بلند شدم و داد زدم: ((تو چی کار کردی؟!!!!))و دوباره دستمو محکم زدم رو میز...
تیفانی که انگار ترسیده باشه یه کوچولو سرِ جاش پرید چشماشو بست...
گفت: ((اون...اون مست بود...))
داد زدم ((تو که نبودی...))
-من متاسفم الی...واقعا متاسفم..
-تاسفِ تو به چه دردِ من می خوره..؟!!!
اِمام داد زد: ((تو رابطه ی دو نفر ادمو بهم زدی تیفانی به خاطرِ حماقتت....می دونستی اون دو نفر فامیلای نزدیکِ مان نه؟!!چرا اینکارو کردی ؟!!))
تیفانی که حالا حسابی ترسیده جواب نداد و سرشو انداخت پایین...
یقه ی لباسشو که دوباره پوشیده بودشو گرفتمو بلندش کردم..
ینی واقعا تیفانی ممکنِ اینکارو کرده باشه چون اونا فامیلای مائن..چون فقط می خواسته حالِ مارو بگیره؟!!
داد زدم: ((جواب بده تیفانی...چرا اینکارو کردی؟!!))
و بلندش کردم...بلند تر...دستامو گرفت و با صدای گرفته گفت: ((چون شما زیادی واسه خودتون جولون می دادین..))
بلند تر داد زدمو گفتم: ((تو زندگی خاله ی منو اینطوری تهدید کردی و رفتی با دایی اِما که نامزدِ خاله ی منه رو یه تخت لعنتی خوابیدی که فقط حالِ منو بگیری؟!!!))
نفسمو تو صورتش دادم بیرونو گفتم: ((انتظار نداری که سالم از اینجا بری بیرون داری؟!!))
و یه پوزخند بهش زدم..
اِما رو دیدم که اومد نزدیکمو دستشو گذاشت رو دستم تا یقه ی تیفانی رو ول کنم...
منم بعد از یکم مقاومت دستمو ول کردم..
اِما رو به تیفانی گفت: ((کاری که کردی رو اصلا نمی بخشیم حالیته؟!!))
تیفانی دستشو برد رو گلشو گفت: ((من ازتون نخواستم ببخشینم...))
دستمو آوردم بالا و محکم کوبوندم تو صورتش..
تیفانی باز شروع کرد به گریه کردن..
گفتم: ((بهتره گورتو از شهر ببری بیرون...وگرنه کاری می کنم که نتونی پاتو از خونه بذاری بیرون..شیر فهم شد؟!!))
اِما م که حالا مثه من عصبانی شده تائید کرد و گفت: ((برو تیفانی...برو چون حسادتت داره بر بادت میده..گورتو گم کن و سعی کن حالا حالا ها بر نگردی...))و با پاش زد بهش...و یه نگاهِ نفرت انگیز تحویلی داد
بعد دستمو گرفت وسعی کرد منو از بار بکشه بیرون...
اصلا باورم نمی شه...اینهمه اتفاق تو طولِ یه شب بیفته..
تیفانی عوضی...تیفانی..خودم می کشمت..اگه فردا من تورو تو شهر ببینم خودم می کشمت..قسم می خورم...
همینطوری داشتیم بدونِ حرف زدن راه میرفتیم دس تو دستِ هم...بدونِ هیچ حرفی..
حدودِ ده دیقه که راه رفتیم یادم افتاد که هانا چه چرت و پرتایی به مامان و بابا گفت...گوشیو که خواستم در بیارم یادم افتاد گوشیم هنوز دستِ ایزِ..اِما که فهمید چیه قضیه گوشیشو داد بهم..
شماره ی مامانو گرفتم و بدونِ اینکه بذارم حرف بزنه گفتم: ((مامان...مامان..خوبی؟!!مامان..ببخشید ...هانا برداشت یه سری چرت و پرتا بهتون گفت چون ما با هم دعوامون شد و اونم اینطوری تلافی کرد..مامان شرمندم..نگران شدی؟!!))
امکان نداره بهشون بگم باز داشتیم از این بازیا می کردیم...
((الی..منم سید بابا...هانا اینکارو کرد؟!!صب کن..))
و صداشو شنیدم که شروع کرد به توضیح دادن به مامان بابام..
سید...
ادامه داد: ((گفتم جریان چیه...خوبی؟!!کجایی؟!!چرا زود تر زنگ نزدی؟!!))
-سید...بهشون نگو خب؟!!داشتیم تو بار بازی می کردیم..بازی من در آوردی خودمون...یادته؟!!بعد به من افتاد و هانا زنگ زد و اون چرت و پرتارو گفت...تا من بیام می تونی درستش کنی؟!!
-مممممم..خیلی خب باشه..کی می رسی؟!!
-یه نیم ساعتِ دیگه..
-باشه..پس فعلا..
و قطع کردم..گوشیرو به اِما دادم و اونم گوشیشو گذاشت تو جیبشو نشست رو پله های یکی از ساختمونا...نشستم کنارشو گفتم: ((چرا بم نگفتی قضیه چیه؟!!))
سرشو انداخت پایین و گفت: ((با هم قهر بودیما...یادت رفته...؟؟!))
و خندید..
-چه قهرِ مسخره ایم بود...کلی به ضررمون تموم شد..
-آره!!!
**NOW**
اسکات کلِ مدتی که داشتیم جریانِ تیفانیرو واسش توضیح میدادیم پلکم نزد..بعد از اینکه من و اِما ساکت شدیم اسکات چند بار پلک زد و دستشو کشید رو پیشونیش و گفت: ((ووو...چه آدمایی بودین شما ها...حالا چرا همچین بازیه مسخره ای رو در آورده بودین...؟!!))
