My Lord is a wolf

De cruell_prince

89.3K 14.3K 14.7K

دوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک ا... Mai multe

1_blue fire
2_White Rose
4_don't run away
5_i'm here
6_Dear Rabbit
7_i know you
8_Heaven in the hell
9_my prince
10_Him
11_Go away
12_The Moon
13_Mad Duke
14_The Curse
15_Bloody Rose
16_Wolfs Tears
17_Please
18_beloved enemy
19_don't let me go
20_Tell Me A Story

3_come with me

3.9K 737 636
De cruell_prince


Song/
I want you to want me
By: Gary Jules

حضور ناگهانی دوک اول، و دست پادشاه، لویی ویلیام تاملینسون در کاخ استیلز موجب اشفتگی و نگرانی اهالی عمارت شد..

فرانسیس در حالی که تلاش میکرد بانو میریام وحشت زده رو اروم کنه به سمت تالار اصلی راه افتاد..

فرانسیس: اروم باشید بانوی من.. این اشفتگی احوال شما همه چیز و دشوار تر میکنه..

میریام: فرانسیس.. پسر عزیز من.. اونا برای بردنت به قصر پادشاه اینجان؟ ..
لطفا .. لطفا به مادرت حقیقت رو بگو..

بعد از متهم شدن بارون فرانسیس برای جاسوسی دربار فرانسه..
بانو میریام برای لحظه ای اروم نگرفته بود..

فرانسیس با دیدن لویی قدم هاشو اهسته کرد..

دوک پادشاه درست مثل سال ها پیش با غرور در تالار اصلی قدم میزد..

موهاش رو با سنت شکنی مخصوص خودش کوتاه کرده بود و لباس هایی تماما به رنگ شب به تن داشت..

عصای طلایی رنگی به دست گرفته بود و پای چپش تا حدودی میلنگید..

با دیدن فرانسیس دستاشو باز کرد و به سمت اون قدم برداشت..

لویی: دوست قدیمی..

فرانسیس تعظیم کوتاهی کرد

فرانسیس: مارو شگفت زده کردید والاحضرت..

لویی محکم اونو به اغوش کشید و بعد ازش فاصله گرفت و در حالی که شونه هاشو میفشرد به چشماش خیره شد..

لویی: نامه ای از پادشاه دریافت کردم و به سرعت راهی شدم.. فرصتی برای اسب فرستادن نبود..
امیدوارم این گستاخی رو نادیده بگیرین لیدی میریام..

لویی به میریام نزدیک شد..
دست زن رو بین دستاش گرفت و برای ادای احترام سر خم کرد..
اما ناگهان زن روی پاهاش افتاد.. دست لویی رو کشید و فریاد زد

میریام: والاحضرت.. پسرم هرگز به پادشاه خیانت نکرده.. سوگند میخورم.. به خون پدرم، دوک هیتلون که در رگ هام جاریه سوگند میخورم..
لطفا فرانسیس رو عفو کنید..

فرانسیس با خشم فریاد زد..

فرانسیس: بانوی من! این چه رفتاریه!

لویی به سرعت زن رو از روی زمین بلند کرد و به خدمتکاری که در فاصله ی کمی از اونا ایستاده بود اشار کرد تا به کمک میریام بره..

لویی: لیدی میریام رو به اتاقشون ببرین.. به نظر میاد ایشون به استراحت نیاز دارن..

و بعد به سمت فرانسیس برگشت..

لویی: همراه من بیا..

فرانسیس خشمشو نادیده گرفت..

نگاه برنده ای به مادرش انداخت و از دوک پادشاه  اطاعت کرد..

لویی  دختری که با علاقه برای ادای احترام به سمتش میومد و به نظر میرسید یکی از بانو های استیلز باشه نادیده گرفت و به سمت باغ اصلی کاخ راه افتاد..

****

هری با دیدن بانو میریام از جاش بلند شد و به سمت زن رفت..

با اینکه اتاقش حالا در طبقه اصلی و در نزدیکی اتاق خواهر ها و برادرش بود،
اما حضور بانوی عمارت در اتاقش چیزی نبود که بهش عادت داشته باشه..

با دیدن صورت رنگ پریده ی زن و دستای لرزونش اخم کرد..

