Khab , Khoon , Faramushi

By rm1232002

1.2K 5 0

More

Khab , Khoon , Faramushi

1.2K 5 0
By rm1232002

خواب ، خون ، فراموشی

نویسنده :

درنگ

چشمانم را باز می کنم.به سختی نفس می کشم.نفس هایی عمیق و نامنظم.بدنم به شدت می لرزد و صدای

برخورد دندان هایم ، طنینی آمیخته با مرگ را در فضا پخش می کند .کامل خود را جمع کرده ام و در گوشه ی

اتاقی غریب روی زمین سخت افتاده ام.

نوری مرده از چراغی زرد رنگ ،بر روی دیوارهای این اتاق تنگ فرو می پاشد.تمامی این اتاق را گرد و غبار این

نور پوشانده است.گویی هیچ گاه مفهومی موهوم ، به نام خورشید بر این دیوار ها نتابیده است.اتاقی عریان و سخت و

فقط هواکش های فلزی.هواکش هایی فلزی بر بالترین نقاط دیوار هایی کوتاه ؛ چسبیده به سقف ، که وجود خود را

هر لحظه بر هر محکوم محبوسی در این اتاق فریاد می زنند.

هر لحظه که می گذرد ، این هوای سنگین و مسموم بیشتر در عمق جان من نفوذ می کند و آرام آرام زهرش

را با ذهن و روح من می آمیزد.

مدت زیادی نمی گذرد که آن ناشناسان نفرت انگیز من را در این اتاق حبس کرده اند.آن ناشناسانی که سخت

احساس می کنم آن ها را از نزدیک می شناسم و مدت ها با آنان زندگی کرده ام.

سعی می کنم برای آخرین بار احساسات خود را به یاد بیاورم.نفرت ، دلسوزی ، تنهایی ، سردرگمی ، رکود و

انجماد.ترسی عظیم تمام وجودم را فرا می گیرد . آری ، این سم با سرعتی وحشت آور تاثیر می کند.سمی که با هر

نفس مرا بیشتر آلوده خود می سازد.

شاید اگر این سم برای من مرگ را به ارمغان می آورد ، به این اندازه مرا آشفته نمی ساخت . اما این سم نه

مرگ ، که عذابی بزرگ و زجر آور را بر من عرضه می دارد.عذابی از جنس فراموشی.

هرچه که بیشتر می گذرد تاثیر این سم را بر وجودم بیشتر حس می کنم.آرام آرام آنچه که قبل حس می-

کردم ، کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود.حس نفرت ضعیف می گردد و تنهایی خود را می بازد.تا ساعاتی دیگر من

نیز تبدیل به یکی از این انسان های پست معمولی می گردم.آن انسان هایی که کار می کنند ، تفریح می کنند ،

زندگی می کنند ؛ بر اساس تصورات موهومی که آنها را عقاید خود می نامند . انسان هایی که نمی دانند برای چه

زندگی می کنند و فقط با افکاری بی ارزش دلشان را خوش کرده اند.انسان هایی که اوج پستی و حقارت خود را

درک نمی کنند و نمی دانند در چه مرداب مشمئز کننده ای غوطه می خورند. آن کورانی که در زندگی می لولند

بی آنکه از بوی تعفن خود آگاه باشند.

نه ، من نمی خواهم این گونه باشم.تصور اینکه فردا با لبخند از خواب برخیزم و از قدم زدن در خیابان لذت

ببرم ؛ تصور اینکه از دیدن غذای مورد علقه ام برای نهار خوشحال شوم و خود را برای خواب بعد از ظهر آماده کنم

؛ و تصور این بی غم بودن و آسودگی خیال برایم غیر قابل تحمل است.باید کاری انجام دهم .اما هیچ راه گریزی

نیست.

دقایقی است که حتی آن رعشه های عصبی نیز توان خود را از دست داده اند و من ، آرام و سنگین بر زمین

افتاده ام.همانند لشه ای که توان هیچ حرکتی ندارد.آرام با چشمانم به اتاقی که در آن محبوس شده ام نگاه می

کنم.نگاهم مسیری ناهموار بر دیوار های گچی را دنبال می کند و باری دیگر برایم اثبات می کند هیچ راه گریزی

نیست.ناگهان فکری به ذهنم می رسد.

با آرامشی خاص و بی رمق ، همان طور که بر روی زمین افتاده ام سرم را بر روی ساعد دست راستم می گذارم

. آرام دهانم را به دستم نزدیک می کنم و قسمتی از دستم را گاز می گیرم.در حالی که همچنان پوست دستم را

میان دندان هایم حس می کنم ، چشمانم را می بندم و ناگهان با حرکتی سریع پوست دستم را می درم. دردی تیز

و سوزشی جهنده را احساس می کنم.

