" عزیزم، تو هنوز اونجایی؟ "
لبای لرزونم رو به هم فشار دادم و به خاطر صدای عمیق و فریبندش یکم شک کردم. " ب-ببخشید؟ "
" شمارهی اشتباهو گرفتی، عزیزم؟ " مرد جوون با خود شیفتگی گفت.
" ااا، ن-نمیدونم. متاسفم. فک کنم باید برم. " درحالی که صدای هوم گفتنش باعث شد پاهام شل بشن با ترس گفتم.
" خب، بهم یکم وقت بده تا نظرتو عوض کنم. اسمت چیه، لاو؟ چجوری این شماره رو پیدا کردی؟ "
" ااا. " برای بیستمین بار توی ده ثانیهی اخیر نفس کشیدم. " ا-اسم من هارلیه. شمارتو از روی یه تیکه کاغذ- "
اون سریع قطع کرد.
من با نا امیدی گوشیو از گوشم دور کردم و چشمام به اندازهی ماه کامل درشت شدن. وات د هل؟ دوباره با عصبانیت شماره رو گرفتم ولی کسی جواب نداد.
این بدجنسانه بود. اسمم انقد تنفر آور بود که اون انقد زود قطع کرد؟ من کنجکاو شدم. میخوام با تلفن خونمون بهش زنگ بزنم.
حدود ده ثانیه قبل از اینکه جواب بده زنگ خورد. " سلام، عزیزم. چکار میتونم برات انجام بدم؟ "
" تو همهی تماسات رو اینجوری جواب میدی؟ " چشمامو با شکاکی باریک کردم.
" خدایا، ااا- " یه دفعه صداش عمیق تر شد. " میشه دیگه بهم زنگ نزنی؟ من نمیدونم تو کی هستی- "
" خب تو برادر پرورشگاهی من، هری، رو میشناسی؟ اون شمارهی تورو داشت. اوه، شت- بهش نگو اینو بهت گفتم. اینجوری اون فک میکنه دارم بهش میچسبم یا یه همچین چیزی. بیخیال- "
" اگه الان قطع کنی و دیگه هیچوقت به این شماره زنگ نزنی هیچی بهش نمیگم. " صداش سختگیرانه- و قدرتمند بود.
" ولی، تو کی ای؟ تو آدم خوبی هستی، درسته؟ تو اونو توی دردسر نمیندازی؟ " من با طبیعت خواهرانم و با کنجکاوی پرسیدم.
یه مکث کوتاه به وجود اومد. فقط صدای نفسای سنگین از اون طرف تلفن میومد. " چرا انقد اهمیت میدی به اینکه من توی دردسر میندازمش یا نه؟ "
من دنبال یه جواب گشتم. وقتی داشتم فک میکردم لبامو به هم فشار دادم و صداقت درونم میدرخشید. " چونکه... اون به با ملاحظگی نیاز داره و کسایی که بهش اهمیت میدن. اون به خاطر گذشتهی بدی که داشته میخواد زندگیشو درست کنه و من فقط میخوام همه چیز برای مهیا باشه. نمیدونم، اون به دوستای بد بیشتری نیاز نداره. "
" مگه الان چه دوستای بدی داره؟ "
" اوق، امبر. اون خیلی آدم خوبی نیست. " با صداقت گفتم.
" خب پس تو چه جور آدمی ای؟ " من بالاخره یه خندهی خش دار شنیدم و باعث شد یکم لبخند بزنم.
" من امیدوارم که خوب باشم. مردم باهام خوب نیستن ولی من سعی میکنم با همه مهربون باشم به جز وقتایی که عصبانی میشم. به نظرت باید چه کار کنم؟ "
یه مکث دیگه به وجود اومد. " شاید تو به با ملاحظگی نیاز داری و کسایی که بهت اهمیت میدن. "
" غلطه. من یه عالمه عشق و اهمیت از مادر پدرم دریافت میکنم. اونا بهترین آدمای دنیا ان. اونا بهم همه چیز میدن. " درحالی که به پدر و مادرم فک میکردم با لبخند گفتم. اونا واقعا عالین.
