داستان از نگاه لیدیا
_اما هری خودت میدونی اگه من همه چی رو به لوک بگم، زین اون عکسا رو همه جا پخش میکنه...
_هیچ چیزی بدتر از دروغ نیست لیدیا،ماه همیشه پشت ابر نمیمونه،تو به من دروغ گفتی و این رابطه رو با یه دروغ شروع کردی و میخواستی تا کی اینو ازم پنهون کنی؟؟
_هری من متاسفم...
_نمیدونم میتونم ببخشمت یا نه، تو به من دروغ گفتی و زندگی اون دختر بدبخت رو زیرورو کردی،زین بعد این حتما ازت یه چیز دیگه میخواد...تا کی میخوای برده دستوراتش باشی؟
_حق با توعه هری،اما تو این دنیا هیچ چیز برام بیشتر از تو ارزش نداشت...
هری یه نفس عمیق کشید و گفت:
_فردا تو دانشگاه باید همه چیزو به لوک بگی،تو میدونی با این کارت زندگی چند نفرو بهم زدی؟
سرمو به نشونه تاکید تکون دادم.
_خوبه.من میرم بخوابم شب بخیر.
_من امشب بهتره برم خونه خودم،شب بخیر.
......
صبح روز بعد
داستان از نگاه لوک
تو تمام مدت کلاس چشمام به جای استاد روی سوفیا کلیک کرده بود اما طوری رفتار میکردم که انگاری نمیبینمش و هربار اون برمیگشت تا منو ببینه من صورتمو جدی میکردم و طوری وانمود میکردم که انگاری دارم به مذخرفات استاد گوش میدم و یه جای دیگه رو نگاه میکردم.
بعد از اینکه کلاس آخر هم تموم شد،سوفیا با عجله از کلاس رفت و من مشغول جمع کردن وسایلم بودم که لیدیا از کلاس بغلی اومد و کنار صندلی من وایساد.
_چی میخوای؟
_لوک،باید با هم حرف بزنیم...مهمه.
......
لیدیا داشت یه سری مذخرفات میگفت و من توجه نمیکردم اما وقتی اسم سوفیا اومد و اینکه همه اینا یه بازی بود من تیز شدم و چشمامو رو صورت لیدیا دوختم.
یقه پیرهن لیدیا رو گرفتم و به دیوار تکیه دادمش و تو صورتش داد زدم:
_چی؟تو چجور آدمی هستی؟اینم یه بازی دیگست؟بازم دروغ؟نکنه سوفیا بهت گفته تا امروز بهم بگی که حرفای دیروزت دروغه؟
_قسم میخورم که مجبور شدم، از طرف من از سوفیا معذرت خواهی کن...باور کن نمیخواستم این کارو کنم...من فقط...من فقط...مجبور شده بودم...زین مجبورم کرده بود...سوفیا هرگز خونه زین نرفت،اون تمام شب پیش من و هری بود...سوفیا دیشب رفت خونه هری و با هری صحبت کرد و اون مجبورم کرد که بهت حقیقت رو بگم...من از دیشب تا حالا اصلا سوفیا رو ندیدم و باهاش حرف نزدم، قسم میخورم...باور کن که سوفیا راست میگه...
یعنی همه اینا یه بازی بود؟چیزی که آرزوشو میکردم؟؟ که همه ی اینا دروغ باشه؟
بدون توجه به لیدیا و حرفاش سریع از کلاس و دانشگاه بیرون رفتم و حرفای سوفیا که میگفت اونا دروغ میگن توی سرم اکو شد و من هر لحظه بیشتر از قبل مطمئن میشدم که حق با سوفیاست...
حتی اگه یه درصد هم احتمال داشته باشه که سوفیا راست بگه،من میخوام اون یه درصد رو صد درصد تصور کنم و خودم رو مجبور کنم که باورش کنم...
چشمام هر طرف رو برای پیدا کردن سوفیا تو اون شلوغی میگشت.
حرفای لیدیا توی سرم چرخید و همه چیز واقعی به نظر میرسید.
من باید همین الان اونو ببینم و بهش بگم که...بهش بگم...
حق با اون بود،اما اون عوضی طوری حرف میزد که...
لعنتی اون اینقدر سریع کجا رفت؟؟
یه دفعه چشمام رو دختری که داشت تاکسی میگرفت کلیک کرد و وقتی داشت سوار میشد تو لحظه آخر مچ دستشو گرفتم و اون برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد.
در تاکسی رو بستم و اشاره کردم که بره و سوفیا گفت:
_چیکار میکنی؟
_باید حرف بزنیم.
با جدیت گفتم و دستشو کشیدم و به سمت ماشینم بردم و اون هنوز هم متعجب بود و چیزی نمیگفت.
راننده رو فرستادم بره خونه و خودم سوار ماشین شدم و بعد از چند دقیقه سوفیا هم بغلم نشسته بود.
_خب،چی میخواستی بگی؟اینکه من چقدر هرزه ام؟یا اینکه چقدر ساده و بی ارزشم؟کدومش؟
سمتش برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم و اون به جلو خیره شده بود و با بند کیفش بازی میکرد.
_هیچکدوم.
خیلی جدی گفتم و اون برگشت و به چشمام نگاه کرد و گفت.