اکنون دوباره آرام سرم را بر روی دستم گذاشته ام و با نگاهی عجیب و مملو از غم به زخم می نگرم.خون ، آرام

و گرم و سرخ بر روی دستم حرکت می کند و بر روی زمین جاری می شود.

با دیدن خون احساس لذتی عجیب می کنم . لذتی ما فوق لذت های طبیعی . احساس می کنم هنوز زنده ام.

هنوز درد را حس می کنم و هنوز می توانم از درد لذت ببرم.

طعم خون را در دهانم حس می کنم.طعمی که ابتدا شوری ای جزئی به نظر می آید.شوری ای که به سرعت

محو می شود و وجود خود را از دست می دهد.بسیاری فکر می کنند طعم خون همین است.اما نه، این فقط

ظاهری گذرا و موقتی است.با تمام وجود سعی می کنم طعم خون را درک کنم.آری ،در پس این شوری ، طعمی

خاص و ناشناخته قرار دارد.طعمی عجیب که به هیچ طعمی مانند نیست. تمام تلشم را می کنم تا دریابم این چه

طعمی است که در پس این ظاهر خود را از دیگران مخفی می کند.ناگهان شکی در ذهنم ، و از عمق خاطرات و

تجاربم سر بر می آورد.گویی این طعم ، طعم آهن است.این شک دلهره و تشویشی در من پدیدار می سازد که مرا

وادار می کند از خود بپرسم آیا این واقعا طعم آهن است؟اما نه. محکم با خود می گویم نه.این طعم خون است.

طعمی خاص و متفاوت . طعمی که شبیه به هیچ طعم دیگری نیست. این طعم فقط مختص به خون است. طعمی

که در تمامی دنیا فقط خون است که آن را داراست.

اکنون آرام می گیرم.غرق در آرامش و لذتی عمیق می شوم که از دیدن این سیال سرخ به من دست داده

است.با چشمان نیمه باز به آن می نگرم و تپش و حیات را در زیر سرم حس می کنم.با جریان یافتن این خون

احساس می کنم آنچه درون من است ، همانند لشه ی گندیده ی مدفونی شده است که خاک از رویش کنار زده

شده و حیاتی دوباره یافته.

به زمین نگاه می کنم .خون بخشی از زمین را فرا گرفته است. اکنون می بایست آخرین تقل های خود را بکنم.

به سختی خودم را تکان می دهم و به آرامی دست چپم را به نزدیک خون که بر زمین ریخته است می رسانم .

سرم بر روی زمین سرد و سخت قرار گرفته است و از کنار به این مایع سرخ رنگ که بر روی زمین درخششی

عجیب دارد می نگرم.درخششی عجیب که هیچ گاه نمی تواند حاصل این نور مرده ی اتاق باشد.نه تنها این نور ، که

هر نوری که در جهان موجود باشد.این درخشش ، درخششی نیست که از هیچ نوری بر آید و یا در هیچ سیالی

ظاهر شود.این درخشش ، تنها از خون بر می آید و تنها متعلق به خون است.درخششی که چشمان مرا در خود

غرق کرده است و با جاذبه ای عجیب آنها را به سمت خود می کشد.به دست چپم نگاه می کنم و به آرامی انگشت

اشاره ام را به خون نزدیک می کنم و تماس سرانگشتم را با سطح آن می بینم.کمی بیشتر دستم را در این خون فرو

می برم و آنگاه آن را به آرامی پس می کشم.اما این سیال ، رفتاری عجیب از خود نشان می - دهد.گویا او نمی

خواهد از من جدا شود . با تمام وجود خود را به سرانگشت دستم چسبانده است و با آن تا منتها ی توان خود ،

کمی بالتر از سطح معمولش کشیده می شود . دستم را نزدیک صورتم می آورم و با حالتی شگرف به این خون نگاه

می کنم.اکنون با تمام توان باقی مانده در وجودم ، خود را بر روی زمین می کشم و به گوشه دیوار می رسانم.توان

ایستادن را ندارم . تا می توانم خود را بر دیوار بال می کشم و دستم را روی سطح زبر و خشک آن می گذارم.اثر

سرخ خون روی دیوار نقش می بندد.اکنون می بایست تمامی آنچه که در وجودم نهان است را بنویسم.باید هر آنچه

در من وجود دارد بر روی این دیوار ها ثبت شود.دیگر مهم نیست چه اتفاقی خواهد افتاد.مهم نیست آیا فردا

هنگامی که این سم کار خود را به پایان رسانیده است خواهم توانست این نوشته ها را بخوانم ؛ و مهم نیست آیا این

شوند.اکنون فقط باید بنویسم . هر آنچه که احساس می کنم » من « نوشته ها خواهند توانست مانع از نابود شدن

مرا تشکیل می دهد باید نوشته شود.افکارم ، عقایدم ، تصوراتم و هر آنچه که از این دنیای نفرت انگیز ادراک کرده

ام.

