شکم اش ، نگاهی به خودش انداخت و "اوه" ارامی از دهانش بیرون پرید، برای جلو گیری از تحریک شدگی بیشتر، برگشت و همان طور که سمت اتاقش میرفت گفت: همتون مرخصید.. جئون لباست و عوض کردی بیا دفترم کارت دارم
و بعد به سرعت وارد دفترش شد و در را پشت سرش بست،
پیراهن مرداه اش را از روی صندلی برداشت و به تن کرد، و سه دکمه ی اولش را باز گذاشت، استین هایش را هم بالا زد و شلوارکش را با شلواری که روی صندلی رها کرده بود تعویض کرد و روی صندلی نشست
سر ش را پایین برد و به عضوی که هر لحظه از شلوارش بیرون می زد چشم دوخت
"فاک یو جئون" زیر لب گفت و دستانش را تکیه گاه سرش روی میز کرد
گفته بود به اتاقش بیاید تا این عشق دورا دور را به اتمام برساند، داشت آزار میدید و کل وجودش به این فکر میکرد که او اول اعتراف کند و پذیرای جواب مثبت پسرک باشد، اما چگونه باید حرف دل اش را بیان میکرد؟
میشه با من قرار بزاری؟.. من دوست دارم؟.. من از اون موقع اومدی تو باشگاه بهت علاقه مند شدم؟
چه باید میکرد؟ نمیدانست.. تمام مغزش از علامت های سوالی پر شده بود که جوابی نداشتند
نفسش را به بیرون از ریه هایش فوت کرد که ناگهان چیزی به ذهنش رسید
YOU ARE READING
impact touch
Romancename : impact touch gener : little smat 𝗅︎𝗂𝗍𝗍𝗅︎𝖾, romancs, sports, little comedy couple : Vkook او حاضر بود برای لمس شدن بدنش از طرف استادش حتی ضربات محکمی مثل این را متحمل شود.. و برای لمس کردن بدن عضلانی او مشت های بیجانش را به سمت او بفرستد...