هری: بانوی من؟..

میریام به هری نگاه کرد.. به نظر وحشت زده و سردرگم بود..

میریام: اوه هری... پسر دوست داشتنی من..
من هرگز با تو خوب رفتار نکردم..

اخم پسر پررنگ تر شد

هری: این حرفو نزنین.. شما هیچ اجباری برای.. مراقبت از من نداشتین..

دست زنو نوازش کرد.. زن لبخند کمرنگی زد..

میریام: دوک اول پادشاه برای بردن برادرت اینجاس.. و حتی اگه برای اون نیومده باشه ..
به زودی فرستاده هایی از قصر به سراغش میان..

هری با چشم هایی که از تعجب گرد شده بود به چشمای خیس از اشک زن نگاه کرد..

هری: دو..دوک اول؟.. منظور شما لو..

میریام سر تکون داد‌.

میریام: لویی ویلیام تاملینسون.. اونو به خاطر داری هری؟..
وقتی بچه بودی اون برای مدتی مهمان ما بود..

زن دست هری رو فشرد و چشماش و برای لحظه ای بست

میریام: تو خوب حرف میزنی..همیشه همینطور بودی.. برادرت فقط فریاد میزنه و حتی سعی نمیکنه از خودش دفاع کنه.. لطفا هری..
اینکارو برای من انجام بده.. برای برادرت..
با دوک تاملینسون حرف بزن.. اون همیشه از تو خوشش میومد..
اون نزدیک ترین فرد به پادشاهه و اگه بتونیم اونو طرف خودمون داشته باشیم..
شاید فرانسیس.. شاید..

صدای زن لرزید..

هری: نگران نباشین.. من..من سعی میکنم.. با دوک تاملینسون حرف بزنم..

بعد از گذشت اون همه سال.. شنیدن و به زبون اوردن اسم کسی که بیشتر از همه هری رو ترسونده بود حس عجیبی به پسر میداد..

هری با اشراف زاده های زیادی ملاقات کرده بود
و با اینکه نمیتونست بگه از همنشینی با اونا لذت برده اما هیچکدوم اون رو به اندازه ی لویی تاملینسون مضطرب نکرده بودن..

هری: شما به اتاقتون برگردین و ..استراحت کنین..
هری بین راه متوقف شد..
به لباس سفیدی که به تن داشت نگاه کرد و با تردید اخم کرد

به نظر نمیرسید اون پیراهن ساده چندان مناسب میزبانی از یک مقام بالای سلطنتی باشه..

هری با خودش فکر کرد فرصتی برای اماده شدن نداره.. و از اتاق خارج شد..


****

هری به سرعت به سمت جایی که اخرین بار دوک پادشاه رو ملاقات کرده بود قدم برمیداشت..

نفس های عمیق و ارومی میکشید و سعی میکرد قلب سرکشش رو رام کنه..

اضطراب و تشویشی که درونش شکل میگرفت حتی از زمانی که پادشاه رو ملاقات کرد بیشتر بود..

هری تقریبا به الاچیق نزدیک شده بود..
حالا به جای رز های سفید، سرتاسر باغ با بنفشه های کوچک وحشی تزئین شده بود..

هری با دیدن دوک پادشاه سرعتش رو کم کرد..
به ارومی به مرد که به نظر میرسید محو تماشای غنچه های وحشیه نزدیک شد و با وجود اینکه لویی نمیتونست صورتش رو ببینه لبخند زد..

هری: باعث افتخاره که دوباره ملاقاتتون میکنم..والاحضرت..

لویی برای مدتی بی حرکت باقی موند..

چشماشو بست و سعی کرد با نفس عمیقی عطر ملایم پسر رو به همراه عطر گل هایی که اطرافش بود به خاطر بسپره..

لویی: پس.. حالا که این افتخار نصیبت شده دیگه نمیخوای فرار کنی؟

لویی بالاخره به سمت پسر برگشت..

نفس مرد با دیدن تیله های سبزی که بهش زل زده بودن بند اومد..

نگاه هری در حالی که گونه هاش به خاطر لحن غیر رسمی دوک رنگ گرفته بود به پایین سر خورد..

هری: افتخار همراهیتون رو دارم؟..