غرق در سرگشتگی و با منتهای توان به درون خود رجوع می کنم ؛ به ژرفای افکارم .ناگهان اندوهی بزرگ

آنچنان از وجودم فوران می کند که مرا پر می سازد و هنگامی که هیچ جایی باقی نمی ماند ، از چشمانم سرازیر

می شود.قطره ای اشک از چشمم می جوشد و جدا می شود و سقوط می کند.در میان زمین و هوا ، گویی ناگهان

زمان متوقف می شود و قطره اشک با تمام وجودش می درخشد.درخششی که از هیچ نوری بر نمی آید و در هیچ

سیالی ظاهر نمی شود.درخششی که پرتو های آن تمامی فضای این اتاق تنگ را در می نورد . سپس آرام به حرکت

خود ادامه می دهد و در خونی که بر کف زمین انتظار آن را می کشد فرود می آید.با برخوردش با خون ، موجی می

- سازد که تمامی سطح این سیال سرخ را می پیماید و این قطره غم را کامل با خون می آمیزد.هنگامی که اولین

لحظه ی سکون درک می شود ، من چهره خود را در آن می بینم.

در حالی که هنوز به این تصویر آشنا نگاه می کنم ، ناگهان طعم شوری را حس می کنم.قطره ای اشک بی

آنکه حس کنم از چشمم جاری شده ، بر روی صورتم لغزیده و خواسته است طعم خود را به من بنمایاند.عجیب

است .چقدر این طعم ، شبیه طعم خون است.

صدای هواکش این حس را در من بیدار می کند که دیگر وقت زیادی باقی نمانده است.خون بر سر انگشم

تقریبا خشک شده است.من هنوز چیزی ننوشته ام جز اثری سرخ بر روی دیوار.

دستم را باری دیگر به سمت خون دراز می کنم و این بار با آمیزه ای از اشک و خون می نویسم:

اکنون که مرگ وجودم را بسیار نزدیک حس می کنم ، تمامی آنچه تا کنون من را تشکیل داده است به

وجودی بزرگ ، پیچیده و سخت تبدیل شده است که مرا در نوشتن از آن ناکام باقی می گذارد .چه بنویسم؟ انسانی

که مرگ را استشمام می کند و می خواهد خودش را ترسیم کند ، چه باید بنویسد؟از کجا آغاز کند و در کجا به

پایان برساند؟ آیا این حاصل پیچیدگی انسان است که در کلمات و عبارات نمی گنجد و یا نشانی از پوچی و حقارت

آن؟موجودی حقیر و پست که هیچ چیز برای بیان کردن ندارد.

در میان انسان ها زندگی کرده ام . از کنار آنها گذشته ام.با آنها صحبت کرده ام و موجودی همانند آنان بوده

های مورد » درست « ، ام.کسی که افکارش ، عقایدش ، تصوراتش و هر آنچه که از این دنیای آشنا ادراک کرده است

بوده » در کنار او بودن « قبول همه بوده است. کسی که از زندگی اش لذت می برده و اغلب فردی مناسب برای

است.

اما ناگهان یک اتفاق ، یک ضربه و شاید یک بهانه مرا از خوابی آرام بیدار می سازد و به دنیایی از واقعیت می

سپارد.دنیایی که ظواهر پست آن دریده شده است و شفافیت آن چشم ها را می آزارد.ناگهان تمامی آن چیز- هایی

که روزی آرام و طبیعی به نظر می رسیدند از هم گسسته می شوند و فقط پیکر هایی سخت و خشن از آنها باقی

می ماند . اکنون واقعیت واقعیت ، بهت بر وجود انسان می پاشد و این تغییر بزرگ انسان را متوقف می- کند.

عظیم ترین حسی که در من وجود دارد . . .

دستم بر روی دیوار کشیده می شود و بر روی زمین می افتم.نفس هایی سخت و عمیق می کشم که صدای

آن درد و اندوه را در تمامی این اتاق تنگ پخش می کند.هوایی سرد ، خشک و سنگین تمام اتاق را پر کرده

است.از این هوای مرگبار متنفرم . چشم هایم نیمه باز است و توان هیچ حرکتی ندارم .اما من هنوز آنچه را که باید ،

ننوشته ام.باید برخیزم و از نفرت درونم بنویسم.اما دیگر نفرتی را حس نمی کنم . باید برخیزم و از حس عمیق

دلسوزی ام بنویسم .حسی که هر گاه در من شعله می کشید ، اشک را از چشمانم روان می ساخت. اما دیگر دلم

برای کسی نمی سوزد . باید برخیزم و از تنهایی بنویسم و از بی معنا بودن حرف هایم برای دیگران . اما دیگر