" پس، بهم بگو هارلی. پدر و مادرت راجبه هری چه فکری میکنن؟ " اون با کنجکاوی پشت تلفن زمزمه کرد و من همونطور که به جواب سوالش فک میکردم آه کشیدم.
" حدس میزنم ازش خوششون میاد. نمیدونم، اون زیاد حرف نمیزنه. اون یه منکر خداست ولی به نظرم این دلیلی نیست که از یه نفر بدمون بیاد. "
" چرا؟ "
" چونکه... هرکس این حقو داره که چیزی که میخوادو باور کنه. و اگه اون به خدا باور نداره، حدس میزنم... باید همونجوری که هست قبولش کنم. " ناله کردم و با نا امیدی شونه هامو بالا انداختم. موندم راهی وجود داره که بتونم هریو تشویق کنم به خدا ایمان بیاره بدون اینکه مجبورش کنم؟ حدس میزنم باید برای یه مدت قبل از اینکه با هری ارتباط برقرار کنم به این موضوع فک کنم.
" جواب زیرکانه ای بود. "
" خب، تو چی ای؟ "
" من قرار نیست بهت بگم، عزیزم. چون نباید برات فرقی داشته باشه. " اون زمزمه کرد و من میتونستم صورت ناشناسشو تصور کنم که داره نیشخند میزنه.
" اونجوری صدام نکن. ما حتی همدیگه رو نمیشناسیم. "
" ببخشید، صحبت کردن با این گوشی عادتای بدی برام به وجود آورده. "
" ها؟ "
با بازیگوشی خندید. " مهم نیست، هارلی. راجبه خودت بهم بگو. من برنامه دارم این گفت و گو رو برای مدت طولانی ای ادامه بدم. "
" چرا؟ "
" چون که میخوام باهات حرف بزنم. " زمزمه کرد.
" داری دروغ میگی. هیچکس نمیخواد با من حرف بزنه. " من نمیخواستم این انقد رقت انگیز بیرون بیاد.
" آووو، لاو. هری چی؟ اون اصلا میخواد باهات حرف بزنه؟ " با صدای بازیگوشانه پرسید. سیم تلفنو توی دستم گرفتم و دور انگشتم پیچوندم.
" اون منو مضطرب میکنه. پس بیشتر گفت و گوهامون کوتاهن و به دعوا یا عصبانی شدن اون ختم میشن. " با یه اخم کوچیک اعتراف کردم. هری خیلی وقتا تو افکارم میخزه.
" چرا مضطربت میکنه؟ صددرصد، من- اون نمیتونه انقد بد باشه. "
من فقط سرمو تکون دادم. " اون دو سال ازم بزرگتره. اون خیلی بالغ به نظر میرسه و فقط... من نمیخوام وارد این بحث بشم- "
" آوو، عزیزم. من دوس دارم به حرف زدنت گوش بدم. نمیشه فقط بهم بگی؟ "
آب دهنمو به سختی قورت دادم و قبل از اینکه یکم صدامو بلند تر کنم آه کشیدم. " اون خیلی با دوستاش میره بیرون و باعث میشه یه جورایی حس کنم که حوصله سر برم. منظورم اینه که، اون به زور باهام حرف میزنه. من همش فک میکنم ازم بدش میاد یا یه همچین چیزی. "
" اون ازت بدش نمیاد. "
" واقعا؟ " لبخند زدم. " اون خودش اینو بهت گفته؟ دیگه راجبه من چی گفته؟ "
" اون فک میکنه... خیلی خب. من میخوام باهات صادق باشم. اون فک میکنه تو یه جورایی بامزهای . ولی، منظورمو اشتباه نگیر- اون فک میکنه تو یه جور خواهرانه ای بامزه ای. منظورمو میفهمی؟ "
" اوه، واو. " سرخ شدم. " واقعا؟ "
" آره، ااا- اینارو خودش بهم گفته. "
من داشتم قرمز میشدم. صورتم داشت با قرمزی میسوخت و نمیتونستم کنترلش کنم. " خب، من فک میکنم اون... فک میکنم اون... شیرینه. "
" یه لحظه وایسا- شیرین؟ من- اون شیرین نیست. "
" اون برام ماهی گرفت تا جای ماهی های قبلیمو بگیرن. این واقعا شیرینه. اون وانمود میکنه بی احساسه ولی یه جورایی مهربونه. "
" این واقعیت نداره. "
" چرا؟ راستی اسم تو چیه؟ ببخشید من همش راجبه هری حرف زدم. " با اضطراب خندیدم و درحالی که منتظر جوابش بودم پشت سرمو خاروندم.