_چ..چی؟
_گفتم هیچکدوم،لیدیا همه چیز رو برام تعریف کرد،حق با تو بود ولی حق بده که اون عوضی جوری میگفت که...جوری میگفت که...من میخوام باورت کنم باشه؟
اون حرفمو قطع کرد و گفت:
_برام مهم نیست اون بهت چی گفته،تو چطور تونستی حرفای اونو جای حرفای من باور کنی؟
_حق با توعه،متاسفم...بهم یه شانس دیگه بده تا جبران کنم.
_من نمیدونم لوک،واقعا نمیدونم...من هنوز از دستت ناراحتم و باید فکر کنم...
_برای شروع،کجا بریم؟
_چی؟
_قرار...من و تو تا حالا به یه قرار نرفتیم،یادته دفعه پیش که میخواستیم بریم خوابگاه آتیش گرفت؟میخوام گذشته رو فراموش کنم و همه چیزو از نو شروع کنم...
_من هنوز نگفتم که تو رو بخشیدم یا نه و اونوقت تو میگی قرار؟
_تو بخشیدی.
_نه،من نبخشیدم،اون حرفایی که بهم زدی...تو به من گفتی هرزه و بی ارزش یادته؟
_گفتم که معذرت میخوام...
_معذرت خواهی کافی نیست لوک...
سمتش خم شدم و لباشو بوسیدم و اون تعجب کرد و من زود اومدم عقب و گفتم:
_این چی؟؟
درست همون لحظه که دهنشو باز کرد تا یه چیزی بگه، صدای تق تق به شیشه ماشین اومد و من شیشه رو آوردم پایین و پلیس گفت:
_اینجا جای پارک نیست آقا،مدارک ماشین لطفا...
یه آه کشیدم و به سوفیا چپ چپ نگاه کردم و مدارک ماشین رو به پلیس دادم و اون بعد از نوشتن یه جریمه نقدی، اجازه داد برم...
_هی،تقصیر توعه که من جریمه شدم.
اینو با یه لحن عصبانی و جوری که شاکی باشم گفتم.
_به من چه؟این تو بودی که جای اشتباهی پارک کردی.
سوفیا از خودش دفاع کرد.
_اما اگه تو زود تر منو میبخشیدی،ما زودتر رفته بودیم و من جریمه نمیشدم...
_من هنوزم تو رو نبخشیدم...شاید اگه تو اون حرفا رو نمیزدی و ما دعوا نیمکردیم،تو برای آشتی نمیومدی منت کشی و هیچکدوم اینا پیش نمیومد...
_چی؟منت کشی؟من؟
_بله تو،این تو بودی که گفتی"باید حرف بزنیم"
اون سعی کرد ادای منو در بیاره و صداشو مثل صدای من بم کنه اما در نهایت صداش شبیه صدای پاندا شد و هم خودش و هم من خندمون گرفت.
من به سمت ساحل دریا رانندگی میکردم و تو راه حرف میزدیم و بازم دعوا میگرفتیم...
.......
داستان از نگاه سوفیا
من هیچوقت فکر نمیکردم یه دفعه اینجوری بشه اما من هنوز هم از ته قلبم نبخشیدمش...
خب اون کلمه هاش خیلی زیادی بودن و فراموش کردنشون سخته...من نمیتونم اونا رو از قلبم پاک کنم...
چرا من اینقدر زود کوتاه اومدم؟اگه خودش بود و من اینا رو بهش میگفتم اینقدر زود کوتاه نمیومد...
_هی،من هنوز باید فکر کنم...اینو گفتم تا بدونی هنوز نبخشیدمت!
با یه صدای جدی به لوک گفتم و اون همونطور که حواسش به رانندگیش و جاده بود به نیم رخم نگاه کرد و یه پوزخند زد و دستشو گذاشت رو پاهام و همینطور تکونش میداد و بالاتر میرفت...
من نفسم رو حبس کرده بودم و سعی میکردم ضربان قلبم رو کنترل کنم اما اون عین چی میتپید...
لوک دوباره یه نیم نگاه بهم انداخت و دستشو درست لای پاهام گذاشت و یه پوزخند زد و بعد دستشو برداشت.
دقیقا هدفش چی بود؟
_تو چرا اینقدر حساسی؟صدای ضربان قلبت کل ماشین رو پر کرده...
لوک اینا رو با یه پوزخند گفت و به آینه سمت چپش نگاه کرد و دوباره چشماشو رو جاده دوخت و من میخواستم یه چیز بگم که لوک گفت:
_رسیدیم.
من با تعجب به اطراف خیره شدم و چیزی نمیدیدم...
_اینجا کجاست؟
_ساحل دریا...پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم و لوک ماشینو قفل کرد، دست منو گرفت و کنار دریا برد و باهام رو ماسه های کنار دریا قدم میزد...
_اینجا خیلی قشنگه...
من تا حالا اینجا نبودم، درسته دریا های ایران بزرگ ترن و اینجا فقط شبیه یه دریاچه است اما دریاهای ایران معمولا کثیف ان و مثل دریا و ساحل اینجا تمیز نیستن...
همه چیز مثل یه رویاس...نکنه خوابم؟؟
_میدونم،من هروقت نیاز به آرامش دارم میام اینجا،دکتر گفته واسه قلبم خوبه...
_واسه قلبت؟
لوک سریع حرفش رو تصحیح کرد و گفت:
_یعنی واسه روح و قلبم خوبه...
ما روی ماسه ها راه میرفتیم و لوک دست منو تو دست خودش گرفته بود و سعی میکرد خوب رفتار کنه.
کاش همیشه اینجوری باشه...
مثل امروز...
______________________
قسمت مورد علاقه من از این داستان اینه^____^
نظرتون چیه؟؟؟