احساس تنهایی نمی کنم.باید برخیزم و از سردرگمی و سرگشتگی بنویسم . اما دیگر این چنین حسی را ندارم.باید

» من « برخیزم و از رکود و انجماد بنویسم . اما اکنون ، از این سکون آرامش بخش لذت می برم. بی شک تا مرگ

چند نفس بیشتر باقی نمانده است.اما آخرین جملت را باید بنویسم.زخم دستم را با تمام نیروی اندکم فشار می -

دهم و خون را می بینم که آرام و بی رمق از رگ هایم خارج می شود.اما هیچ دردی حس نمی کنم.حتی ذره ای

ناچیز.در وجودم عطشی بی نهایت را به درد و غم حس می کنم.با تمام وجود می خواهم که غم ، وجودم را بدرد و

اشک ، صورتم را خیس کند.اما گویی این ها به آرزوهایی دست نایافتنی بدل گشته اند.

مانده است.اما نمی توانم تمامی » من « توان حرکت ندارم . فرصتی نیست.فکر می کنم؛با آخرین نیرویی که در

آنچه که در درونم وجود دارد را در جمله ای خلصه کنم.چگونه این همه درد ، رنج ، نفرت و التماس را در جمله ای

حتی یک جمله هم نخواهد بود.اما زمان ، این سیال بی توقف ، فرصتی را برای » من « بیان کنم؟ گویا حاصل زندگی

نیستند .تسلیم » آخرین جمله بودن « من باقی نمی گذارد.جملتی به ذهنم می رسند ، اما هیچ یک از آنان لیق

می گردم و سخت از حقارت و نا توانی خود احساس نفرت می کنم.خواهم نوشت . اما آیا کسی خواهد بود که از

ظاهر حقیر این کلمات ، عظمت درد پشت آنها را درک کند؟ دیگر مجالی نیست.می نویسم و در مقابل بی تفاوتی

انسان ها عجز خود را با تمام وجود حس می کنم :

لحظه ای درنگ کن ؛ بنگر چه می بینی

دستم از حرکت باز می ایستد.اکنون دیگر این بدن دینی به من ندارد.هر آنچه که می توانست ، برایم انجام داد

برای آخرین بار به این اتاق تنگ که مرا در خود حبس کرد و زهری » من «. و تا آخرین نفس ها برای من تلش کرد

مهلک را با جانم آمیخت نگاه می کنم . دید چشمانم تار می شود و پلک هایم ، آرام و بی اراده بسته می - گردند

.لبخندی ، بی آنکه مرا بر جسمم اراده ای باشد ، بر لبانم می نشیند.لبخندی بسیار تلخ ، آکنده از غمی بزرگ که در

هیچ حرکت چهره ای نمی گنجد.

***

آرام چشمانم را باز می کنم.دیدم تار است و سرم کمی گیج می رود.چشمانم را می بندم و خمیازه ای طولنی

و عمیق می کشم .به اطرافم نگاه می کنم.عجیب است.در اتاقی ناشناس قرار دارم و یادم نمی آید چه طور به اینجا

آمده ام.بر روی دیوار ها جملتی با رنگ قرمز نوشته شده است.اما نه ، به نظر می رسد این نوشته ها با خون نوشته

شده اند . به کف اتاق نگاه می کنم و خونی را می بینم که تقریبا لخته شده و تغییر رنگ داده است.خونی کثیف که

به نظر می رسد با همان بر روی دیوار نوشته اند.کمی بدنم را تکان می دهم تا بتوانم بهتر نوشته های روی دیوار را

بخوانم.ناگهان سوزش ضعیفی در دستم احساس می کنم .به دستم نگاه می کنم.زخمی بر روی دستم دیده می شود

که حالم را به هم می زند.خون زیادی از آن جاری شده و بخش بزرگی از دستم را به خود آلوده کرده است . از

دیدن این زخم یکه می خورم . به نظر می رسد خون من بوده که روی زمین ریخته است.اما چه کسی با این خون

بر روی دیوار ها نوشته است؟ آیا کس دیگری هم پیش از این در این اتاق بوده است و یا من خودم این جملت را

نوشته ام؟ گذر این فکر از خاطرم مرا سخت به خواندن این نوشته ها ترغیب می کند و ناتوانی ام از به یاد آوردن

ساعات گذشته ، مرا متعجب می سازد . بر روی دیوار با خطی بد ، کلماتی نوشته شده است که تشخیص آنها دشوار

است.مخصوصا که در بعضی جاها خون خشک شده است و کلمات کم - رنگ نوشته شده اند.معنای این نوشته ها را

درست درک نمی کنم .به نظر حاصل تلش های کسی بوده اند که تلش داشته است واقعه ای را توضیح دهد و یا

خاطراتش را بیان کند.از تغییر نگاه نویسنده به زندگی که گویا نتیجه یک اتفاق بوده جملتی نوشته شده است و از

احساسات عجیبی که داشته و اکنون نمی تواند آنها را دوباره حس کند.