" اسم من... دنیه. آره، ااا، هی، من باید برم. بعدا باهم حرف میزنیم. بای. " بعدش سریع قطع کرد و منو کاملا بدون هیچ راهنمایی که دنی کیه تنها گذاشت. من قرار نبود از هری راجبش بپرسم، چون اونجوری میفهمید که دارم تو کارش فضولی میکنم.
یه دوش گرفتم و لباس خوابمو پوشیدم و برای خوابیدن آماده شدم. هنوز خیلی خسته نبودم پس تصمیم گرفتم یه سری از درسامو مرور کنم. نیم ساعت بعدو با یه ذهن خسته کتابامو خوندم. بعدش تصمیم گرفتم شاید بد نباشه که دیگه بخوابم.
صدای موتور ماشین که می غرید از بیرون اومد و باعث شد درحالی که توی تخت بودم از جام بپرم. برای چن لحظه بی حرکت موندم و به این فک کردم که باید برم ببینم صدای چیه یا نه. هری برگشته؟
از پنجرهی اتاقم بیرونو نگاه کردم و موتوری که جلوی خونمون پارک شده بود باعث شد سورپرایز شم. وقتی دیدم یه نفر ازش پیاده شد و وارد خونمون شد با گیجی اخم کردم. یه دقیقه بعدش صدای پاهایی رو شنیدم که از پله ها بالا میومدن. سرمو بالا گرفتم و از در اتاقم به راهرو نگاه کردم. هری با عجله درحالی که یه حالت بی احساس روی صورت خستش بود به سمت اتاقش میومد.
" س-سلام. " با اضطراب سلام دادم.
برای چن لحظه بهم نگاه کرد و بعدش نفسشو داد بیرون. سرشو پایین نگه داشت. " سلام. " زمزمه کرد.
" تو یه موتور داری؟ " با احتیاط پرسیدم.
دستشو پشتش برد تا پشت بازوشو بخارونه و باعث شد موهای زیر بغلش معلوم شن. " ااا، آره. بابای کلاید مغازهی تعمیرات داره. فقط صد تا براش پول دادم. "
" این... این خطرناک نیست؟ " منم کاراشو تکرار کردم و پشت بازومو خاروندم. من توی گفت و گو کردن افتضاحم.
انگشتاشو بالا آورد و به چونش کشید و یواش سرشو تکون داد. " من قبلا همش با موتور اینور اونور میرفتم. "
دستمو دقیقا پایین دهنم گذاشتم و به نشونهی فهمیدنش سرمو تکون دادم. " تو یه کلاه ایمنی داری درسته؟ "
اونم سرشو تکون داد و دستشو توی موهاش کشید. منم بعدش دستمو تو موهام کشیدم تا گره هاشو باز کنم. [ هارلی جان مِیمونه :| ] " آره نگران نباش. "
من بالاخر توی سکوت عمیق دستامو جلوی سینم گره کردم و درحالی که هری فقط چن اینچ باهام فاصله داشت با نا راحتی لبمو گاز گرفتم. " شب بخیر. "
" شب بخیر. " زمزمه کرد. بعدش چرخید و به اتاق خودش رفت.
~
امروز روز خرید لباسه. احتمالا روزی که من هزار تا لباس مختلف رو میپوشم و به آینه خیره میشم درحالی که از همشون متنفرم.