لویی لبخند کجی زد و جلو تر از اون راه افتاد
هری در حالی که پشت سر اون حرکت میکرد با نگرانی به پای چپ دوک خیره شد..

هری: شما اسیب دیدین؟.. سرورم..

لویی تلاش کرد نقص پاشو پنهان کنه..
قدم هاشو با هری تنظیم کرد و کنار پسر به حرکتش ادامه داد..

هری احساس کرد اون رو معذب کرده..

لویی بالاخره جواب داد

لویی: از روی اسب افتادم..

هری اخم کرد

هری: نه امکان نداره..

لویی با تعجب به پسر خیره شد..
هری با وحشت نگاهش رو از اون گرفت

هری: من..منظورم این بود که.. شما سوارکار خیلی ماهری هستین.. منظورم این نبود که دروغ میگین.. من..

لویی خندید

لویی: درسته.. درواقع..توسط یک خیانتکار مورد حمله قرار گرفتم..

هری سرش رو کج کرد

هری: به نظر شما همه خیانتکارن..

اون فقط یه زمزمه بود اما دوک پادشاه شنید و لبخند زد

لویی: بهونه ی تو چیه.. تو به هیچکدوم از نامه هام جواب ندادی.. قبلا خیلی به اصول اخلاقی پایبند بودی..

لویی مقابل اون ایستاد و چهره ی ناراحتی به خودش گرفت

هری: من.. من انتظار نداشتم از شما نامه ای دریافت کنم و.. نمیدوستم چی باید بگم..

هری به متن بیش از حد صمیمانه ی نامه ها فکر کرد و ضربان قلبش دوباره بالا رفت..

لویی به گونه های سرخ پسر خیره شد و خندید و بعد به سرتا پای اون نگاهی انداخت

لویی: تو همیشه باید سفید بپوشی.. این رنگ خیلی برازندته..

هری با چشم های درشتش به دوک پادشاه خیره شد
و باعث شد لویی حتی بلند تر از قبل بخنده..

هری لبشو گاز گرفت.. به نظر میرسید بعد از گذشت دوازده سال سرگرمی مورد علاقه ی دوک پادشاه هنوزم خجالت زده کردن حرومزاده ی استیلزه..

ولی لویی ازش فاصله گرفت هری نفس عمیقی کشید..

تمام جرئتش رو جمع کرد و به سمت دوک پادشاه رفت

هری: سرورم..

لویی به اون نگاه کرد

هری: در مورد.. اتهامی که به برادرم زده شده..فرانسیس.. اون هرگز...

هری به پایین لباسش چنگ زد..
اخم کرد و به امید اینکه لویی متوجه منظورش شده باشه به چشمای اون خیره شد

لویی ابروهاشو بالا داد.. دیدن هری تو اون وضعیت به نظرش دلربا بود و تصمیمی برای نجات پسر نداشت..

لویی: فرانسیس چی؟..

هری نامیدانه نالید

هری: سرورم..

لویی خندید ..

لویی: من میدونم برادرت خیانتکار نیست.. درواقع اون خیلی چیزا هست.. اما یک خیانتکار..

هری لبخند زد و به سرعت سرتکون داد

هری: نه اون هرگز..

لویی: میدونم هری.. میدونم چون دقیقا از هویت واقعی خیانتکاری که همه ازش حرف میزنن اطلاع دارم!

لویی به تقلید از پسر سرش رو کج کرد و معصومانه لبخند زد

هری با ناراحتی اخم کرد

هری: اما.. پس چرا تمام این مدت چیزی نگفتین..

لویی به پسر نزدیک تر شد..
صورت اونو بین دستاش گرفت ..
نگاهش از  چشمای سبزش به لبای سرخ پسر سر خورد
با صدای اروم و لحن وسوسه انگیزی زمزمه کرد..

لویی: چرا باید با نجات برادرت لذت تماشای زدن سرشو از دست بدم؟..برادرت مرد گستاخ و سرکشیه.. بهم بگو..
با اشکار کردن هویت اون خیانتکار چی قراره به من برسه؟.. اوه قراره تبدیل شم به ارتشبد وفادار پادشاه..فرد معتمد اون؟..
چون الانشم هستم عزیز دلم..