از این نوشته ها چیز زیادی متوجه نمی شوم و ترجیح می دهم در گوشه ی دیگر اتاق به دور از خونی که بر

کف اتاق ریخته بنشینم.بدنم کوفته شده است و مرا مجبور می سازد به حالت نشسته خود را بر روی زمین بکشم.

به دیوار تکیه می دهم و نفس بلند و عمیقی می کشم. چراقی زرد رنگ ، نوری گرم را در اتاق پخش می کند و

هواکش هایی فلزی ، مانع سکوتی دوست نداشتنی می شوند.همان طور که به اطراف نگاه می کنم ناگهان متوجه

چیزی می شوم که تا کنون آن را ندیده بودم.جملتی بر روی زمین نوشته شده است.جملتی که به نظر می رسد با

دستی لرزان نوشته شده اند و حاصل آخرین تلش های نویسنده بوده اند.به وضوح می توان دید که نوشته شده -

است :

لحظه ای درنگ کن ؛ بنگر چه می بینی

این جملت ، جملتی بدشکل به نظر می آیند که شاید از همان جملت تکراری ای باشند ، که معمول

نویسنده ای ناتوان در کتابی ناشناس می نویسد و عده ای نیز که احتمال از آشنایان نویسنده اند آن ها را برای

دیگران نقل می کنند. از همان جملتی که معنای خاصی ندارند و فقط برای اینکه چیزی گفته شده باشد ، گفته

می شوند . به هر حال از این جملت خوشم نمی آید و این تقریبا مرا مطمئن می سازد که من این نوشته ها را

ننوشته ام.اما به راستی من برای چه در این جا و در این وضع قرار دارم؟چه اتفاقی برای من افتاده است؟باید برخیزم

و از این اتاق بیرون بروم تا شاید متوجه شوم چه اتفاقی روی داده است.اما حسی ناشناخته از درونم مرا در جای

خود نگاه می دارد و به من اجازه حرکت نمی دهد.حسی مبهم که آمیزه ای از ترس و تنبلی است.

باری دیگر به این اتاق نا آشنا ، خون و نوشته هایی که دیگر بریم اهمیت چندانی ندارند ، نگاه می کنم. ناگهان

صدای پا از بیرون اتاق شنیده می شود.به نظر می رسد اشخاصی در حال آمدن به این جا هستند.در به سرعت باز

می شود و دو نفر در پشت آن دیده می شوند.اما گویی آنان توقع دیدن مرا نداشته اند .با حالتی بهت زده ابتدا به

من و سپس به خون کف اتاق و نوشته های روی دیوار نگاه می کنند.با شتاب در را می بندند و سپس صدای قدم

های تندشان شنیده می شود. صدایی که رفته رفته ضعیفتر می گردد.

این اتفاق مرا نیز قدری متعجب ساخته است.چرا آن اشخاص از دیدن من تعجب کردند؟ آنان چه کسانی بودند

و آیا درباره من چیزی می دانستند؟ آن دو نفر چهره ای خوب داشتند و این احساس را در من ایجاد کردند که من

آنها را می شناسم.اما هرچه فکر می کنم ، چیزی در مورد آشناییم با آنان به یاد نمی آورم.

بویی عجیب را استشمام می کنم.بویی که هرچه می گذرد بر شدت آن افزوده می شود.چشمانم تار می بینند

و احساس خواب آلودگی شدیدی می کنم.مدام چشم هایم را باز و بسته می کنم تا شاید بتوانم بهتر ببینم.اما هرچه

می گذرد دیدم بدتر می شود و خواب بیشتر بر من مسلط می گردد.ناچار تسلیم می گردم و آرام بر روی زمین دراز

می کشم.چشمان نیمه بازم به آرامی بسته می شوند.

***

هوا سرد است.در رختخواب زیر پتوی گرم خوابیده ام.بدون اینکه چشمانم را باز کنم پتو را روی سرم می-

کشم .گرمی پتو در هوای سرد همیشه خوشایند است.اما ناگهان متوجه می شوم در حالی در رختخواب خوابیده ام

که اتفاقات عجیبی در روز گذشته برای من روی داده است.چشمانم را باز می کنم و مطمئن می شوم که در اتاق

خودم هستم.از زمانی که در آن اتاق خوابم برد به بعد را به یاد نمی آورم.کامل گیج شده ام.من چگونه به اینجا آمده

ام؟ قبل از آن چگونه به آن اتاق رفته بودم؟ برای چه در آنجا بودم و چه اتفاقاتی برای من افتاده است؟ لحظه ای در

واقعی بودن آن اتفاقات شک می کنم . شاید خواب دیده ام.اما این اتفاقات به نظر خیلی واقعی می آمدند.ناگهان به

یاد زخم دستم می افتم . سریع دستم را از زیر پتو در می آورم و به آن نگاه می کنم. اما هیچ جای زخمی بر روی

آن نیست . نفس راحتی می کشم و از اینکه تمامی آنها فقط یک خواب بوده است ، احساس آرامشی لذت بخش

می کنم . به ساعت نگاه می کنم.هنوز صبح خیلی زود است.تصمیم می گیرم که دوباره بخوابم.چشمان نیمه بازم به

آرامی بسته می شوند.

