گاهی واقعیات زندگی به شدت فریبندس
و تنها حقیقتی که باقی مونده دروغه.
اگه زاویه نگاهمون رو به چالش بکشیم
آواز های اغواگر پری دریایی برای جلب توجه و ربودن قلبِ ماهیگیر نیست، برای فریفتن انسان های فانی و کشیدن ان ها به قعر دریاست!
حقیقت، دروغِ فاتنی که پشت ماسک بالماسکه در کارناوال هوشیار های مست ظاهر میشه
دروغی در لباس مبدل حقیقت!
و هیچوقت نمیفهمید چه فلسفه ای بین این دو کلمه میایسته و اونا رو متمایز میکنه
چون منطقی که مغز رو استوار نگه میداره با کوچکترین لغزش، فرو میریزه
سوالی که باقی میمونه اینه..
بحثی که حتی مفهوم اصلی فلسفه بعد از اون به میان میاد..
"مغز انسان تا چه حد میتونه اون رو فریب بده؟"]
-"امروز چطوری لیلیان؟"
آروم و شمرده حرف زدم تا لحنم اطمینان بخش بنظر برسه.
وسواس، انگشتامو به رقص بین برگه ها و مرتب کردنشون وادار کرد.
از بالای عینک بهش نگاه کردم، چشم هاش هنوز حالتی معصوم و بچه گانه دارن، یه نوجوون باید بیرون از این دیوارا باشه.
چشم های بی طاقتش به ساعت مچیم گره خورد.
وقتی هوف کشید انعکاسی از اضطراب درونیش به چشمم تابید و مطمئنم کرد چقدر دوست داره صندلی رو توی صورتم خورد کنه.
و منم همون قدر دوست دارم بیشتر بشناسمش..
مثلا درمورد جنس غمی که رنگ سفید روی قسمتی از موهاش پاشیده، یا خون خشک شده ی روی ناخن هاش..
وقتی پروفسور نیوگیت تشویقم کرد به عنوان کاراموز توی آسایشگاه مشغول شم، به نظر ایده خوبی بود.
هنوز هفته ی اوله و باید اعتراف کنم متفاوت تر از چیزیه که فکر میکردم.
چند ساعت پیش سرپرست بخشِ بی ازم خواست برای تایید صلاحیتم، قبل از خوندن پرونده بیماری افراد رو با حرف زدن باهاشون حدس بزنم، به مهارتام کمک میکنه.
بدون راهنمایی های اون نمیتونم اینجارو تصور کنم. جاناتان واقعا شبیه معنی اسمشه..هدیه الهی!
سکوت ناخوشایندی بینمون ایجاد شده بود.
پاهامو روی هم انداختم و با خستگی ناشی از کل روز، دنبال موضوعی گشتم تا باهاش حرف بزنم.
-"ناهار امروز خوش مزه نبود مگه نه؟"
گفتم و با سر به سینی غذای گوشه اتاق اشاره کردم.
نفس منقطعی کشید، رنجیده سرشو پایین انداخت و انگشتاش بی رحمانه چرم صندلی رو چنگ زدن.
استرس شدید ، میل به تنهایی و هراس از حرف زدن با غریبه ها..با توجه به رفتارش احتمالا از اسکیزوئید رنج میبره.
به جاناتان که به چهارچوب در تکیه داده بود نگاه کردم. دستاشو جلوی بدنش صلیب کرده بود و با دقت منو تحت نظر داشت.
YOU ARE READING
kill your darlings
Mystery / Thrillerتاریکی از نور بهتر است وقتی خورشید قاتل محض ستارست...کاش برآمده از رویایی بودیم ؛ یا شاید سرابی ، به جای آن که بخشی از واقعیت باشیم. --------------------------------------