هری که به نظر دلخور میومد دستاشو به ارومی روی دستای اون گذاشت و اونارو از خودش جدا کرد..

هری: پس میخواین اجازه بدین یه خیانتکار ازاد باشه فقط چون نجات برادرم براتون سودی نداره؟

لویی خندید و به پای چپش اشاره کرد

لویی: اون میتونه تو جهنم ازاد باشه!

هری با ناباوری به چشمای ابی اون خیره شد

هری: تو قبلا اونو کشتی!..

لویی با لذت به لبایی که اون رو "تو" خطاب کرده بودن خیره شد..

لویی: با اینکه از برادرت چندان خوشم نمیاد..
اما از دست دادن فرد وفادار و با ارزشی مثل بارون فرانسیس استیلز واقعا موجب تاسفه..

نفس عمیقی کشید و دسته ای از موهای بلند پسر و لمس کرد

لویی: اما.. اگه برادرت چیزی که میخوامو بهم بده.. منم با کمال میل ازش محافظت میکنم..

لویی به چشمای غمگین پسر نگاه کرد و لبخند زد

هری با تردید اخم کرد

هری: و شما .. چی میخواین؟..

لویی دوباره از اون فاصله گرفت..
با عصاش چند ضربه ی اروم به زمین زد و گفت

لویی: طبق قوانین دربار.. باید به زودی ازدواج کنم.. از اونجایی که پادشاه فرزند دختری نداره.. طبق اداب و رسوم.. همسر من باید دختر یک دوک یا از  ارتشبد های اول پادشاه باشه..

لویی موهای کوتاهشو عقب زد

لویی: از اونجایی که من علاقه ای به این رسوم و قوانین ندارم.. تصمیم گرفتم خودم همسرم رو انتخاب کنم..
اون اینجا زندگی میکنه و من درصورتی که جواب رد بشنوم خودم داوطلبانه سر برادرتو از تنش جدا میکنم!

لویی لبخند زد

لویی : The end !!

هری در حالی که حالا بیشتر نگران خواهراش بود تا فرانسیس به دوک نزدیک شد..

هری: پذیرفتن شما..به عنوان داماد باعث افتخار برادرم و لیدی میریامه.. بهتون اطمینان میدم ازدواج شما با هر کدوم از سه خواهر من..

لویی خندید

لویی: سه خواهرت؟.. حتی اسم اونارو به خاطر ندارم..

هری با تعجب اخم کرد

هری: خب.. خواهر بزرگ ترم مارگارت.. و بعد دایانیس.. و الیز..

لویی: هری!

هری چندبار پلک زد

هری: بله سرورم؟

لویی زبونش و روی لباش کشید و دوباره تکرار کرد

لویی: "هری" !! این اسم کسیه که در مقابل محافظت از این خانواده میخوام..

هری کاملا شوکه به نظر میرسید.. به سختی نفس میکشید و حتی نمیتونست تعجبش رو ابراز کنه..
دوک پادشاه به ارومی به پسر نزدیک شد..

به لب های نیمه باز اون خیره شد و زمزمه کرد

لویی: حتی فراتر از عادلانس.. زندگی ، ارامش و خوشبختی یک خاندان اشرافی که سالهاست ننگ خیانت رو به دوش میکشن.. در مقابل زندگی یک حرومزاده.. اینطور نیس؟.. نمیخوای محبت هایی که در حقت کردن جبران کنی؟...

هری بالاخره به خودش اومد به چشمای ابی ای که بهش خیره شده بودن نگاه کرد..
به مردی که ظاهرا افکار عجیب و غریبی در سر داشت..

لویی: میتونی یه دوک باشی..تو قصر سلطنتی خاندان تاملینسون زندگی میکنی.. قصری شکوهمند و بسیار زیبا.. با باغ هایی پر از رز سفید.. درست به زیبایی خودت..مطمئنم از اونجا خوشت میاد..عزیز دلم..

لویی دوباره صورت اونو لمس کرد و بعد ازش فاصله گرفت

هری در حالی که دور شدن مردو تماشا میکرد به دیوانگی اون فکر کرد..

دیوانگی ای که میتونست خانوادشو نجات بده.. و اونو اسیر کنه..

دیوانگی ای که شاید از قبل اونو اسیر کرده بود..