***

چشمانم را باز می کنم.به سختی نفس می کشم.نفس هایی عمیق و نامنظم.بدنم به شدت می لرزد و صدای

برخورد دندان هایم ، طنینی آمیخته با مرگ را در فضا پخش می کند .کامل خود را جمع کرده ام و در گوشه ی

اتاقی غریب روی زمین سخت افتاده ام.

این صحنه کامل تکراری است.تمامی وقایع گذشته را به یاد می آورم.حتی به یاد می آورم که چند لحظه پیش

در بستر ، غرق در آرامش حاصل از ،کابوس پنداشتن اکنونم ، آرمیده بودم.اگر من چند لحظه پیش خوابیده باشم ،

پس اکنون می بایست در حال خواب دیدن باشم.آری ، تمامی این لحظات بخشی از خواب من هستند واکنون من

آگاهانه خواب می بینم.قبل نیز تجربه آگاهی در خواب را داشته ام ولی اکنون ، همه چیز بسیار واقعی به نظر می

رسد.چیزی که عجیب به نظر می رسد این است که این خواب دقیقا مانند خواب قبل شروع شده است.بنابراین

احتمال دارد دقیقا همان خواب قبل تکرار شود.ناگهان یاد زخم دستم می افتم.آستینم را بال می زنم و به آن نگاه

می کنم.جای زخم خوب شده است اما اثری از آن بر روی پوست دستم باقی مانده است.گویا همانند حافظه ام ،

همه چیز در این تکرار خواب ها محفوظ باقی می مانند و اثری از گذشته را در خود نگه می دارند.اما چرا در بیداری

بر روی دستم اثری از زخم نبود؟ آیا این وقایع خواب هایی واقعی هستند؟

فکری به خاطرم می رسد.نباید اجازه دهم این خواب دوباره تکرار شود.باید برخیزم و آن را تغییر دهم.باید از

اسرار این خواب ها پرده بردارم.به اطراف خود نگاه می کنم.این بار بر خلف گذشته این اتاق محیطی آشنا به نظر

می آید.به یاد حسی که در ابتدای خواب اول داشتم می افتم.من می دانستم که هوای مسموم اینجا مرا به زهر

فراموشی آلوده خواهد کرد.اما قبل از آن چه اتفاقی افتاده بود ؟ تمامی قوای خود را به کار می گیرم ، اما هیچ

چیزی به یاد نمی آورم.درست مانند نوزادی که به یک باره در آن لحظه و با آن حس ها متولد شده باشد.بی هیچ

گذشته ای.شبیه باز کردن یک صفحه تصادفی از یک کتاب و خواندن ادامه آن.

با صدایی بلند نفسی عمیق می کشم.هوا همچنان همان هوای آشنای دفعه قبل است.دیگر بی حرکت ماندن

بی معنا است.باید از جای خود برخیزم و کاری بکنم.باری دیگر به این اتاق تنگ نگاه می کنم.تنها راه خروج یک در

است که معمول در هر اتاقی وجود دارد.دری فلزی و سخت .از جای خود بر می خیزم.اما به سمت در حرکت نمی

کنم. ترس و شک مرا از قدم برداشتن نهی می کند.صدای هواکش های فلزی باری دیگر گذشت زمان را به یادم می

آورد و این بار نیز بر من مسلط می گردد.به آرامی به سمت در گام بر میدارم.به جلوی در می رسم و آهسته

دستگیره فلزی آن را لمس می کنم.سرمای فلز باری دیگر واقعیت این خواب را اثبات می کند.دستگیره را به آرامی

به سمت پایین فشار میدهم.صدای ساییده شدن دو فلز بر هم شنیده می شود. و در انتها صدایی که نشان می دهد

در باز شده است.عجیب است چرا در را قفل نکرده اند؟ عجز آشکار من در پاسخگویی به این سوال دستم را در

همان حال بی حرکت نگاه می دارد.نفسی عمیق می کشم و همانند کسی که در مقابل آینده تسلیم شده است

دستگیره در را به سمت خود می کشم.

