Remember me

By Sary_am

13.2K 2.3K 833

یه حسی بهم ميگه سرنوشت بازهم مارو باهم رو به رو میکنه! More

INTRORDUCTION
capture1
capture 3
chapter4
chapter5
chapter6
chapter7
chapter8
chapter 9
chapter10
capture 11
chapter12
chapter13
chapter14
chapter15
chapter16
chapter 17
chapter18
chapter 19
chapter20
chapter21
chapter 22
chapter23
chapter 24
chapter25
chapter 26
chapter 27
chapter28
chapter 29
chapter30
chapter 31
chapter32
chapter33
chapter34
chapter36
chapter 37
chapter 38
chapter 39
chapter40
chapter 41
chapter42
chapter43
chapter44
chapter45
chapter 46
chapter 47
chapter 48

chapter35

182 47 22
By Sary_am

'داستان از نگاه هری'
روی صندلی اتاق نشسته بودم و با پوست دور ناخونام بازی میکردم.....یعنی چی که نیست؟!؟یعنی چی که رفته؟!نه اون نميتونه انقدر راحت ترکم کنه.

_اه لعنتی!
هرچی بیشتر فکر میکنم،بیشتر گیج میشم..

_هی هری آروم باش!
زین گفت و دستش رو رو شونم گذاشت.

_آخه چجوری آروم باشم؟! نمیبینی مگه؟! اون رفته!یه جوری وسایل لعنتیشو جمع کرده که انگار هيچوقت اینجا نبوده!
با استرس دستمو تو موهام کشیدم و ادامه دادم...

_اون خیلی راحت رفته،... بدون اینکه حتی یه یادداشت یا همچین چیزی برام بذاره...

_راستش گذاشته...
دارسی خیلی آروم گفت جوری که انگار داره با خودش حرف ميزنه.

_اون یه یادداشت گذاشته بود هری،..اینجا روی بالشت من!
اون اینبار بلند تر گفت و کاغذی رو از جیبش در آورد و بهم داد.
بی درنگ بازش کردم و با انبوه کلمات سارا با همون دستخط درهمش مواجه شدم.

"هری عزیزم
امیدوارم من رو بخاطر ترک کردن اینجا ببخشی... ولی باور کن فقط بخاطر خودته...من نمیخوام درد و افسوس رو تو چهره ی شماها ببینم... میرم یه جایی که بتونم از صفر شروع کنم
مطمئنم یه روز سرنوشت دوباره مارو باهم رو به رو میکنه.همیشه دوستت خواهم داشت!
با عشق(سارا)

چشمام تار شدن... اوه لعنتی، من بغض دارم؟!؟نه.. نه این اشتباهه.
درباز شد و لویی که نفس نفس میزد اومد داخل، فکر کنم از اتاقک نگهبانی تا اینجارو دویده!
_نگهبان خوابگاه گفت ساعت 5 اونو دیده که تو ماشین همراه با یه دختر دیگه خارج شده...و حدص بزنید چی! اون دختر النا بوده!

_چی.. چی؟!تو چی گفتی!النا؟!
وات دِ هل؟! سارا چه ربطی به النا داره.... من حتی نمیدونم اون هرزه لعنتی چیا تو گوش سارا خونده!

_چرا اون لعنتی همیشه باید تو روابط بین ماها همه چیو بهم بریزه؟؟
زین گفت و به طور محسوسی دارسی رو به خودش نزدیک تر کرد.

_ما باید سارا رو پیدا کنیم... حتما اون بدجوری دلشو شکونده!
خیلی راحت میشد لرزش رو تو صدای کارلی هس کرد... لرزشی که میدونم اگه منم چیزی بگم خیلی راحت بغضمو لو میده... پس خیلی آروم گفتم.

_آره ما پیداش میکنیم.

_ولی قبلش بهتری النا رو پیدا کنیم...
لویی به طرز تاریکی گفت، معلوم نیست چی تو سرش میگذره!؟

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
سلااااااام:)))
ببخشید کم بود ولی در عوض سعی میکنم هرروز همینقدر بذارم...
سارا هم که رفت..... آفرین به چند نفری که درست حدس زدن!
ولی آیا بچه ها موفق میشن سارا رو پیدا کنن و اونو برگردونن؟!لویی چه نقشه ای برای النا کشیده؟!و به نظر شما النا در داستان چه شخصیتی داره و علت این کاراش چیه؟! آیا تو زندگی واقعی امثال النا رو میشناسید؟!
اينا سوالایی ان که لطفاً در جواب براشون کامنت بذارین
داستانی که این قسمت معرفی میکنم~~~>freedomهستش که توسط پیج 1d_lizaنوشته میشه.
پیشنهاد میکنم به پیج iran_fanficهم سر بزنید!
دیگه دارم زیادی حرف میزنم... مثل همیشه مرسییییییییییییی که میخونید~~~>voteرو بیخیال!منتظر کامنت هاتونم<3

Continue Reading

You'll Also Like

41.7K 4.7K 17
"یه آرزو کن، لی‌لی من!" "حالم خوب بشه. با همدیگه زیر بارون برقصیم، بچرخیم و به همه‌ی غم‌هامون بخندیم مارشال... حالا تو یه آرزو کن." "آرزو می‌کنم، حال...
215K 35.8K 79
بخشی از فیک: امگای مذکر باردار بود! برای امگای بیست ساله ای که نه مارک شده، نه ازدواج کرده، نه حتی دوست پسر و پارتنر دارد، این یک رسوایی ویران کن...
9K 2.3K 12
ایگو به معنی «خود» گفتی عشق جنگه، پس من چاقو رو تو قلبت فرو کردم تا حسابی خونریزی کنی دلبندم، و با چشمایی که لهجه‌ی بوسه داشتن به تماشای مرگت نشستم. ...
35.5K 3.2K 31
تهیونگ هرگز فکر نمی‌کرد که بوسیدن لب های همجنس خودش همون چیزی بود که نياز داشت و از خودش دریغ کرده بود! جونگکوک اما خورشیدی بود که بی منت به شکوفه آف...
Wattpad App - Unlock exclusive features