بعد از ظهر دون رو بیرون دیدم و خوشبختانه اون زود سر قرارمون اومد. " سلام، چن دقیقست اینجایی؟ "
" حدودا ده دقیقه. من خیلی میترسم تنهایی خرید کنم. احتمالا کلی از بچه های مدرسمون اونجا ان. "
قرار بود با اعتماد به نفس رفتار کنم. " همه چی خوب پیش میره. ما فقط دنبال لباسیم، نه چیز بیشتری. "
ما دور و برمون رو گشتیم و جنسا و رنگای محتلف رو امتحان کردیم ولی لباس مناسبی پیدا نکردیم. من یه پیرهن یاسی برداشتم که چشمو گرفته بود و دون یه پیرهن سرخابی برای خودش پیدا کرد. بعدش به اتاقای پرو رفتیم.
" من هنوزم باور نمیشه دارم با کلاید میلر میرم بیرون. منظورم اینه که، کلاید میلر. اون خیلی... دوست داشتنیه. "
دون برای موافقت باهام یه صدا از خودش درآورد. " حدس میزنم اون خوبه. تا حالا زیاد باهاش حرف نزدم. فک می کردم تو به بقیه پسرای تیم راگبی علاقه مند باشی یا یه همچین چیزی. کلاید فقط، نمیدونم، متفاوته. "
" اون زیباست. "
" اون بده. اون توی دردسرای بدی میفته. "
ابروهامو بالا بردم و پاهامو توی پیرهنم گذاشتم. " مردم اونو نمیفهمن. اون خیلی پسر عالی ایه، فقط باید یه شانس بهش بدی. "
" اون چیز میز میکِشه، هارلی. چیزای غیر قانونی. "
" این حقیقت نداره. " سریع ازش دفاع کردم.
" خواهرم از برادر کوچیکش نگهداری میکنه. اون بهم گفت که هر وقت کلایدو میبینه اون همیشه ... توی عالم هپروته. "
" غلطه. اون آپارتمان خودشو داره. "
" آره، ولی فقط یه هفتهی پیش- "
" من راجبه این باهات بحث نمیکنم. کلاید پسر خوبیه. من میدونم اون کارایی مثل این انجام نمیده. " من میدونم اون خوبه. ولی چرا دون اینو قبول نمیکنه؟
" هارلی، من اینو نمیگم چون حسودیم میشه. ولی... میدونی، کلاید؟ فک نمیکنی اون ممکنه، نمیدونم، یه حقه روت پیاده کنه؟ "
قلبم افتاد توی شکمم. " دون، چرا اینو میگی؟ "
" چون اون این همه مدت علاقه ای بهت نشون نداده. من نمیفهمم. "
سرمو با خودم تکون دادم. " اون از من خوشش میاد. تو حسودیت میشه. "
" هارلی، اینجوری نیس- "
" چرا دقیقا همینجوریه. تو حسودیت میشه که من یه قرار دارم و هیچکس از تو نخواسته باهاش بری. این تقصیر من نیست که هیچکس نمیخواد با تو بره بیرون! " با عصبانیت داد زدم.
" نمیتونم باور کنم همین الان چی گفتی. " یه دفعه شنیدم که از جاش تکون خورد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش.
نه، نه، نه. " متاسفم. من منظورم این نبود- "
" یه نفر دیگه رو پیدا کن که باهاش خرید کنی، من دارم میرم. "
" دون- "
بعدش سریع رفت. روی زانوهام نشستم و به خاطر دعوامون نفسمو دادم بیرون. من همیشه همه چیو شخصی میکنم و با چیزای توهین آمیز جواب میدم. نمیدونم چرا این کارو میکنم.
یکی باید میومد سراغم.
به بابام تکست دادم. سلام، بابا. خرید زیاد خوب پیش نرفت. میشه بیای سراغم؟
سریع جواب داد. متاسفم عسلم. به مامانت بگو.