ناگهان صدای بلندی ، وحشتی عظیم را در من منفجر می کند.وحشت زده چشمانم را باز می کنم.صدای بلند

زنگ ساعت است که ساعت شش صبح را اعلم می کند.با حرکتی سریع آن را خاموش می کنم و فرصتی می یابم

تا هوای حبس شده در ریه هایم را بیرون فرستم.همچنان گیج و حیران به ساعت نگاه می کنم.آیا همه ی این ها

یک خواب بود؟

نفسی عمیق می کشم. هوایی سرد ، خشک و سنگین تمام اتاق را پر کرده است.از جای بر می خیزم.سرم گیج

می رود و دید چشمان تیره می گردد.احساس می کنم با هر نفسی که می کشم آرامشی شگرف و عمیق در من

نفوذ می کند.ساعت باری دیگر یاد آوری می کند که صبح فرا رسیده است و باید برای بیرون رفتن از خانه آماده

گردم. در را باز می کنم و به قصد رفتن به دست شویی اتاق را ترک می کنم.وقت زیادی برای حاضر شدن ندارم.

***

تلویزیون در حال پخش پیام های بازرگانی است.روشنایی کمی که مرا احاطه کرده است حاصل نور یک چراغ

بی رمق است و عقربه های ساعت تقریبا روی یازده ایستاده اند.از جای خود بر می خیزم و تلویزیون را خاموش می

کنم.خسته و آهسته به سمت اتاق خواب می روم و لحظاتی بعد نرمی نسبی بالش را زیر سر احساس می

کنم.چشمانم به آهستگی بسته می شوند.

***

چشمانم را باز می کنم.به سختی نفس می کشم.نفس هایی عمیق و نامنظم.بدنم به شدت می لرزد و صدای

برخورد دندان هایم ، طنینی آمیخته با مرگ را در فضا پخش می کند .کامل خود را جمع کرده ام و در گوشه ی

اتاقی کوچک روی زمین سخت افتاده ام.

لرزش بدنم آرام آرام کمتر می شود.همچنان همه چیز را در خاطر دارم.حتی وقایع امروز را نیز به یاد دارم.

امروز ، یا شاید باید گفت دیروز .نمی دانم هم اکنون ساعت چند است.آیا اینجا هم زمان مانند بیداری می گذرد و

یا سرعت آن متفاوت است؟ به هر حال ، امروز یا دیروز برای من به نحوی عجیب گذشته است.گویا با آنکه هنگام

برخاستن از خواب می دانستم چه اتفاقاتی روی داده است ، در طول روز تمامی این اتفاقات را فراموش کرده ام و

به زندگی روزمره خود ادامه داده ام.درست همانند سایر مردم؛ بی خبر از هر چیز غیر معمولی در زندگی خود.

اگر زمان همانند بیداری بگذرد ، با توجه به اینکه شب است ، می بایست وقت زیادی در اختیار داشته باشم

.این بار بی درنگ از جای بر می خیزم . به سمت در می روم و آماده انجام کاری می شوم که نتوانسته بودم آن را

به انجام برسانم.اکنون باری دیگر دستگیره ی سرد در را در دست خود حس می کنم.آن را به پایین فشار می دهم

و در را به آرامی به سمت خود می کشم.در به آرامی همراه با دست من به حرکت در می آید.اما هنوز بیش از چند

میلی متر باز نشده است که ناگهان با نیرویی عجیب از حرکت می ایستد و دست من را متوقف می سازد.آن را با

نیروی بیشتری می کشم ، اما در همچنان مرا ناکام باقی می گذارد.آن را به آرامی و بی آنکه صدایی ایجاد کند چند

بار به جلو و عقب می کشم.به نظر می رسد از بیرون به آن یک قفل زده اند.با آنکه موفق نشدم اما ناراحت

نیستم.زیرا اکنون دیگر باز بودن بی دلیل در مرا مشکوک نمی سازد.شکی که هنوز آن را از خواب اول به یاد دارم.

آرام به گوشه اتاق می روم و روی زمین می نشینم.کامل در این اتاق تنگ محبوس شده ام.نمی دانم چه باید کرد.آیا

باید منتظر بمانم تا این هوا باری دیگر مرا در فراموشی غرق کند؟

صدای هواکش های فلزی گذشت زمان را فریاد می زند.مدتی است که در حال فکر کردن به راهی برای گریز

می باشم.ناگهان هواکش فلزی امیدی را در من زنده می کند.از جای بر می خیزم.به سمت هواکش می روم. با دقت

به آن نگاه می کنم.قاب فلزی مستحکمی درون دیوار جا سازی شده است . با کمی فاصله درون آن شبکه ای فلزی

نصب شده است که اجازه نمی دهد هیچ جسمی به پره های هواکش نزدیک شود .توری فلزی فقط کمی عقب نصب