اِما گفت: ((تا یه جا هاییش واسه سرگرمی بود ...تا وقتیکه وقتی ما سالِ دوم بودیم ارشدامون از ما خواستن بهشون ثابت کنیم که لیاقتِ اینو داریمکه جاشون ارشد شیم و مام بهشون این بازی رو دادیم..اونام از این بازی استفاده کردن و ریدن به دوست پسرای سابقشون ...بعدشم تاجِ مدرسرو دادن به ما...))
-پس شما این بازی رو واسه دخترِ مدرسه شدن تکمیل کردین؟!!
-اره..
-قضیه ی تیفانی ...در کل این شد که اون با دایی تو خوابید اِما که از قضا نامزدِ خاله ی الیویا بود؟!!
-آره...دقیقا همین شد..
-تیفانی همون موقع از شهر رف؟!!
-دو روز بعدش...ولی اون دو روز پاشو از خونه بیرون نذاشت..
-دایی و خالت الیویا به کجا رسیدن؟!!
اروم گفتم: ((ازدواج کردن...هفته ی بعدش..البته من به خالم قضیه ی تیفانی رو نگفتم...))
-می دونم خیلی دارم سوال می کنم ولی خب خیلی ماجرا ی جالبی بود و منم یکم به خاطرِ مدرسه پلیس رفتن فوضوول شدم...
و خندید...مام باهاش خندیدیم...
و گفتم: ((راحت باش..بپرس...))
و اسکات دستشو برد زیرِ چونشو گفت: ((چرا قضیه رو به خالت نگفتی؟!!))
-نمی دونم...یه طورایی می دونم که باید بهش می گفتم..ولی خب نمی خواستم رابطشون خراب شه..
-به نظرم که باید می گفتین...
-سوالِ بعدی لطفا..
سید و اسکات جفتشون بلند خندیدن و سید گفت: ((واقعا بازیه گندی بود...یه بار منو مجبور کردن بازی کنم...به خاطرش مجبور شدم به کلِ غلطای زندگیم اعتراف کنم...))
اِما گفت: ((انگیزه ی بازی همین بود...))
-کثیف بود..خیلی...
حالا نوبتِ ما بود که بخندیم..
گفتم: ((سالِ دوم ِ ما بدترین سالی بود که داشتیم...بعد از اینکه ارشدامون رفتن ما خیلی عوض شدیم..تا الان که سالِ آخریمو همینطور که می بینید کاملا مثبت تشریف داریم...))
سید پوزخند زد و گفت: ((کاملا؟!!))
-خیلی خب حالا
و یه ابرومو واسش بردم بالا...
اِما گفت: ((هی ما اینارو نگفتیم که راجع بمون یه طورِ دیگه فک کنید...اون چیزا مالِ اون موقع بود..))
اسکات گفت: ((نه نه!!فقط کلِ جریان واسه من خیلی جالب بود..راستی چرا داشتین با تیفانی بازی می کردین؟!!))
-چون خودش خواست...ینی یه طورایی ما وسوسش کردیم...یه جوراایی میخواستیم حالِ تیفانی رو بگیریم..آخه میگم واسه خودش شاخ شده بود...ولی بعد که من فهمیدم قبلا باباش الکلی بوده و مامانشو می زده خواستم بحثو به اینجا بکشونم...الیویا مخالفت کرد و قرار شد سرش بازی کنیم..یه بازی معمولی کارت بود...
حرف های اِما رو ادامه دادم و گفتم: ((بازی کارتو اگه من می بردم تیفانیرو مجبور نمی کردم اینارو بگه و اگه اِما می برد اونطوری می شد که اِما می خواس...من بردم..اِما لجش گرفت و با هم دعوامون شد و تا روزِ بازی بیخیال هم شدیمو اِما رفت با هانا و منم واسه اینکه حرصِ اِما رو درآرم رفتم با تیفانی...))
-می دونم الان راجع بم بد فک می کنید ولی پس کیت این وسط کجا بود؟!!
-کیت مسافرت بود...با خانواده..تقریبا از هیچ کدوم از اینا خبر نداش..
-ربکا چی؟!!
-ما اون موقع زیاد با هم دوس نبودیم..
سید گفت: ((کلا این گروهی که الان میبینی دورِ هم جمع شدن قبلا تک تکشون از هم متنفر بودن...))
اسکات خندیدو گفت: ((شاید قبلا اگه اینو بم می گفتی باورم نمی شد..ولی الان...))
همه خندیدیم...
صدای مامان اومد که داشت داد می زد: ((الیویا..بیاین پایین دیگه...دسر نمی خورین؟!!))
گفتم: ((بهتره بریم تا خودش نیومده بالا...))
و هممون بلند شدیم...پا ها ی اسکات که گرفته بود آروم بلند شد و خم شد و دستاشو گذاش رو پاهاش ..
بعد ادای چلاقارو در اورد و اومد سمتِ در..من و اِما از خنده منفجر شدیم...سیدم فقط سرشو به نشانه ی تاسف تکون میداد...
اِما گفت: ((اسکات...بعدِ دسر باید از خودت بیشتر بگی...))
اسکات باز ادای چلاقارو در آورد و گفت: ((حتما خانوم))و دستشو مثه سربازا آورد بالا و گذاشت کنارِ سرش...
بازم خندیدیمو رفتیم سراغ دسر....