چند روزی از شروع پاییز می گذشت .هوا سرد بود و قطره های کوچک باران در هوا پراکنده بودند و گونه هایم را لمس میکردند .دستانم را در جیب های پالتوی نسبتا گرمم فرو بردم و سعی کردم سرمای هوا را تا حدودی فراموش کنم ولی تاثیر چندانی نداشت .
دوست داشتم زودتر به خانه برسم و با لیوان داغی از چای تمام خستگی هایم را دور بریزم ولی مثل اینکه اتوبوس لعنتی از علایق من حتی کمترین خبری هم نداشت .
چاره ای جز صبر کردن نداشتم .چشمانم را بستم و شروع به شمردن کردم .
یک .دو . سه ....
نمیدانم به چی عددی رسیده بودم که ناگهان صدای حرکت اتوبوس گوش هایم را متوجه خودشان کرد .
سیزده یا سی و یک .
باران شدید تر شده بود و بوی نم خاک همه جا را پر کرده بود .ماه سعی میکرد خودش را پشت ابر های عظیم پنهان کند و اسمان را تیره تر کند .
به سرعت سوار اتوبوس قرمز رنگ دو طبقه شدم .
خالی بود .درست مثل خیابان ها ،آن هم به شکل عجیبی خالی از آدم ها بود .
میله ها و صندلی های اتوبوس مثل ادم های بی جان سرد بودند .
صندلی را انتخاب کردم و روی آن نشستم .به شیشه ی اتوبوس تکیه دادم ،چشمانم را بستم و نمی دانم چطور شد که غرق در دنیای رازآلود خواب شدم .اما ناگهان ،صدایی مرا متوجه خودش کرد .
_با من بازی میکنی؟
چشمانم را با ترس باز کردم و دور و برم را نگاه کردم .
چشمم به دختر کوچکی با موهای بلند خرمایی افتاد و گردنبند عجیبش افتاد .
هنگام ورودم او را ندیده بودم و اصلا متوجه آمدنش هم نشده بودم .
تنها بود .تعجب کردم .دختری به آن کوچکی چطور میتوانست آن موقه شب تنها از خانه دور شود ؟
*پدر و مادرت کجا هستند؟گم شده ای ؟
کمی ترسیده بودم و البته هنوز گیج خواب چند دقیقه ای بودم .
_خیلی وقت است تنها زندگی میکنم .شاید چند سال .درست نمیدانم.
با من بازی میکنی؟
گیج تر شدم .چند سال؟چطور ممکن بود .
بعد از چند لحظه سکوت و خیره ماندن به دخترک ،متوجه رفتار احمقانه ام شدم .
چرا باید از دختری به آن کوچکی میترسیدم و اصلا چرا باید خودم را درگیرش میکردم.
دخترک با لبخند مشتاقانه ای به من خیره شده بود و چشمان درشتش را از صورت من بر نمیداشت .منتظر پاسخ بود پس منم بیشتر از آن طولش ندادم .
*عاممم .اره .معلومه که بازی میکنم .چه بازی رو دوست داری ؟
لبخند روی صورت دخترک اوج گرفت و چشمانش برقی عجیب زدند .
_ممنونم
اتوبوس ایستاد .دخترک از جایش بلند شد و به سمت در رفت .
با تعجب قدم هایش را دنبال کردم .جا خورده بودم .همه چیز عجیب به نظر میرسید .خیلی عجیب !
سعی کردم فراموشش کنم .از جایم تکانی خوردم و به بیرون شیشه نگاه کردم .باران ،شدت گرفته بود و صدایش همه ی فضا را پر کرده بود .
دوست داشتم زودتر به خانه برسم .خیابان های خالی ،بیشتر از هر چیزی روحم را چنگ میزدند و مرا میترساندند .
چند دقیقه ای گذشت تا به ایستگاه نزدیکی خانه مان رسیدم .
پیاده شدم و قدم هایم را تند کردم تا به خانه برسم و همه ی اتفاقات را فراموش کنم اما ناگهان ،با چیز عجیبی مواجه شدم .
