story of my life

Por tsfanfic

24.5K 2.4K 285

Más

induction
part1
part2
part3
part4
part5
part6
part7
part8
part9
part10
part11
part12
part13
part14
part15
part16
part17
part18
part19
part20
part21
part22
part23
part24
part25
part26
part27
part28
part29
part30
part31
part32
part33
part34
part35
part36
part37
part38
part39
part40
part41
part42
part43
part44
part45
part46
part47
part 48
part49
part50
part51
part52
part53
part 54
part 55
part56
part 57
part58
part 59
part 60
part 61
part 62
part 63
part 64
part 65
part 66
part67
part68
part69
part70
part 71
part72
part73
part75
part76
part77
part 78
part79
part80
part81
part 82
part83
part84
part 85
part 86
part 87
part 88
part 89
part 90
part 91
part 92
part 93
part 94
part 95
part 96
part 97
part 98
part 99
part 100
part 101
part 102
part 103
part 104
part 105
Part 106
Part 107
Part 108
Part 109
Part 110 (last one)

part 74

118 19 0
Por tsfanfic

Part74:
احساس میکردم قراره اتفاق بدی بیوفته. ولی چه اتفاقی؟به گمانم وحشتناک ترین قسمت کابوس زندگیم هم همینه!از اونجایی که ترافیک بود 1 ساعت دیر تر از زمان معمولی رسیدیم.
از ماشین پیاده شدیم.پرستار مادربزرگم در خونه رو برامون باز کرد.
بعد از سلام و احوال پرسی به سمت اتاق مادربزرگم رفتیم.
مادربزرگم روی ویلچر نشسته بود به بیرون از پنجره نگاه میکرد.سریع به سمتش رفتم و بغلش کردم.
بعد از 1 ساعت حرف زدن پی در پی جان و تعریف کردن کل زندگینامه اش بعد از یک ماه دوری، جان به باغ رفت و بیوتی هم با پرستار مادربزرگم گرم حرف زدن شد.
من و مادربزرگم تو اتاق تنها شدیم.سریع رفتم و یه صندلی کنارش گذاشتم و نشستم.
لبخندی زد و بهم نگاه کرد.
درحالی که صدام می لرزید گفتم:مامان بزرگ! شما...شما باید بهم کمک کنین.
بعد از چند ثانیه مکث گفتم:ببینید مارتا مونترال مادرتون بوده درسته؟
با این حرفم لبخندش از بین رفت.
ادامه دادم:مامانبزرگ داره اتفاقای خیلی وحشتناکی برام میوفته و حتما این ماجرا هم مثل ماجرای مادر شما یه رازی توش پنهان شده.مامانبزرگ نمیدونم چه جوری بگم ولی یه دختر روح مانند شبیه من و مادر شما دائما منو تعقیب میکنه!
احساس کردم این حرفام داره اذیتش میکنه.با ناراحتی بهم خیره شده بود و داشت به حرفام گوش میداد اما برعکس بقیه بهم انگ دیوونگی نمیزد.
_مامانبزرگ من به کمکت احتیاج دارم
و تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم حتی برگه رو هم بهش نشون دادم.
وقتی حرفام تموم شد، نفس تنگی گرفت و حالش خیلی بد شد...

Seguir leyendo

También te gustarán

484K 67.4K 50
🔞 چی می‌شه اگه یک هیولای آدم خوار یک روزی عاشقه شکار دلبرش بشه؟ کاپل اصلی: kookv/vkook کاپل فرعی: سکرت ژانر: عاشقانه، اسمات، دارک، جنایی و... وضعیت...
262K 38.6K 49
[Completed] -اگه دستمو رها کنی میفتم +هیچ وقت اینکارو نمیکنم. -حتی اگه یه چاقو تو قلبت فرو کنم...؟ ꪶ • کاپل اصلی | vkook, kookv •کاپل فرعی | Yoonmin ...
48.1K 4K 14
"در حال ادیت" _ ازت متنفرم کیم! + به نظرت برام اهمیت داره؟ یادت رفته تو فقط یه برده‌ای، نه؟! Couple: Kookv genre: Drama , Romance , Mystery , Smut...
603 75 6
📌توی تاریک‌ترین گوشه‌ های سئول، جایی که قدرت و خون با عشق ممنوعه گره خورده، جئون جونگ‌کوک، وارث امپراتوری مافیایی بی‌رحم، مردی سرد و شکسته که قلبش ر...
Wattpad App - Desbloquea funciones exclusivas