روبروی شومینه نشسته بود و کتابش را ورق میزد
صفحه ی آخر
چند لحظه به برگه ی سفید خیره شد
کتاب را بست، نگاه کوتاهی به اسم کتاب انداخت و به همراه عینکش روی میز کنار دستش گذاشت.
صدای سوختن هیزم های درون شومینه در لابه لای صدای رعد و برق و باران بیرون از ویلا گم شده بود.
امشب هم مثل چند روز اخیر آسمان قصد آرام شدن نداشت
چشمانش را مالید و به تیتر کتاب روی میز خیره شد
به خاطر نمی آورد کی خواندن این کتاب را شروع کرده بود و فقط نیمه ی اول کتاب را به خاطر داشت.
پس از آن دیگر روند داستان را دنبال نکرده بود بلکه غرق شده در خیال، خاطراتش را ورق میزد
خاطرات "او"
به تپه ی بالشت های کنار شومینه نگاه کرد. جای خالیش حس میشد، و بوی تنش لحظه ای او را تنها نمیگذاشت.
دلتنگ لمس او، حس بوسه ی او بر روی شقیقه اش و آغاز سوال های همیشگیش راجب کتاب و داستانش، پایانش و بعد غر زدن راجب اینکه کتاب ها را بیشتر از "او" دوست دارد
و حال، "او" کجاست که ببیند کتاب ها نیمه خوانده رها میشوند و معشوقی که غرق میشود لا به لای خاطراتی که از لمس هر لحظه ی ذهنش، کهنه تر میشوند.
خسته از فکر های همیشگی، قهوه ی سرد شده اش را برداشت و به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
پای چپش هنوز هم کمی لنگ میزد اما به گفته ی فیزیوتراپش، همین که میتوانست راه برود هم چیزی بیش از انتظار بود.
نودل آماده ای را از کابینت دراورد و مشغول ریختن آب جوش درون کاسه شد. چند وقت بود که آشپزخانه بوی غذای تازه را به خود نگرفته بود؟! چند وقت بود که راه غذاهای نیمه اماده و آماده به این خانه باز شده بود؟!
صدای زیبای باران با خشم رعد و برق درهم آمیخته شده بود و عجیییب، بوی غم میداد.
کاسه ی نودل را روی اپن گذاشت و تکیه اش را به اپن داد. بدنش هنوز هم توان تحمل این همه فشارِ روی شانه هایش را نداشت، زود خسته میشد. خستگی یار جدیدش شده بود درست مثل این چند ماهه ی اخیر،
چه کسی باور میشد چند ماهی هست که صدای خنده ای را نشنیده است؟!
چه کسی باورش میشد که چند ماهی هست آدمی را به چشم ندیده است؟!
و لعنت...
چه کسی باورش میشد که حتی کتاب هایش را نصفه کاره رها میکند؟!
به راستی که خستگی در تک تک سلول هایش در تک تک اتاق های این خانه، در لابه لای ورق های کتاب هایش،جا خوش کرده بود.
حقا که درست میگوند: معشوق که برود، غم می آید؛ در آغوشت میگیرد و وعده ی نرفتن میدهد.
لب تابش روی اپن بود و کم کم جزوی از دکور خانه شده بود. دستی روی دکمه هایش کشید.
خاک گرفته بود، مگر چند وقت میشد که روشنش نکرده بود؟!
چند وقتی میشد که از ترس عکس بک گراندش، سراغ داستان نیمه نوشته اش نرفته بود؟!
داستانش؟!
آه داستانش...
داستان نیمه نوشته ای برای "او"
نوشتن چه فایده ای داشت وقتی خواننده ای نیست؟!
کتاب چه نوشتنی دارد وقتی کتابخانش نیست؟!
عاشق چه امیدی دارد وقتی....
نیست
چند ساعتی...
چند روزی...
چند ماهی...
اصن چند وقت شده که نیست؟!
خیلی وقت است
خیلی وقت است ک نبود
که دیگر اسمش تنها می آمد
که دیگر پشت تلفن کسی حال "او" را نمیپرسید
که دیگر صدای خنده های "او" ، موسیقی زنده ی خانه اش نبود
که دیگر بوی غذای دستپخت "او" در خانه نمیپیچید
خیلی وقت است که "او"، دیگر نیست...
نبود، نیست
و...
نخواهد بود...
نبود و از وقتی نبود، امید نبود
عشق نبود،
گرما نبود،
خنده نبود، ولی خب
تنهای تنها هم نبود !!
غم بود
دلتنگی بود
خستگی بود
سرما بود
تاریکی بود
نفس عمیقی کشید هر چند لرزان،
لب تاب را بغل گرفت و مسیر مبل رو به روی شومینه را دنبال کرد
پای چپش درد میکرد...
نگاهی به تپه ی بالشت ها انداخت
خاطرات، مثل فیلم های روی پرده ی سینما، در ذهنش مرور میشد
نه
آن تپه ی گرم و نرم بالشت ها،
کنار شومینه
پیش مبل
مال "او" بود و کسه دیگری اجازه ی تکیه زدن بر جای "او" را نداشت
"او" به وضوح، این را به همه فهمانده بود...
همان اویی که دیگر نیست
دست از نگاه کردن به بالشت ها کشید و روی مبل محبوبش نشست
چند دقیقه ای به صفحه ی خاموش لب تاب خیره شد و بالاخره دکمه ی روشن را زد
ثانیه ها تبدیل به ساعت شدند و زمان بی رحمانه کش می آمد
صفحه هنوز کامل روشن نشده بود اما میدید، عکس 7 نفره ی بک گراند لب تابش را
عکسی پر از خنده
با بوی شادی...
عکس " او" ،
همان که دیگر نیست...
خسته از این بی حسی ؛ مهمان ناخوانده ی این روزهایش،
پوشه های لب تابش را باز کرد.
حتی اینجا هم آرامش نداشت؟!
لحظه ای فکر "او" تنهایش نمیگذاشت؟!
حتما باید کتابش را در پوشه ای به اسم او ذخیره میکرد؟!
قطره اشکی لرزان و غمگین، بوسه ای بر گونه اش زد و به پایین چکید
ورد را باز کرد
خط اول را خواند، گرم بود
خط دوم، بوی خنده میداد
خط سوم، بوی امید میداد
خط چهارم، بوی " او " را میداد
خط پنجم، اسمش اینجا بود
چرا "او" همه جا بود؟!
چرا " او" را بر روی تک تک لحظه هایش حک کرده بود؟! شاید چون حرف های "او" همیشه بوی ماندن میداد؟!
شاید چون "او" قول نرفتن میداد؟!
و افسوس که تقدیر چه بیرحمانه قول ها را در هم میشکند.
ورد جدیدی باز کرد، داستان جدیدی را باید شروع میکرد ؛
داستانی که با امید خواننده ای نوشته نشود،
داستانی که بوی حرف های " او" را ندهد،
داستانی که بوی خنده های "او" را ندهد،
داستانی که بوی "او" را ندهد
دستانش، افکارش را مینوشتند و کلمات به سرعت جای خود را به دیگری میدادند
مینوشت
غافل ازینکه
آری این داستان بوی "او" را نمیدهد. اما،
.
.
.
بوی نبودن "او" را که میدهد!!
قهوه ی سرد شده روی اپن
نودل آماده ی سرد شده روی اپن
اتاق های خالی
اشپزخانه ی سوت و کور
افکار پریشانش
کرختی بدنش
اشک های روی گونه اش،
بوی نبودن "او" را میداد
راستی....
گفتم داستان کسی را که روزی بود و امروز
همه ی دنیا بوی نبودنش را میداد؟!