****

فرانسیس برای چندمین بار گفت

فرانسیس: من تو رو مجبور به انجام کاری نمیکنم..

هری با عصبانیت فریاد زد

هری: تمومش کن فرانسیس!.. لازم نیس تو منو مجبور کنی تا برای نجات جونت تلاش کنم!.. تو برادر منی.. حتی با اینکه تمام زندگیت سعی در انکارش داشتی..

هری زمزمه کرد..

هری: .. میدونم اگه تو هم بودی همینکارو میکردی..

فرانسیس سعی کرد حالت سرد و بی روح چهرش رو حفظ کنه

فرانسیس: من..فکر نمیکنم بهت اسیب بزنه.. اون از سال ها پیش شیفته ی تو شده..

به سمت هری برگشت ..

هری با چشم هایی درشت و غمگین به برادرش خیره شد
فرانسیس سعی کرد اوضاع رو اروم کنه..

فرانسیس: و در هر صورت.. تو علاقه ای به دخترایی که مادر به اتاقت میفرسته نداری درسته؟.. تو.. همه ی اونارو رد میکنی..

هری با خجالت نگاهش رو از اون گرفت..
به سمت پنجره رفت و به دوک پادشاه که هنوز مشغول قدم زدن در باغ بود خیره شد..

فرانسیس:..و  لویی تاملینسون اولین اشراف زاده ای نیست که مایله یک مرد رو به عنوان معشوقه در کنار خودش داشته باشه...

هری مطمئن نبود که برادرش با اون حرف میزد و یا در تلاش بود تا خودش رو اروم کنه..

فرانسیس نفس عمیقی کشید و به اون نزدیک شد..

فرانسیس: من نمیدونم.. نمیدونم اگه شرایط برعکس بود برای محافظت از تو اینکارو میکردم یا نه.. من حتی نمیدونم کاری میکردم یا نه..
هیچوقت نمیخواستم بهت اسیب بزنم.. اما.. نمیتونم با اطمینان بگم به عنوان یه برادر در قلبم جایی داری..

هری لبخند زد

هری: هیچکس در قلب تو جایی نداره فرانسیس..
اما این فقط به خاطر تو نیست..
اگه محاکمه بشی من نمیتونم از خواهرامون محافظت کنم.. من بدون تو هیچ عنوان اشرافی ای ندارم..
و مهم نیست عنوان یک بارون رو به دوش بکشم یا یه حرومزاده..
نمیتونم به این فکر کنم که.. مادر و خواهرامون.. به ازدواج پیرمرد های دربار دربیان فقط برای اینکه جایی برای خوابیدن داشته باشن!!!..
بعد از مرگ پدر به اندازه ی کافی تحقیر شدیم.. و حتی الان فقط یک عنوان سلطنتی رو به دوش میکشیم.. هیچ احترام و اعتباری برای ما در دربار وجود نداره.. فکر میکنی چرا خواهرامون تا الان ازدواج نکردن؟..

قلب هری به شدت میکوبید.. اولین بار بود که لیدی میریام رو مادر خطاب کرده بود.. و اولین بار بود که با برادرش به راحتی حرف میزد..

فرانسیس احساس خستگی میکرد

فرانسیس: این وظیفه ی تو نیست که مارو نجات بدی هری..

هری لبخند تلخی زد..

هری: چرا.. چون یه حرومزادم؟..

فرانسیس به چشمای اون خیره شد..
اونو به سمت خودش کشید و پیشونیشو بوسید..

بدون اینکه اونو از خودش جدا کنه زمزمه کرد

فرانسیس: چون تو به اندازه ی کافی نجاتمون دادی.. بعد از اعدام پدر..همه ما تا مدت ها زنده بودن رو فراموش کرده بودیم...
تو اولین کسی بودی که توی کاخ شروع به دویدن و خندیدن کرد.. انقدر اعصابمو به هم ریختی که دنبالت دویدم.. و وقتی به خودم اومدم منم داشتم میخندیدم..

هری خندید و با دلخوری به برادرش نگاه کرد

هری: و بعد منو گرفتی و حسابی تنبیهم کردی..

فرانسیس خندید و دوباره اونو بوسید..

هری: برات نامه میفرستم..

