Obiymy

By r0ckcandy

103K 11.2K 4.3K

هر آدمی فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی خوب میکنه. و فقط یه نفرو داره که حالشو خیلی بد میکنه...! بیچاره اونی ک... More

start
let me alone...
newyear
haunt
blab
incredible
bad liar
pain
pomegranate and fish
come with me...
warm
about us
love story
celoso
be well
ice cream
dream
mania
dishonur
achy
returnee
begin
!نکات مهم!
casual
strand
meet
sunlighte
amber
pure
oxtongue
abandonment
blithe
settler
opus
slink
good news
golden
alibi
lovely
children
wedding
semblance
abash
liaison
obiymy new's
axiom
rtainlecture
strife
🕺🏻wedlock🕺🏻
saucebox
quarrel
sugar coated
discord
🔞smut🔞
departure
rake
iran
bolek and lolek
goodnight
shot
warfare
peace
nederland
top or bot?
resolvent
nederland chapter2
nederland endpart
advocate
bounty
yeah
lovable
baby boy
forgoveness
clambake
give me a hug
goodnight kids
if somebody hurts you i want to fight
good time
cohabit
spell
tryst
our nights
date
🔞⚠️full smut⚠️🔞
call your mom
dancing with your ghost
all i want is you
baby
sis
everythings ok
ok,bye...
happy family🤤
weekend
cinema
...
mama
parody
baby swan
anniversary
calm down
family
.
your day
your day||
assiduity
unbosom
flicker
i know
sex toy
languid
happy birthday kids
cute
woo
dear aunt
sickness
🖤
bridal
bridalФ
obiymy news
raid
chilish
condom
yachting
kangaroo island
look at his now
pineapple
ship
moonlight
🏖extra🏖
home
morale
biopsy
bald
revive
nubuckle
doin time(1/5 year later)
happy birthday to you:)
drama queen:)
none
midnight;)
party
work
🎊🤫
road
wakeful
lonely man
:)
wet
be nice
huh
happy together
fight
back to her man
birthday sex
jwano
you are beautiful:)
:)
پی پی من
i'll be your guide
oh...love...L O V E... love!
mad
thanksgiving
one way
memory
golden
bet
new one
dance me to the end of love
merry Xmas
walking
the end of story

unfaith

623 73 9
By r0ckcandy

-باورم نمیشه، فرید قول داده بود.
دیاکو-به هرحال من میبرمش خونه خودم، بهتره پیش بچه‌ها نباشه.
بی حرف تماسو قطع کردم، اعصابم ازین داغونتر نمیشد!
جریان این بود که فرید دلش مهمونی می‌خواست و من نه پس قرار شد خودش و دوستاش جشن بگیرن، منم مشکلی نداشتم، موندم خونه مواظب بچه‌ها باشم و حالا دیاکو زنگ زده میگه فرید به شدت مسته و میترسه بیاد خونه، قطعا اونقدری مست نبود که یادش بره قراره چه بلایی سرش بیارم و این خوب بود!
-خبر بد بچه‌ها امشب منمو شما دوتا. باباتون نمیاد خونه.
میدونم خب، خیلی بی‌مسئولیت و بدقوله‌ولی هنوز باباتونه پس نباید ناراحت شین‌. تا صبح کلی بهمون خوش میگذره.
جوابم بادگلوی بلند ژوان بود. دماغم جمع شد.
-ایو. ژوان؟
با چشای ریز و گردش غشغش خندید. لپ تپلشو بوسیدم.
-و اما خبر خوب! امشب پیش خودم می‌خوابین.
بچه ها زیاد اذیت نکردن. فقط ساعت سه ژوان یکم  الکی گریه کرد که واقعا دلیلی براش نمیدیدم و یا خودم گفتم باید حتما با دکترش صحبت کنم. ساعت شیش صبح با یه صدای آروم از خواب پریدم. به‌خاطر بچه‌ها خوابم خیلی سبک شده بود و شرط میبستم فرید اومده، آروم رفتم ببینم چه‌خبره و دیدم حدسم درست بود، فرید اومده بود و رو کاناپه ولو شده بود. آروم صداش زدم-فرید؟
سریع چشاشو باز کرد و نشست-بله؟
چپ چپ نگاش کردم-چه عجب!
فرید-واقعا متاسفم عزیزم، باور کن نمی‌خواستم انقدر مست کنم یهو پیش اومد.
-اشکالی نداره.
فرید-عزیزم باور کن من...
-هی! میگم اشکالی نداره.
فرید-نه باید خودتو خالی کنی نمیشه که همینجوری...
شونه بالا انداختم-تصمیم گرفتم برام مهم نباشه.
فرید-اینکه بدتره!
-هیس بچه‌ها رو بزور خوابوندم، پاشو برو تو اتاق مهمون بخواب اینجا کمرت درد میگیره.
فرید-چرا قهر کردی آخه؟ منکه عذر خواستم.
-قهر نیستم.
فرید-پس چرا میگی برم تو اتاق مهمون بخوابم!
-چون بچه‌ها رو تخت ما خوابیدن.
یه نفس راحت کشید و گفت-پس تو هم باهام بیا.
-نه، تا وقتی هنوز بوی الکل میدی سمت من نیا.
و رفتم تو آشپزخونه تا قهوه درست کنم. دنبالم اومد.
فرید-کبی‌جان، عزیزم.
-فرید، باور کن ناراحت نیستم. حداقل انقدری نخوردی که الآن هوشیاری و به من یا بچه‌ها آسیبی نزدی و بقیه‌اش مهم نیست ولی چون قولتو شکوندی حداقل تا وقتی کامل از سرت بپره سمت من نیا! الآنم برو دوش بگیر تا من برات قهوه درست کنم.برو عزیزم.
هلش دادم بیرون و خودم با آرامش ساختگی قهوه درست کردم. بعله آرامش کاملاً ساختگی! ترس فرید کاملاً به جا بود. فکر کردین به همین سادگی ول میکنم؟ شانس آورده بود فردا مامان اینا میرسیدن و من نمی‌خواستم قبلش جو رو متشنج کنم وگرنه دخلشو میاوردم.
قهوه آماده رو گذاشتم رو جزیره و برگشتم تو اتاق پیش بچه‌ها. جفتشون خواب بودن. آروم نوک انگشتاشونو بوسیدم و دوباره کنارشون دراز کشیدم و چشم‌هامو بستم.

Continue Reading

You'll Also Like

358K 17.9K 60
"برشی از رمان📃🌱" جیمین:ددیییییی. تهیونگ:چی شده پسرم چرا داری باز نق میزنی؟ جیمین:خو ددی از وقتی هانول اومده فقط به اون توجه میکنید مگه من بیبی تون...
47.4K 4K 37
شانس یعنی مجبور بشی با اکست ازدواج کنی «به عنوان ارمی ی شانس به این فیک بده قول میدم پشیمون نشی» *پاپان یافته* کاپل:تهکوک ، یونگمین ٫نامجین و... ...
47.7K 12.6K 42
↳🌿 Genres໑ ↲ امگاورس ~ درام ~ انگست ↳🍏 Couples໑ ↲ هونهان ~ چانبک ↳🌿 Up Situation໑ ↲ چهارشنبه ↳ 🍏Summary این یه ماجراجویی ...شبیه قدم زدن توی ج...
1.1M 108K 52
Vkook [completed] -من از ماشینت سواری گرفتم کیم... -میتونستی با صاحبش انجام بدی جعون... ... -ازت خواستم بمونی... -اره ازم خواستی... اما قرار نیس خواس...
Wattpad App - Unlock exclusive features