گردنبند !گردنبند دختری که در اتوبوس دیدم، روی زمین افتاده بود .
مگر میشد .او خیلی زودتر از من اتوبوس را ترک کرده بود .
خم شدم و گردنبند را برداشتم .
طرح عجیبی داشت و شکستگی کوچکی که داشت ،به فکر من در مورد قدیمی بودنش قوت بخشید .چشمم به عدد ۷ که خیلی کوچک روی آن حکاکی شده بود افتاد .
عدد شانس من !احساس خوبی پیدا کردم ،انگار که برای من ساخته شده بود .
با خودم زمزمه کردم ،خانه ی صاحب گردنبند باید همین نزدیکی ها باشد ،وقتی او را دیدم ،گردنبند را پس میدهم .
گرنبند را دور گردنم انداختم و به سمت خانه دویدم .
باران تمام لباس هایم را خیس کرده بود و کم مانده بود از سرما بمیرم .
وقتی به خانه رسیدم ،همه چیز حتی عجیب تر از بیرون بود .
سگ کوچک هم خانه ام که با دیدم من شروع به سر و صدا کردن و ورجه وورجه میکرد ،خشکش زده بود و با تعجب به من خیره شده بود .
دنبال ماریا میگشتم .او ،هم خانه ام بود .
چند سالی بود که با هم زندگی میکردیم و از کنار هم بودن لذت میبردیم .اما آن شب ،همه چیز تمام شد .برای همیشه .
چشمم به رد خونی که به سمت آشپزخانه میرفت افتاد .
وحشت کرده بودم و نمیدانستم چه کاری درست بود .
خواستم رد خون را دنبال کنم اما ،چیزی گردنم را فشار میداد .
از لباس هایم آب میچکید اما ،نفس هایم داغ شده بودند .انگار چند سالی بود که در تب میسوختم .
گردنبند!هر لحظه تنگ تر میشد و حالم را بد تر میکرد .
آن را از خودم جدا کردم و داخل حیاط پرت کردم .
نفهمیدم چطور شد که خودم را به آشپزخانه رساندم .
ماریا ،آنجا افتاده بود .چشمانش هنوز باز بودند و انگار میخواستند چیزی را بگویند .اما دیگر نمیتوانستند .
چاقوی بزرگی درون شکم ماریا فرو رفته بود و او را از نفس کشیدن ناتوان کرده بود .
سعی کردم کمکش کنم .باورم نمیشد ماریا مرده باشد .اما بدنش سرد و خالی از خون بود و کاری از دست اشک های من بر نمی آمد .
نگاهم به چاقو گره خورد .درست شبیه گردنبند بود .حتی عدد ۷ هم روی آن حکاکی شده بود.
مطمئن شدم همه چیز زیر سر دخترک بود .باید گردنبند را پیدا میکردم .شاید میتوانستم کاری کنم .
به سمت حیاط دویدم .هیچ اثری از گردنبند نبود .برای پیدا کردنش لا به لای خاک را چنگ میزدم .اما فایده ای نداشت .
تا اینکه تکه کاغذ کوچکی را پیدا کردم .روی آن چیزی نوشته شده بود :
از بازی با تو لذت بردم !
چند سال از مرگ ماریا میگذرد .کسی اینجا حرف های مرا باور نمیکند و دیگر کسی هم حاضر به شنیدن داستان های تکراری ام نیست .
تنها راه برای بیرون رفتن از این در های بسته شده اعتراف به کشتن ماریاست .کاری که هیچوقت انجام ندادم ،اما با پذیرفتنش ،میتوانم برای همیشه از همه چیز آزاد شوم .
آنها میگویند هیچ دختر ،گردنبند یا نوشته ای وجود نداشته .آنها میگویند من برای نجات از حقیقت داستان پردازی میکنم .
نمیدانم .
شاید واقعا حق با آنها باشد .
YOU ARE READING
آن شب
Short Storyگاهی هیچ چیز در مورد حقیقت نمیدانی . آیا غرق در دنیای دیگری شدی و حق با آنهاست؟ این چیزیست که باید بپذیری ! چرا که گاهی کسی باور نمیکند .