فرانسیس اخم کرد.. امیدوار بود اونو منصرف کرده باشه..
با این که با تموم وجود خواستار رهایی از تمام اون مشکلات بود،
چیزی مانع رضایت قلبیش با موافقت به خواسته ی دوک پادشاه میشد..

فرانسیس: هری..

هری لبخند زد

هری: به هر حال که من علاقه ای به دخترای زیبا ندارم فرانسیس.. درسته؟..

*****

لویی دست لیدی میریامو بوسید
سکوت سنگینی برقرار شده بود..

گریه های دایانیس نهایتا این سکوتو شکست

دایانیس: برام نامه بنویس.. هر هفته..لطفا فراموش نکن..

هری خواهرش رو به اغوش گرفت..

لویی به میریام نگاه کرد

لویی: به سرعت به قصر پادشاه میرم و استخوان های خیانتکار واقعی رو تقدیم میکنم..
نگران نباشید و در این مدت بیشتر به سلامتیتون فکر کنین..

میریام از ته دل لبخند زد

میریام: نمیدونم چطور باید ازتون تشکر کنم والاحضرت..

لویی به سمت فرانسیس رفت

لویی: به زودی در دربار میبینمت بارون استیلز... دوشیزه مارگارت.. دوشیزه الیزابت..

لویی بعد از ادای احترام به سمت کالسکه رفت

لویی: عزیز دلم.. باید قبل از تاریک شدن هوا حرکت کنیم..

هری نگاه کوتاهی به دوک پادشاه انداخت..

هری: بله والاحضرت..

و به سمت لیدی میریام رفت..
با تردید به زن نگاه کرد..

هری: بانوی من..

میریام هری رو در اغوش کشید و زمزمه کرد

میریام: ممنونم..

هری لبخند زد..
اشکاشو به سرعت پاک کرد و به سمت فرانسیس رفت

هری: میبینمت برادر.. امیدوارم..

فرانسیس نگاهشو از هری گرفت


هری لبخند زد و به سمت کالسکه رفت..
برای اخرین بار  به خانوادش نگاه کرد و بعد تا زمانی که از باغ اصلی کاخ خارج شدن چشماشو بسته نگه داشت...

به صدای اشنای پرنده ها گوش سپرد ..
چشماشو که کمی خیس شده بودن به ارومی باز کرد و نگاهش رو با بغضی سنگینی که به گلوش چنگ انداخته بود به کاخی که هر لحظه ازش دور تر میشد دوخت...

لویی از اسبش پایین پرید و برای اولین بار در طول زندگیش سوار کالسکه شد..
دوری از اون پسر غیر ممکن به نظر میرسید...

هری با تعجب به دوک نگاه کرد..
لویی لبخند زد..
به پسر نزدیک تر شد و با پشت دست گونه ی نرمش رو نوازش کرد..

لویی: راحتی.. عزیز دلم؟

هری نگاهشو از اون گرفت و به مناظر اشنایی که به سرعت پشت سر گذاشته میشدن خیره شد..

هری: بله.. لرد من..

_____________________


Continuă lectura

O să-ți placă și

85.6K 7K 41
[ Complete ] boy x girl لی مین سوا مامور اموزش دیده ای که توی کار خودش مهارت بالایی داره و حالا میخواد برا اولین بار بادیگارد بازیگر معروف کیم تهیونگ...
344K 57.4K 62
جئون جونگکوک استایلیسته آیدل معروف و خوشتیپی به اسم کیم تهیونگه...چی میشه که کم کم بین این دوتا به اصطلاح فقط*همکار*یسری اتفاقات بیوفته؟ :"همیشه تو ب...
84.2K 13.1K 61
↴ేخلاصه جیمین در یک قدمی تفنگی که در دستان کارآگاه بود، ایستاد و دست هاش رو بالا آورد. دست های لرزانِ یونگی رو لمس، و با انگشت شَستش، پوست رنگ پریده...
46.6K 7K 62
پارک جیمین یا به اختصار جی ام ... نویسنده تازه وارد دنیای وبتون ... که طوفان به پا کرد .... گرد و خاکی که دامن خودش رو هم گرفت .... درست از بالای ق...
Aplicația Wattpad - Deblochează funcții exclusive