شده است ولی همین فضای کوچک هم کافی است تا من با تمام نیرو بپرم و با دست هایم از قاب فلزی هواکش

آویزان شوم.با تمام قدرت خود را بال می کشم . پیشانیم مقابل لبه محکم و تیز قاب هواکش قرار می گیرد.به آرامی

چشمانم را می بندم.نیروی وزن بدنم را بر روی دست هایم حس می کنم.پیشانی ام را به آرامی بر روی لبه فلز تکیه

زنده هستم.بغض گلویم را می فشارد و اشک » من « می دهم.غمی تمام درونم را پر می سازد.احساس می کنم هنوز

دیوانه وار خود بر دیوار پلک های بسته ام می کوبد.آرام سرم را به عقب می برم و آن را به لبه ی سرد و فلزی می

زنم.ضربه ای بر سرم وارد می شود که مملو از آرامش است.ضربه ای که تمامی سرم را می پیماید و دردی لذت

بخش را در سرتاسر جانم پخش می کند.باری دیگر ضربه ای دیگر .و هر بار محکم تر و سریع تر از بار پیش.سیل

ضربات است که سریع و شدید بر سرم وارد می شود . اما دردی را حس نمی کنم.غرق در آرامش بی حد و حصر

ضربات شده ام.کامل از خود بی خود شده ام.گیج و غرق در ضربات.اکنون فقط یک ضربه ممتد و بی پایان را حس

می کنم و حس گرما و آرامش شدیدی که مرا فرا گرفته است.سر و گردنم به شدت داغ شده است و در لذتی بی

نهایت غوطه می خورم.دستانم دیگر تحمل وزن بدنم را ندارند.دستانم به شدت می لرزد و ناگهان به زمین می

افتم.سرم به زمین سخت برخورد می کند و بدنم همانند لشه ای بر روی زمین آرام می گیرد.هنوز چشمانم بسته

است.بی حس و بی اراده بر روی زمین افتاده ام.گرمای شدیدی سرم را فرا گرفته است و بر روی پیشانی ام تپشی

عظیم را حس می کنم.سخت از این حال خود لذت می برم.می خندم . قهقه می زنم.اما چقدر این خنده شبیه به

گریه است.ناگهان خنده ام به گریه تبدیل می شود.با تمام وجود می گریم.اما اشکی از چشمانم نمی آید.حتی یک

قطره اشک.بی اشک می گریم.این گریه نیز مدت زیادی دوام نمی آورد و جای خود را به خشم می دهد.دستانم را

مشت می کنم و وجودم سرشار از خشم می شود . خشمی بزرگ و نفرتی عظیم.

همچنان چشمانم بسته است و بر روی زمین سخت و سرد افتاده ام.کم کم آرام می شوم . عضلت بدنم شل

می گردند و به آرامی نفس هایی عمیق می کشم.چشمانم را باز می کنم.می ترسم.خون نسبتا زیادی روی دیوار در

حال سقوطی آرام است.دستم را به پیشانیم نزدیک می کنم و به آرامی با انگشتانم آن را لمس می کنم.حرکتی آرام

و آنگاه خون را بر سرانگشتانم می بینم.

اکنون به آنچه می خواستم ، خواهم رسید.هنگامی که آن ناشناسان به دیدار من بیایند به احتمال زیاد مرا به

بیمارستان یا درمانگاهی منتقل خواهند کرد.شاید آنجا بهتر بتوانم وضعیت موجود را درک کنم.اما می بایست این

کار سریع تر انجام گیرد ؛ قبل از اینکه این سم به اندازه کافی در من نفوذ کند.

باید روشی بیابم تا بتوانم آنان را به اینجا بکشانم.

Continue Reading

You'll Also Like

104K 10.4K 61
جیمین ،بتایی که همه تو مدرسه به خاطر فقر و گوشه گیریش ازش متنفرن؛چه اتفاقی میوفته که دو برادر الفا و جذاب مدرسه یهویی تصمیم میگیرن ازش مراقبت کنن و د...
63K 4.6K 33
جون کوک، امگایی ۲۰ ساله فقیر با رایحه‌ی ملایم وانیل، کیوت، بازیگوش و یه کم تخس و پررو. خانوادش رو تو بچگی از دست داده تو بار کار می‌کنه و با شوخی‌ها...
130K 4.2K 55
بوک وانشات از همه ی کاپل های مارولی * ~ * 💦اسم کاپلِ وانشات و تاپ یا باتم بودنِ شخصیت ها اول هر پارت ذکر شده💦
26.3K 1.5K 52
کامل شده یتیم خانه کاپل : ووسان ، سونگجونگ ، یونگی ، جونگسانگ ژانر: BDSM سونگهوا آهی کشید:یه کار کن نتونم بشینم... میخوام تا چند روز وقتی میشینم...
Wattpad App - Unlock exclusive features