با نگاه خالیم به تکستش خیره شدم. حدس میزنم باید به مامانم بگم.
فرستادم. سلام. میتونی بیای سراغم لطفا؟
جواب داد. از بابات بپرس.
اونا واقعا مسخره ان. من نمیخوام هریو توی زحمت بندازم ولی به خاطر اینکه الان خواهر و برادریم میتونیم به هم کمک کنیم.
براش یه تکست ساده فرستادم. سلام. من توی مغازهی لیپسی وایسادم و کسی نیست که بیاد سراغم. تو بیرونی؟
ده دقیقه طول کشید تا جواب بده. مغازهی لیپسی کدوم گوریه؟
یه لباس فروشی بیرون پارکینگ مرکز شهره. راحت میشه پیداش کرد. اگه بیای سراغم خیلی ممنون میشم. فرستادم.
جایی نرو. جواب داد. زیاد دور نیستم. وقتی رسیدم بهت تکست میدم.
من با خوشحالی منتظر تکستش بودم که بگه رسیده. ولی بعد از ده دقیقه صبر کردن تکستی بهم نداد. تصمیم گرفتم که شاید فقط باید لباسای خودمو بپوشم و بیرون منتظر بشم یا یه همچین چیزی.
" هارلی؟ " یه صدا از اون طرف در اتاق پرو صدام کرد.
آب دهنمو قورت دادم. " بله؟ "
" چرا بیرون نیستی؟ گوشیم خاموش شد و نتونستم بهت تکست بدم. آماده ای؟ "
" ااا، ن-نه. باید لباسمو عوض کنم. "
" میخوای بخریش؟ " با کنجکاوی پرسید.
" نه، این افتضاحه. " با صداقت گفتم.
" چرا؟ "
" مدلش، جنسش، توی بدنم خوب به نظر نمیرسه. " واسش توضیح دادم. با فکر بهش دلم میخواست زودتر درش بیارم.
" بذار ببینمت. "
: چی؟ نه- "
" هارلی، فقط بذار پیرهن مسخره رو ببینم. مگه چقد میتونه زشت باشه؟ "
یه آه لرزون کشیدم. " خیلی زشت شدم. "
" اینشو من قضاوت میکنم. "
تسلیم شدم و درو باز کردم و خود زشتمو توی این لباس زیبا که یه جورایی روی بدنم شرم آور به نظر میرسید نشون دادم. چشمای هری روم موندن و باسن، شکم، پاهام و سینم رو از نظر گذروند. لباش از هم جدا شدن و چشماش با دیدنم گشاد شدن. انقد زشت شده بودم؟
" خب؟ "
" باید بخریش. "
" واقعا؟ "
" آره. " با خشکی زیر لب گفت.
" چرا؟ "
" چونکه... این خیلی سکسیه. " بعد از گفتنش آب دهنشو قورت داد.
" ا-اوه. اینجوری فک میکنی؟ "
" فک نمیکنم، مطمئنم. میدونم که این پیرهنا برای دخترا خیلی جذابن. تموم زندگیم با این پیرهنا دورم بودن. " مصمم زمزمه کرد ولی چشماش بدنمو ترک نکردن.
نظرشو قبول کردم و با افتخار لباسو خریدم. ظاهرا هری از چیزی که فک میکردم بیشتر به دردم خورد. اولش، اون فقط یه پسر با گذشتهی بد بود که از من بدش میومد. ولی الان ما داشتیم یاد میگرفتیم که کم کم با هم کنار بیایم. این پروسه آروم پیش میرفت ولی یه چیزی بود.
♡♡♡♡♡♡
من عاشق دنیم 😂😂
شما چی؟
نظرتون چیه راجب این چپتر؟
تقریبا اولین بار بود که هری و هارلی انقد به هم نزدیکن *-*
ووت و کامنت یادتون نره 💚
به اون یکی فن فیکی که جدید گذاشتمم یه سری بزنید خیلی قشنگه ^^
All The Fucking Love Xx
Cbaw .-.